0

عصر نهم

 
hasantaleb
hasantaleb
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1387 
تعداد پست ها : 58933
محل سکونت : اصفهان

عصر نهم

نینوا عصر روز نهم:

چشمان خوش نقش و نگارش از شرم که نه ، از حیای بیش از اندازه به زمین دوخته شده است. با همه ی وجود تمنای آن را دارد که فقط چند لحظه این هوای ابری و دل گیر را دوام بیاورند و نبارند. چه سخت است زمانی که بغض و غضب با هم در می آمیزند و آدمی را در استیصال محض فرو می برند.نه اینکه خدا نداند چگونه از از پس این لحظات سخت و کند برآید! نه! طنین اراده اش سهمگین تر از از این گمانه زنی هاست. اما در مقابل بانوئی زانوی ادب بر خاک زده است که با تک تک سلول های بدنش ستایش گر حرکات و سجایای اخلاقی اش است. و اینک از سنگینی کلامش قرار از کف داده. از چه صحبت میکند این خواهر؟
چرا خاطرات تلخ و شیرین روزهای گذشته را یک به یک به قاب چشمان ناآرامش می کشاند.؟
و او ادامه می دهد یادت می آید برادر؟ آن روز را که پدر در تب وصال می سوخت؟ یادت می آید آن شبی را که همگان را از کنار بسترش دور ساخت بجر فرزندان فاطمه(س) را؟ تو آهسته و بدون هیچ اعتراضی قصد برخواستن نمودی اما پدر از گل نازنین ترمان با نگاهش تو را دعوت به نشستن کرد. خواست تا بمانی و ادامه بدهی. نه فقط آن شب تنگ و تاریک را که همیشه، تا همین امشب که صدای خنده ی گریه دشمنان مان ترس در قلب کودکان معصوم این قافله انداخته.
- من امشب خوب میفهمم معنای نگاه ستایش گر پدر را آن زمان که دستان نوجوان تو را در دستان حسین(ع) می گذاشت و می فشرد و می گفت:
- «عباس(ع)! جان تو و جان حسین (ع)
- شاید به واقع ندانی که من و همه ی همراهان مان چقدر به شانه های مردانه ی تو دلگرمیم و چه امیدی به دستان ورزیده ی تو بسته ایم . من امشب از هر کس دیگری بیشتر آمدنت را آرزو می کنم. و دیدارت را- هرچند کوتاه – بس مغتنم می شمارم. فقط خدا میداند که چه عاشقانه در بند بند وجودت نشان از صلابت حیدر(ع) و شجاعت مادرم زهرا(س) می جویم و هر آینه در آستان دوست، ناصیه بر خاک میسایم که همچو تویی به مسند سفارت حسین (ع) عزیزتر از جانمان نشسته است.
اما ماه قبیله آبا و اجدادی ام! آمچه امشب خاطر مرا مکدر ساخته خواب مادران همراه را برآشفته ،محتوای نامه ای است که یک پیک شوم از سپاه دشمن به سمت ما آورده و طی آن جان تو را ایمن از هر آفتی دانسته مشروط بر اینکه ترک ما و حسین ابن علی(ع) را بنمایی . نمی دانم! شاید حجب و حیای بی مثال تو که از مادر به ارث برده ای مرااینگونه در رساندن مفهوم و مقصودم بی تاب ساخته. این طور نگاهم نکن که من از طرز نگاهت هزاران معنی بر میگیرم اما دوست می دارم که لبانت از هم گشوده شود و من با تمام وجود باز صدایوفاداری ات را بشنوم و تسکین یابم.
داستان شوریدگی دل خواهر را می شنود و از باور این غم لانه کرده در سینه یبیبی قلبش به درد می آید چه بگوید و از کجا شروع کند تا بهترین مرهم باشد برای این زخم کاری؟!
سربلند می کند و نگاه به سیمای پر مهر خواهر می اندازد. آن قدر عشق و احترام در چهره اش موج می زند که جای هیچگونه گله و شکایتی باقی نمی ماند . از روح ملکوتی«مادر» اذن می گیرد و لب به سخن باز می نماید:
« خانوم جانم! زینب خاتون! قبل از هر حرفی از حیث این که گریزی بر خاطرات گذشته خواهم زد ، عذر می خواهم.بدانید که در این اوضاع و احوال نه قصد پاشیدن نمک به زخم کهنه ی خانوان مان را دارم و نه قصد آزردن روح بلند مرتبه تان را. فقط من باب پاسخ به اضطرار موجود، یادآور لحظاتی خواهم شد تا شما هم بدانید که در طول این سالیان متمادی چه چیز ذره ذره روحم را فرسوده و دلم را به آتش کشیده است.
من که نبودم اما شنیدم ، از شما و برادرانم که پدران این قوم ضاله که همینک چون انبوهی از درختان در برابر چشمان کودکان و زنان بنی هاشم صف کشیده اندو شمشیر تیز می کنند ، دست به چنان جنایت وحشتناکی در حریم آل الله زده اند که ای کاش من تا به امروز شنیدن را تاب نمی آوردم تا بخواهم دوباره مرورشان کنم.
خواهرم! به یاد دارید شب هایی را که برای عبادت برمی خواستید و میدیدید که من و سرورم مجتبی (ع) سر به دیوار غریبی نهاده ایم و رازهایی را با هم نجوا میکنیم و آرام و بی صدا اشک میریزیم؟! هیچ گاه هم نپرسیدید که میان شما دوبرادر چه چیز در حال رخ دادن است که شما را اینگونه آشفته می سازد و در عین حال پیوند دلهایتان را محکم تر از بیش می سازد. شاید هم به آمدن چنین شبی و شنیدن چنین سخنانی ایمان داشتید که هیچ گاه سوال نکردید.آن شب ها برادرم از غربت آن لحظه ای می گفت که آن حرام زاده سیلی بر صورت مبارک دختر پیامبر (ص) زد و گل وجود ایشان را نقش بر زمین کرد.
من که نبودم اما باشنیدن آن چه که در آن لحظاتی براین مادر و فرزند گذشت.آنچنان هوای دلم طوفانی شد که از همان ساعت قلبم در آتش انتقام کاشانه سوخت. من نبودم اما حسین (ع) – روحی فداه- برایم گفتند که چگونه غریبانه دستان فاتح خیبر را در مقابل دیدگان زهر آلود همگان با ریسمان بستند و از این کوی به آن برزن کشاندند.
من نبودم اما شنیدم که چگونه به ساحت مقدس فاطمه(س) تجاوز شد و چگونه بدن لطیف تر ازئ گلش را میان درب و دیوار و دود و آتش قرار دادند و غنچه نشکفته باغ امامت «محسن شش ماهه » را پرپر نمودند . یک عمر لالایی ام البنین برای پسرش این بود که:
وای من و وای من و وای من *** میخ در و سینه زهرای من
زینب جان! شما نمی دانید که بر لب آوردن این خاطرات چگونه نیشتر بر قلبم فرو می برد حال آن نیروی حیدری در بازوانم جریان دارد و غیرت فاطمی وجودم در شعله های فروزان خون خواهی مشتعل تر از گذشته ساخته است. عباس(ع) با این قامت احمدی باشد و این لعین ابن لعین ها هم در کمال اسایش و سرمستی نفس بکشند ؟ عباس(ع) با این دل شیدا بی قرار باشد و قاتلان زهرای اطهر (س) در مقابل دیدگانش رجز بخوانند.؟!
شما مرا به کدامین کلام و خاطره متذکر می شوید در حالی که من برای رسیدن چنین فرصتی روز و شب لحظه شماری کرده ام! فرصتی تا حنجر نامبارکشان را میان پنجه هایم بفشارم و فریاد برآورم که :« بای ذنب قتلت؟»
من تا به همین ساعت که در مقابل وجود آسمانی شما بر زمین زده ام، از خویشتن خویش شرمنده ام که چگونه تارو پود وجودم از به یدک کشیدن این خاطرات تلخ و کشنده از هم نپاشیده است.؟ حال شما با من صحبت از امان نامه و اضطرابی که به همراه خویش آورده است می کنید؟
وای بر من که نتوانستم در تمام این سالها مکنونات قلبی ام را پیش کش ذهن شما کنم تا بدانید در چه برزخی به سر می برم، که البته این هم به معصومیت رقیه سه ساله ام که دنیا بی وجودش لحظه ای دایر مباد سوگند، از شرم و ادبی بوده که مادرم ام البنین ذره ذره در روحم دمید، نه از سرکوتاهی و عدم توجه به آن چه که بر شما روا شده است.
بریده باد دستی که عبارات این شوم نامه را به تحریر در آورد و مرادر چگونگی ابراز و اثبات ارادت و عاطفه ام به خاندان شما در رنج و زحمت انداخت.
سرش رابه سمت علقمه که می چرخاند دیگر تلاشی برای پنهان نمودن اشک هایش نمی کند . با همان بغض بنیان کن ادامه می دهد که:
خواهر عزیز تر از جانم ! یه همین بوی یاسی که هم اینک شامه ام را به بازی گرفته و نوای غریبی مدینه را جانی تازه بخشیده سوگند یاد می کنم که فردا روز بازپس دهی هر آن چیزی از ادب و علاقه ام خواهد بود که در طول این سالها جرعه جرعه به جام وجود خویش ریختم. از هر عهدی که بگذرم از عهدی که با فاطمه بنت حزام بستم نمی توان گذشت. به او قول دادم که نزد فاطمه(س) و فرزندانش روسپید گردانمش.

نهر علقمه، عصر روز دهم:

بوی یاس فضا را پر کرده است. یک صدای محزون آهسته زمزمه میکند:
هوسم بود که آید به برم ام البنین *** مادرت فاطمه آمد عوض مادر من

فاطمه دوست کامی
ماهنامه فکه – شماره 61

دوشنبه 20 آذر 1391  8:49 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها