0

متن ادبی «به کجا چنین شتابانی؟»

 
hasantaleb
hasantaleb
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1387 
تعداد پست ها : 58933
محل سکونت : اصفهان

متن ادبی «به کجا چنین شتابانی؟»

اشارات :: شهریور 1384، شماره 76
فُطرس، آویخته بر مژگان، فریاد برآورد: «به کجا چنین شتابان؟»
آسمان پوشیده بود از پیکره‏هایی روشن و فضای جزیره پر شده بود از هلهله آنان. نگاه فطرس آغاز و انجامی برای خیل ملائک نمی‏یافت؛ ملائکی که...
«به کجا چنین شتابان؟»
سحرگاهی درخشان بود و روز، روز سوم شعبان. چند صد سال گذشته بر فطرس؟ به شماره نمی‏آمدند، روزان و شبانی که از جزیره عبور کرده بودند. انگشتان فطرس سینه فضا را شکافت. چه کوتاه بود دستش. چه شگفت سحرگاهی بود! درونش چیزی، تمنایی شاید تاب می‏خورد. مسیحایی دیگر یا مصطفی‏ای دوباره! هر که بود قدمش مبارک بود که این‏گونه ملائک را به جوش و خروش در آورده بود. افسوس در دلش چنگ انداخت. چه خالی بود جایش! آنجا که فرود می‏آمدند و جبرئیل به مبارک باد بانگ بر می‏داشت و او نیز در میان انبوه ملائک گرامی می‏داشت قدوم... .
«مرا نیز با خود ببر! شاید از برکت این کودک، خداوند آتش خشمش را که در بال‏هایم شعله می‏کشد فرو نشاند تا دیگربار در رکاب تو ـ جبرئیل امین! ـ بگشایمشان!»
«او فرزندم حسین است. شُبیر! امانتی که نینوا از من خواهد ستاندش. او فرزندم حسین است: همو که شصت و یک هجری به نامش در همه دوره‏ها فریاد خواهد شد. فرزند من! فرزند سپیده دم سوم شعبان! فرزند غروب غمبار عاشورا! خنکای تن او که در چشمه‏های بهشتی شست‏وشو داده شده، بال‏های سوخته تو را مرهم خواهد بود.»
فطرس بال گشود و به پرواز درآمد: سلام بر حسین! سلام بر دستان مبارکش که گلگون خواهد شد از خون پسرش «سلام بر حسین! بر گلویش که بوسه باران خواهد شد با لبان خواهرش. سلام بر قدم‏هایش که سوی قتلگاه خود خواهد شتافت. سلام بر سینه‏اش که خنجر کین آن را خواهد شکافت. سلام بر سرش، آن هنگام که بالای نیزه‏هاست. سلام بر چشمانش آن‏گاه که نگران خیمه‏هاست. سلام و صلوات خدا بر ذره ذره وجود حسین که من آزاد شده اویم و زین پس سلام بر عاشقانش به محضر او..»
محدثه سادات طباطبایی

جمعه 8 دی 1391  11:50 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها