0

تیرانداز پیر

 
hasantaleb
hasantaleb
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1387 
تعداد پست ها : 58933
محل سکونت : اصفهان

تیرانداز پیر

دستور خلیفه بود آن دو را دستگیر کرده بودند و به شام آورده بودند. حالا پدر و پسر را نزد هشام می-بردند.
امام آهسته قدم برمی¬داشت. پسرش، جعفر کنارش راه می-رفت. باغ قصر بزرگ و زیبایی بود. از پشت پرچین سبز صدای خنده می¬آمد.
خلیفه روی تخت نشسته بود.درباریان تیراندازی می¬کردند. عقابی روی دستش بود. پرهای عقاب را نوازش می¬کرد. منتظر بود. با آمدن امام نیم¬خیز شد. پیشوای علویان چهره¬ای مصمم داشت. برخاست. چند روز فکر کرده بود تا چه طور باقر و پسرش را بکشد. همه چیز آماده بود. کمانی را که از قبل آماده گذاشته بود، برداشت. جلو آمد و گفت: (( شنیدم خاندان علی، شجاع و ماهر هستند. ولی نمی¬دانم درست است یا نه.)) لحظه¬ای ساکت شد. کمان را دراز کرد و ادامه داد: (( ای باقر! دوست داری با بزرگان دربار تیر بیندازی؟))
چند نفر هدف را نشانه گرفته بودند. امام دستی به ریش سفیدش کشیده و گفت: (( من پیر شده¬ام. این کار از من گذشته است)).
هشام جلوتر آمد. اصرار کرد.کمان را به امام داد و گفت: (( بزرگان دربار منتظر هنرنمایی شما هستند)).
امام وقتی دید هشام پافشاری می¬کند، عبایش را به جعفر، پسرش داد. پیش رفت.
خلیفه از درباریان خواست کنار بایستند. امام رو به هدف ایستاد. پیر بود، ولی دستانش نمی¬لرزید. تیری برداشت و در چله کمان گذاشت. کمان را بالا آورد و کشید. بعضی به کمان نگاه می¬کردند. عده¬ای چشم به هدف داشتند.
امام نشانه گرفت و تیر را رها کرد. تیر پرواز کرد و درست وسط هدف نشست. چند نفر با تعجب فریاد زدند. هشام با ناراحتی جا به جا شد، باور نمی¬کرد.
امام دوباره تیری برداشت و هدف را نشانه گرفت. تیر خورد به دنباله تیر اول. امام تیر سومی برداشت. با هر تیری که به هدف می¬خورد، درباریان بیشتر تعجب می-کردند. هرگز چنین تیراندازی ندیده بودند.
هشام که خشمگین شده بود، لیوان آبی نوشید. نمی¬توانست قبول کند که پیشوای پیر شیعیان به این خوبی تیراندازی کند.هشت تیر پشت سر هم به هدف خورده بودند.
امام کمان را روی سبزه¬ها گذاشت و به فرزندش نزدیک شد. جعفر آرام ایستاده بود. تبسمی بر لب داشت.
هشام خود را خوشحال نشان می¬داد. بلند شد. پیش آمد و گفت: (( آفرین بر تو! تیراندازی را به این خوبی از چه کسی آموخته¬ای؟))
درباریان درباره مهارت امام حرف می¬زدند. امام صبر کرد، ساکت شوند. سپس گفت: (( در جوانی مدتی تیراندازی می¬کردم. بعد آن را رها کردم تا امروز که تو خواستی تیر بیندازم.))
هشام به فرزند امام اشاره کرد و گفت: (( جعفر چه طور؟ او هم به خوبی تو تیر می¬اندازد؟))
- ما کمال را، از همدیگر به ارث می¬بریم.
هشام نمی¬دانست چه کند. آن دو را آورده بود. خواسته بود هر دو را بکشد. حالا با این کار، درباریان هم از آن دو تعریف می¬کردند.اگر در شام می¬ماندند، مردم دورشان جمع می¬شدند. فکر کرد اشتباه بزرگی کرده که آن ها را از مدینه آورده است. باید آن دو را زودتر باز می¬گرداند.1

پی¬نوشت:

1. بحارالانوار، ج46، ص 306.

یک شنبه 26 آذر 1391  10:38 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها