جمال يار
|
|
اشاره: بيشك، شناخت امام و حجت هر زمان، ارزش حياتي دارد. اين شناخت، ابعاد گوناگوني دارد. يكي از گونههاي شناخت، مربوط به شكل ظاهري حضرتعليه السلام است.
نوشتار حاضر، با كاوش در روايات فراوان و دستهبندي آنها، چهرهي حضرت را نمايانده است.
((يا بُنَيَّ اذْهَبُوا فَتَحسَّسوا من يوسفَ وأخيه ولاتَيْأسوُا مِن رَوحِ الله إِنَّهُ لايَيْأَسُ من رَوحِ الله إلاّ القومُ الكافرون))(1)
مقدمه
بي شك، شناخت امام و حجّت هر زمان، داراي اهمّيّت و ارزش فراواني است. اين اهمّيّت، به قدري است كه نشناختن امام، مساوي با بي ديني و جهالت است. نبي گرامي اسلامصلي الله عليه وآله از آغاز رسالت خويش، اهمّيّت معرفت به امام هر عصر را بيان فرمود. ايشان، در حديثي كه فريقين نقل كردهاند، فرموده است:
مَنْ ماتَ و لمْ يعرفْ إمامَ زمانِهِ مات ميتةً جاهليةً؛(2)
كسي كه بميرد و امام زمان خود را نشناسد به مرگ جاهليّت مرده است.
از سوي پيامبر و ائمهي اطهارعليهم السلام به تناسب عقل و فهم مردم، دستورها و روشهاي مختلفي براي شناخت امامعليهم السلام رسيده است. بعضي از براهين، عقلي، و برخي، استدلالهاي قرآني و روايي است. همهي اين راه و روشها، احتياج به علم و آگاهي و بلكه براي تشخيص صحيح، احتياج به تخصّص در آن رشتهها دارد، در حالي كه امام، امام همهي اقشار جامعه است و طبيعتاً، عدّهي زيادي از افراد جامعه، قدرت استفاده از اين روشها را ندارند، لذا براي آن كه آنان نيز بتوانند امام خود را بشناسند، راهي ساده نيز بيان شده است. آن راه ساده، استفاده از علائم ظاهري و حسّي است.
البته، اين نشانهها، در امام دوازدهمعليه السلام از اهمّيّت مخصوصي برخوردار است؛ زيرا، در بارهي ائمهي پيشين، امام قبلي، امام بعد را براي مردم معرفي ميكرد و نشان ميداد، امّا در زمان حضرت ولي عصر، عجلاللهفرجه، امام قبل از ايشان، در قيد حيات نيستند تا ايشان را معرفي و تأييد كنند. شايد سرّ اين كه به اين حدّ، از نشانههاي ايشان، در روايات ذكر شده، همين باشد تا مردم، در زمان غيبت - كه زمان حيرت است و فضا، براي مدّعيان دروغين امامت و مهدويّت باز است - بتوانند با تمسّك به روايات اهل بيتعليهم السلام راه خود را به روشني بپيمايند.
خلاصه براي بيان اهمّيّت بحث از صفات ظاهري امام عصر، عجلاللهتعاليفرجه، ميتوان به موارد ذيل اشاره كرد:
1- راهي روشن براي عموم مردم است تا امام زمان خود را بشناسند.
2- وقتي استدلالهاي عقلي و نقلي، به جايي نرسد، فصل الخطابي قاطع است.
3- دليلي واضح براي رسوا كردن مدّعيان دروغين مهدويّت است.
4- برهاني آشكار بر اثبات مهدويّت شخصي و ردّ مهدويّت نوعي (در هر زماني، مهدياي هست) است.
5- مدركي محكم بر اثبات مهدويّت عيني و ردّ مهدويت معنوي (مهدي ساختهي ذهني در اثر فشارهاي جامعه) است.
6- روشي مؤثّر براي محسوس كردن وجود نازنين امام و ايجاد تعلّق خاطر براي عاشقان و پويندگان راه حضرتاش است.
امام حسنعليه السلام به هند بن ابي هاله ميفرمايد:
أنا اشتهي أنْ تصفَ لي منه [ رسول الله ] شيئاً لَعَلّي أتعلق به؛(3)
دوست دارم براي من، پيامبر را مقداري توصيف كني تا شايد تعلّق خاطري بيابم.
يكي از موارد قابل توجّه در مورد اين نشانهها، اين است كه با اين كه روايات، از طريق فريقين و از چندين امام نقل شده، ولي هيچ گونه تضاد و تنافي ميان روايات نيست و همه، فرد واحدي را معرفي ميكنند.
روش بحث
چون در اين نوشتار سعي شده است استقصاي كامل از روايات فريقين در مورد نشانههاي حضرت به عمل آيد و علاوه بر روايات، بعضي از علائم كه در ملاقاتها آمده، ضميمه گردد، لذا ابتدا، در يك موضوع، تمام تعبيرات يافت شده، ذكر ميگردد و بعد، توضيح داده ميشود.
منبع و مأخذ اصلي بحث، منابع شيعي است و تنها در مواردي كه نشانهاي در كتب ما نيست يا متّخذ از كتب عامه است، از كتب آنان نقل ميشود.
لازم به ياد آوري است كه تمام منابع ذكر شده، تك تك، مراجعه شده است، مگر مواردي كه تصريح به نقل شده باشد. در دو كتاب كمال الدين و الغيبة نعماني هم آدرس كتب عربي ذكر شده و هم كتب داراي ترجمه كه (م) علامت كتاب مترجَم است.
پيش از شروع در وصف اعضاي مبارك حضرت، چند بحث كلّي مطرح شده كه عبارت است از:
1- شباهت حضرت ولي عصر، عجلاللهفرجه، به نبي گرامي اسلام و ائمه و ساير انبياعليهم السلام.
2- زيبايي جمال نازنين حضرت حجّت، عجلاللهفرجه.
3- سِنّي كه از جمال مبارك ايشان نمايان است.
4- قامت رعناي امام غائبعليه السلام.
5- رنگ رخسار ايشان.
پيش از شروع، اعتراف ميكنيم:
ز وصف حسن تو، حافظ، چهگونه نطق زند
كه همچو صنع خدايي، وراي ادراكي
1 - شباهت
أشبه الناس برسول اللهصلي الله عليه وآله خُلقاً و خَلقاً؛(4)
شبيهترين مردم به رسول خدا در سيرت و صورت است.
أشبه الناس برسول اللهصلي الله عليه وآله خُلقاً و خَلقاً و حُسناً و جَمالاً؛(5)
شبيهترين مردم به رسول خدا در سيرت و صورت و زيبايي و جمال است.
أشبه الناس بي؛(6)
پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: ((شبيهترين مردم به من است.)).
أشبهُ الناس بي خُلقاً و خَلقاً؛(7)
و فرمود: شبيهترين مردم به من در سيرت و صورت است.
أشبهُ الناس بي في شمائله وأقواله و أفعاله؛(8)
نيز فرمود: شبيهترين مردم به من در قيافه و گفتار و رفتار است.
يشبهه في الخَلقِ والخُلقِ؛(9)
در صورت و سيرت شبيه پيامبر است.
فيشبهه في الخَلقِ والخُلقِ؛(10)
پس در صورت و سيرت، شبيه پيامبر است.
شمائلُهُ شمائلي؛(11)
پيامبر فرمود: ((قيافهاش، مانند قيافهي من است.)).
شبيهي و شبيه موسي بن عمران؛(12)
پيامبرصلي الله عليه وآله و امام رضاعليه السلام فرمودند: ((شبيه من و شبيه حضرت موسي است.)).
أشبه الناس بأبي محمدعليه السلام؛(13)
شبيهترين مردم به امام حسن عسكريعليه السلام است.
أشبه الناس بعيسي بن مريم خُلقاً و خَلقاً و سَمْتاً و هيبةً؛(14)
شبيهترين مردم به حضرت عيسي در سيرت و صورت و وقار و هيبت است.
از اين عبارات، به خوبي شباهت حضرت ولي عصر، عجلاللهتعاليفرجه، به نبي گرامي اسلامصلي الله عليه وآله استفاده ميشود. ايشان، هم در اخلاق، شبيه پيامبر است و هم از نظر قيافه و جسم ظاهري.
البته، رواياتي هم وجود دارد كه كلمهي ((خلق)) يك بار در آنها ذكر شده است،(15) امّا چون ممكن است به ضم اوّل خوانده شود و از بحث خارج شود، آورده نشد.
عبارت ((شبيهي)) و ((شبيه موسي بن عمران))، هم از پيامبرصلي الله عليه وآله نقل شده است و هم از امام هشتمعليه السلام. اين، نشان ميدهد كه امام، شبيه امام رضاعليه السلام هم هستند.
در عبارت بعد، راوي، شباهت امام عصر را به پدر بزرگوارشان امام عسكريعليه السلام نقل ميكند.
در مورد وجه شباهت امام عصر به حضرت موسي در ((بخش قامت)) بحث ميشود.
در مورد شباهت حضرت ولي عصر،عجلاللهتعاليفرجه، به حضرت عيسي، بايد ياد آور شد كه پيامبر، در شب معراج، وقتي حضرت عيسي، علي نبينا و آله و عليه السلام، را ميبيند، چنين توصيف ميكند:
رجل مربوع الخلق إلي الحمرة والبياض سَبط الرأس؛(16)
يعني، مردي معتدل القامه و گندم گون و داراي موي صاف.
اين نشانهها، در مورد حضرتعليه السلام خواهد آمد.
اين حديث، هر چند، يكي است، ولي براي جمع ميان روايات، محظوري ندارد.
در پايان اين بخش، بايد متذكّر شويم، چون در روايات مختلف، شباهت بسيار نزديك امام عصر، عجلاللهتعاليفرجه، به پيامبرصلي الله عليه وآله مطرح شده، لذا اگر در بارهي بعضي از اعضا، چگونگي و وصف آنها، مستقيماً، در مورد امام عصرعليه السلام بياني نيامده است، ميتوان اين موارد را از رواياتي كه دربارهي پيامبرصلي الله عليه وآله است، استفاده كرد.
2 - زيبايي
غلامٌ... حَسَنُ الوجه؛(17)
نوجواني... زيباروي.
غلام... أبيض الوجه؛(18)
نوجواني... سفيد روي.
غلام أبيض حسن الوجه؛(19)
نوجواني سفيد و زيباروي.
شابٌّ... حسن الوجه؛(20)
جواني... زيباروي.
شابّ حسن الوجه؛(21)
جواني زيباروي.
شاباً حسنَ الوجه؛(22)
جواني زيباروي.
شابٌ صبيحُ الوجه؛(23)
جواني گشاده روي.
شاب حسن الوجه طيّبُ الرائحة هَيُوبٌ و مع هيبتِهِ متقرّب إلي الناس؛(24)
جواني زيباروي، خوش بوي و با هيبت كه با وجود هيبتاش، رابطهي نزديكي با مردم دارد.
شاب من أحسن الناس وجهاً و أطيبهم رائحةً؛(25)
جواني از زيبارويترين مردم و خوش بويترين آنان.
من أحسن الناس هيئةً؛(26)
از خوش قيافهترين مردم.
لَم أر وجهاً أحسن من وجهِه؛(27)
چهرهاي زيباتر از روي ايشان نديدم.
لَم أرَ أحسن منه وجهاً ولا أعظم منه هيبةً ولاأجلّ قدراً حتّي كنا لانشبع من نظره لهيبته؛(28)
چهرهاي زيباتر از روي ايشان نديدم و نه هيبتي بالاتر از هيبت ايشان و نه منزلتي برتر از ايشان، حتّي به خاطر هيبتشان از ديدناش سير نميشديم.
لم أرَ قطّ في حُسنِ صورتِهِ؛(29)
هرگز كسي را به زيبارويي ايشان نديدم.
فَتًي كأنّه فلقة قمر؛(30)
جواني مانند پارهي ماه.
صبيٌ كأنّه فلقة قمر؛(31)
كودكي مانند پارهي ماه.
صبياً كأنّه فلقة قمر؛(32)
كودكي مانند پارهي ماه.
كأنّه فلقة قمر؛(33)
مثل اين كه او پارهي ماه است.
كفلقة قمر؛(34)
مانند پارهي ماه.
كأنّه قطع قمر؛(35)
مثل اين كه او قطعهاي از ماه است.
صاحب الوجه الأقمر؛(36)
داراي صورتي درخشانتر از ماه.
كأنَّ وجهَهُ القمر ليلة البدر؛(37)
چهرهاش مانند ماه شب چهاردهم است.
وجهه يُضيءُ كأنّه القمر ليلة البدر؛(38)
چهرهاش مانند قرص كامل ماه ميدرخشد.
وجهُهُ مثلُ فلقة قمر لابالخرق ولا بالبرق؛(39)
صورتاش چون پارهي ماه است، نه كُند بود و نه عجول.
وجهه بين أصبحة الأقاليم كالقمر المضيء بين الكواكب الدّرّية؛(40)
چهرهاش ميان گشاده رويان عالم مانند ماه نوراني در بين ستارهگان درخشان است.
وجهه كالقمر الدّرّي؛(41)
چهرهاش مانند ماه نوراني است.
وجهه كالكوكب دّرّي؛(42)
چهرهاش مانند ستارهي درخشان است.
كأنَّ وجهَه كوكبٌ دريٌّ؛(43)
چهرهاش مانند ستارهاي درخشان است.
الفتي كأنّه بدر يلوح في الظلام؛(44)
جوان، مانند قرص كامل ماه كه در شب تاريك ميدرخشد.
غلام يناسب المشتري في الخلقة والمنظر؛(45)
نوجواني كه در صورت و منظر مثل مشتري است.
غلاماً يشبه المشتري في الحسن والجمال؛(46)
نوجواني است كه در زيبايي و جمال، شبيه مشتري است.
كغُصن بانٍ؛(47)
مانند شاخهي بيدمشك.
كغصنِ بانٍ أو قضيب ريحان؛(48)
مانند شاخهي بيدمشك يا شاخهي ريحان.
اروع كأنّه غصن بان و كأنَّ صفحة غرّته كوكب دّرّي؛(49)
نكورويي چون شاخهي بيدمشك است و پيشانياش مانند ستارهاي نوراني ميدرخشد.
ابن الأرواع؛(50)
از تبار نكورويان.
يعلو نور وجهه سواد شعر لحيته و رأسه؛(51)
نور رخسارش بر سياهي موي صورت و سرش غلبه دارد.
نور وجهه يعلو سواد لحيته و رأسه؛(52)
نور رخسارش بر سياهي موي صورت و سرش غلبه دارد.
له سمتٌ ما رأتِ العيونُ أقصد منه ولا أعرف حسناً و سكينةً و حياءاً؛(53)
وقاري دارد كه موزونتر از آن را چشمها نديده است و زيباتر و دل آرامتر و با حياتر از ايشان نميشناسد.
نقيٌّ الثياب... علي هيئة الشرفاء؛(54)
پاك جامه... مانند بزرگان.
سمح سخيّ تقيّ نقيّ؛(55)
اهل احسان و سخاوت و تقوا و پاكيزگي است.
طاووس أهل الجنّة؛(56)
طاووس اهل بهشت است.
بيشتر روايات و ملاقاتهاي نقل شده، در بارهي وصف حضرت، عجل الله تعالي فرجه، اختصاص به بيان زيبايي و حُسنِ چشم نوازِ ايشان دارد. هم ائمهعليهم السلام و هم كساني كه سعادت تشرّف به محضر گل نرگس را داشتهاند، قبل از هر وصفي، ذكر زيبايي ايشان را كردهاند:
اگرچه حُسْنْ فروشان، به جلوه آمدهاند
كسي به حُسن و ملاحت، به يار ما نرسد
هزار نقش بر آيد ز كلك صنع و يكي
به دل پذيري نقش نگار ما نرسد
جواني و روي زيبا، از مشخّصات بارز حضرت حجت، ارواح مَنْ سواه فداه، است. البته، در مورد جواني، در بخش سنّ مبارك حضرتعليه السلام مطالب را ارائه خواهيم كرد. فعلاً، در اين جا، غرض، بيانِ زيبايي ايشان است.
حُسني كه راوي ميگويد: ((ما، از ديدناش سير نميشويم.))، علاوه بر زيبايي، نكتهي قابل توجّه، هيبت و عظمت و وقار ايشان در اوج آن زيبايي است و بوي خوش حضرت كه راوي، از آن، به دل نشينترين رايحهها ياد ميكند.
در بخش گذشته، شباهت حضرت ولي عصر، عجل الله تعالي فرجه، به جدّ بزرگوارش نبي گرامي اسلامصلي الله عليه وآله بيان شد. چنان كه در بارهي پيامبرصلي الله عليه وآله آمده:
((يتلألَأُ وجهُه تَلَألُؤَ القمر ليلةَ البدر))(57)
يا
((كان في وجهه القمر))(58)،
دربارهي امام نيز شايعترين تشبيه، تشبيه رخ زيباي ايشان به ماه كامل شب چهارده است، بلكه به تعبير امير بيان، حضرت علي بن ابي طالبعليه السلام، ((زيبارويان عالم، در مقابل حضرت، چون ستارههاي درخشان در مقابل ماه نورانياند)) كه طبيعتاً، جلوهاي نخواهند داشت.
در بعضي از تعبيرها ((فلقة قمر)) آمده است. اين تعبير، به معناي ((پارهي ماه)) است. در روايتي، بعد از اين تعبير آمده است: ((لابالخرق و لابالنزق)). ((خرق))، به معناي ناتواني و سستي و كم تحرّكي است(59) و ((نزق)) - كه بحار از كمال الدين نقل ميكند يا ((برق)) كه در متن كمال الدين است، به معناي ((عجله در كارها و سبكسري)) است؛(60) يعني، راوي ميگويد، حضرت، نه سست و كم تحرّك است و نه عجول و ناآرام، بلكه وقار خاصي دارد كه بر زيبايياش ميافزايد.
صاحب النجم الثاقب ((خرق)) را ((درشتخو و زبر)) ترجمه فرمودهاند(61)، كه درست به نظر نميرسد.
عرب، در ميان ستارگان، ستارهاي را كه بزرگ و پرنور و درخشان باشد، ((دّرّي)) مينامد.(62) در مورد حضرت، وارد شده كه ((ستارهاي درّي)) است كه نشان دهندهي درخشش ويژهي چهرهي حضرت است.
سيّارهي مشتري كه بزرگترين سيّارهي منظومهي شمسي و درخشانترين آنها بعد از زهره است، به نام ((سعد اكبر)) مشهور است و نماد و سمبل نكويي و يمن و بركت است. تشبيه نكورويان به مشتري، تشبيهي زيبا است.
او، سمن سينه و نوشين لب و شيرين سخن است
مشتري عارض و خورشيد رخ و زهره لقاست
سعد بن عبدالله نيز كه اهل قم است، به محض زيارت دلدار دل آرام، ايشان را به مشتري تشبيه ميكند. جا دارد بگوييم:
مشتري رويي و هر دل، مشتري، روي ترا
مشتري رخسارگان را كم نباشد مشتري
((بان)) به معناي ((درخت بيدمشك)) است و علاوه بر بوي خوش، چون درختي باريك و خوش نما است، شعرا قد ((محبوب)) را بدان تشبيه ميكنند. ((كغصن بان))، يعني، چون شاخهي بيدمشك، قامتاش دل نواز است.
((ريحان))، به تمام گياهان معطّر اطلاق ميشود.(63) علاوه بر آن، اسم گياهي خوش بو است كه علاوه بر بوي خوش، لطافت و رنگ زيبايي هم دارد. در تشبيه چهرهي مبارك ايشان به شاخهي ريحان، علاوه بر بوي خوش، لطافت و طراوت، نقش اصلي را دارد.
در اين مورد، در بخش ((رنگ رخسار مبارك شان)) هم تعبيرات زيبايي وارد شده كه خواهد آمد.
((غرّه)) سفيدي پيشاني را گويند.(64) راوي ميگويد: به قدري پيشاني مبارك امام ميدرخشيد، گويا كه ستارهاي پر نور است.
((أرواع)) جمع ((أروع)) است. و ((أروع))، كسي را گويند كه داراي قامت و نورانيّت و فضلي است كه بيننده از زيبايي او شگفت زده گردد.(65) امام باقرعليه السلام ميفرمايد، امام زمان، عجل الله تعالي فرجه، از تبار نكورويان است(66). اهوازي، وقتي بعد از تشرّف، امام را وصف ميكند، ميگويد: ((أروع و زيبا بود، مانند شاخهي بيدمشك.)).
در درخشندگي روي مبارك حضرت، نقل شده كه نور جمال ايشان، بر سياهي مويش، غلبه دارد.
((سَمت)) حالت كسي را گويند كه داراي آرامش و وقار و حسن سيره و روش است، همراه استقامت منظر و هيئت.(67)
راوي ميگويد: من ((سَمتي)) را در حضرت مشاهده كردم كه متعادلتر از آن را هيچ چشمي نديده است و زيبا و با وقارتر از آن را نميشناسد.
در تعبيري آمده: ((لباسي نظيف بر تن داشت و شرافت و بزرگواري، از قيافهاش نمايان بود.)) در تعبيري ديگر آمده: ((احسان و سخاوت و پرهيز و پاكيزگي، از جمالاش نمايان بود.)) نيز آوردهاند كه حضرت، نه تنها زيباروي اين دنيا است، بلكه جمال و زيبايي اهل بهشت هم براي حضرت است.
آيينهاي طلب كن تا روي خود ببيني
وزحُسنِ خود بماند انگشت در دهانت
رُخت، سراي عقلم، تاراج عشق كردي
اي رند، آشكارا، ميبينم از نهانت
3- سنّ
شابٌّ؛(68)
جوان
شابّاً؛(69)
جوان
شابٌّ حدَثٌ؛(70)
جواني نورس.
رجوعه من غيبته بشَرْخ الشباب؛(71)
در بهترين مرحلهي جواني.
شابّاً موفقاً؛(72)
جواني كامل.
شابّاً تاما من الرجال؛(73)
جواني كامل است در ميان مردان.
شابٌّ بعد كبر السن؛(74)
جوان است با اين كه سنّاش زياد است.
في سن الشيوخ و منظر الشباب؛(75)
در سن كهن سالان و قيافهي جوانان.
في صورة فتيً موفّق ابن ثلاثين سنة؛(76)
با چهرهي جواني كامل به سن سي سالگي.
في صورة شابٌّ موفق ابن اثنتين و ثلاثين سنة؛(77)
با چهرهي جواني كامل به سن سي و دو سالگي.
في صورة شابّ دون أربعين سنة؛(78)
با چهرهي جواني كمتر از چهل سال.
ليس هذا الأمر من جاز أربعين؛(79)
صاحب اين امر، بيش از چهل سال ندارد.
ابن أربعين سنة؛(80)
چهل ساله.
شيخُ السن شابُّ المنظر حتّي أنَّ الناظر إليه لَيَحْسبه ابنَ أربعين سنة أودونَها وإنَّ من علاماته أن لايهرم بمرور الأيام والليالي حتّي يأتيه أجلُهُ؛(81)
سناش زياد و چهرهاش جوان است، به گونهاي كه در نظر بيننده، چهل ساله يا كمتر مينمايد و از نشانههاي ايشان، آن است كه تا زمان وفات، پير نميشوند.
بايد توجّه داشت، منظور از سن، مقدار سالهاي حيات ايشان از آغاز ميلاد حضرت تا زمان ظهور نيست، بلكه همان گونه كه موضوع اين نوشتار است، منظور، اين است كه در زمان ظهور، قيافه و جمال جميل ايشان، در چه سنّي خواهد بود.
دربارهي قيافهي حضرت در زمان ظهور، به طور كلّي، دو نوع روايت وارد شده است:
الف) رواياتي كه مطلق است و سني را بيان نميكند و فقط جوان بودن حضرت را ميگويد.
ب) رواياتي كه علاوه بر تأكيد بر جواني، سن و سال را هم مشخّص ميكند.
شرخُ الشباب؛ قوّته و نضارته.(82) ترجمه: چون جواني نيز مراتبي دارد، بعضي از روايات، اشاره دارد كه حضرت، در بهترين مرحلهي جواني ظاهر ميشوند؛ يعني، زماني كه چهره در زيباترين و درخشندهترين حالت خود است.
مرحوم مجلسي، در مورد لفظ ((موفّق)) كه در روايات آمده، ميفرمايد:
لعل المراد بالموفّق، المتوافق الأعضاء المعتدل الخلق، أوْ هو كنايةٌ عن التوسّط في الشباب، بل انتهاؤه؛ أي ليس في بدأ الشباب؛ فإنَّ في مثل هذا السنّ يوفق الإنسان لتحصيل الكمال؛(83)
شايد مراد از ((موفق)) تناسب اندام و اعتدال بدن باشد يا كنايه از وسط يا آخر جواني است؛ يعني، در آغاز جواني نيست؛ زيرا، انسان، در اواسط يا اواخر جواني، به كمال خود ميرسد.
البته، با توجّه به معناي ((شرخ)) كه گذشت، به نظر ميرسد، معناي ((موفّق)) هم همان باشد؛ يعني، در بهترين برههي جواني است و اعضا، تناسب دارند. تعبير ((تامّاً)) نيز بدين معنا اشاره دارد.
با توجّه به غيبتي كه حضرت دارند، بعضي روايات، اشاره دارند كه از لحاظ سالهاي گذشته بر حضرت، سن شريفشان زياد است (في سنِّ الشيوخ؛ شيخ السن)، امّا چهرهي نازنين ايشان، جوان است.
در ميان رواياتي كه به سنّ مشخّصي اشاره دارد، روايات چهل سالگي و كمتر از چهل، از همه بيشتر است. تك رواياتي نيز سي سال و سي و دو سالگي را مطرح ميكند. اينها منافاتي ندارند؛ زيرا، هر دو بياني براي جواني حضرت هستند.
((ابن ستين سنة)) نيز آمده كه سيد بن طاووس آن را نقل كرده است،(84) ولي اين روايت، مستند به پيامبر نيست و از فردي به نام ((ارطاة)) نقل شده است. اين روايت قدرت مقابله با روايات ديگر را ندارد.
اگر رواياتي هم باشد كه سنّ حضرت را كمتر از سي سال بيان كند، منافاتي با آن دسته از روايات نخواهد داشت؛ زيرا، منظور، اشاره به جوان بودن حضرت است و نه سنّ مشخّص، چون، قطعاً، سن حضرت، بيشتر از اين ارقام است، چنان كه علاّمه مجلسي دربارهي ((مَن جاز أربعين))، ميفرمايد:
أي في الصورة؛ أي صاحب هذا الأمر يري دائما انّه في سنّ أربعين ولايؤثّر فيه الشيبُ ولايُغَيّره؛(85)
در صورت و قيافهي ظاهري، چنين است؛ يعني، صاحب اين امر، هميشه، در سن چهل سالگي ديده ميشود و پيري، در او اثر نميكند و قيافهاش را تغيير نميدهد.
آخرين عبارت به اين مطلب مهم ميپردازد كه حضرت، حتّي پس از ظهور هم پير نميشوند و تا آخر عمر شريفشان چهرهاي جوان خواهند داشت.
4 - قامت
شابّ مربوع؛(86)
جواني متوسط.
شابُّ مربوع القامة؛(87)
جواني با قدّ متوسط.
رجلاً ربعة؛(88)
مردي متوسط.
لا بالطويل الشامخ ولا بالقصير اللاصق ممدود القامة؛(89)
نه بسيار بلند و نه بسيار كوتاه، با قامتي كشيده.
لم أر قط في... اعتدال قامته؛(90)
هرگز، در معتدل بودن قامت، مانند او را نديدم.
الجسم جسمٌ إسرائيلي؛(91)
بدن، مانند بدن فرزندان حضرت يعقوب است.
جسمه جسم إسرائيلي؛(92)
جسمش مانند جسم بني اسراييل است.
كأنّه من رجال بني اسرائيل؛(93)
مثل اين كه از مردان بني اسراييل است.
قليل اللحم؛(94)
كم گوشت.
ضربٌ من الرجال؛(95)
باريك اندام.
قوياً في بدنه؛(96)
بدني قوّي.
در وصف قامت رعناي حضرت نيز، دو دسته روايات وارد شده است: گروه نخست، رواياتي است كه قد حضرت ولي عصر، عجّل الله تعالي فرجه، را بيان ميكند، و گروه دوم، رواياتي است كه بدن و اندام مبارك امام غائبعليه السلام را تبيين ميكند.
از روايات گروه نخست، معلوم ميشود كه قد حضرت اش، متوسّط است. المربوع، يعني: ((الذي ليس بطويل ولاقصير)).(97) ربعة، يعني: ((مربوع الخلق لابالطويل ولابالقصير))(98)، نه خيلي بلند قامتاند (الشامخ: العالي المرتفع)(99) و نه بسيار كوتاه قد (لصق و لزق و هي أقبحها إلاّ في أشياء نصفها في حدودها).(100) به خاطر شباهت امام به جدّ بزرگوارشان نبي گرامي اسلامصلي الله عليه وآله، در مورد قد ايشان نيز اين تعابير وارد شده است.(101)
گروه دوم روايات، بيان ميكند كه اندام حضرت، شبيه اندام فرزندان حضرت يعقوب است و وجه تشبيه را معمولاً بلندي قد و بزرگي جسم نقل ميكند(102) امّا چنان كه صاحب العطر الوردي ميآورد،(103) تفسير به بلند قد بودن با مربوع و متوسّط بودن قامت، تناسب ندارد، بلكه وجه مناسب، نحافت و باريكي اندام است، چنان كه در تعبيرات بعدي تصريح شده كه ((قليل اللحم است)) و معناي ((ضرب من الرجال)) نيز همين است. چنان كه ابن اثير ميگويد: ((ضرب من الرجال: أي خفيف اللحم ممشوق مستدق؛(104) خوش قامت و باريك اندام و بدني ورزيده كه گوشت اضافي و لخت ندارد.)). در مورد پيامبر هم آمده: ((ضرب اللحم بين الرجال)).(105)
البته، اين ورزيده بودن، از اين كه ميفرمايد: ((قويٌّ في بدنه)) نيز معلوم ميگردد.
طوبي زقامت تو نيارد كه دم زند زين قصّه بگذرم كه سخن ميشود بلند
5 - رنگ
ناصع اللون؛(106)
رنگي خالص و واضح.
درّيّ اللون؛(107)
رنگي درخشان.
كأنَّ في وجهه الكوكب الدري في اللون؛(108)
رنگ رخسارش چون ستارهاي درخشان است.
هو كأقحوانة أرجوان قد تكاثفَ عليها الندي و أصابها ألم الهوي؛(109)
او، مانند بابونهاي ارغواني بود كه شبنم به رويش نشسته و رنج نسيم بدو رسيده باشد.
عربيُّ اللون؛(110)
عرب رنگ.
اللون لونٌ عربيٌ؛(111)
رنگ، رنگ عربي است.
لونُهُ لونٌ عربيٌّ؛(112)
رنگاش، رنگ عربي است.
المُشْرِب حمرة؛(113)
متمايل به سرخي.
أبيض مشرب حمرة؛(114)
سفيدي متمايل به سرخي.
بوجهه سمرة؛(115)
چهرهاش كمي گندم گون است.
به سمرة و كان لونه الذهب؛(116)
كمي گندم گون، و رنگاش طلايي است.
أسمر؛(117)
گندم گون.
أسمر يميل إلي الصفرة ماهو؛(118)
گندم گوني مايل به زردي كه زرد نبود.
أسمر اللون؛(119)
گندمي رنگ.
أسمر اللون يعتاده مع سمرته صفرة من سهر الليل؛(120)
گندم رنگي كه در اثر شب زنده داري، كمي زرد شده است.
رجل آدم؛(121)
مردي گندم گون.
كأنّه من رجال شنوءَة؛(122)
مانند مردي از قبيلهي شنوءَة است.
نقلهاي موجود در موضوع رنگ چهرهي حضرت ولي عصر، عجل الله تعالي فرجه، نيز دو دسته است: دستهي نخست، نورانيّت و درخشش و خالص و زيبا بودن رنگ چهرهي امام را بيان ميكند، و دستهي دوم، خود رنگ را.
((الناصع في كلّ لون: خلص و وضح))،(123) ناصع، يعني رنگي كه خالص است و اختلاطي با ساير رنگها ندارد و واضح و روشن است؛ يعني، گرفته و تاريك نيست.
((دري)) نيز به اين معنا است، يعني، علاوه بر خالص و پاك بودن رنگ، داراي درخشش و اشراق است و رنگاش چنان است كه گويي در چهرهي مباركاش ستارهاي ميدرخشد.
اقحوانه، معرّب بابونه است. بابونه، گلي با گلبرگهاي سفيد و لطيف است.
أرجوان، همان ارغوان را گويند كه رنگي ((آتش گون)) دارد.
رنگ آتش گون، يعني، در لطافت و سفيدي، مانند گل بابونه است، امّا نه سفيد خالص، بلكه سفيدي ارغواني و آتش گون. و شايد به ياد همين رنگ زيبا است كه حافظ گويد:
حاجت مطرب و مينيست، تو بُرقَع بگشا كه به رقص آوردم آتش رويت چو سپند
عرق روي مبارك امامعليه السلام به ((شبنم (الندي))) تشبيه شده است. چون روي مبارك امام، تمايل به زردي دارد و سرخِ شديد نيست، لذا ميفرمايد، مثل اين است كه رنج نسيم به روي گلاش رسيده است؛ يعني، به قدري لطيف است كه نسيم، رنگ مباركاش را تغيير داده است.
گروه ديگر از روايات، رنگ رخسار حضرت را بيان ميكند. در اين دسته از روايات آمده كه رنگ حضرت، رنگ عربي است كه منظور، همان گندمگون بودن است.
جوهري، دربارهي ((مشرب)) گفته است:
الإشراب خلط لون بلون كأن أحدهما سقي الآخر. و إذا شدّد، يكون للتكثير و المبالغة. و يقال: ((اشرب الابيض حمرة)): أي علاه ذالك))؛(124)
يعني، سفيدي كه سرخي بر آن غلبه دارد. در جايي كه أحمر الوجه(125) به حضرت اطلاق شده، به همين مناسبت است و الاّ، روي مبارك حضرت، كاملاً سرخ نيست.
معناي ((سُمرة)) و ((أسمر)) هم كه در عبارات بعد آمده، همين است:
((السمرة عند العرب هي البياض المشرب حمرة)).(126)
اين تعابير، در مورد حضرت پيامبرصلي الله عليه وآله هم وارد شده است.(127)
در عبارات بعد ميگويد، اسمر است، امّا تمايل به زردي دارد و البته، زرد كامل هم نيست و توضيح ميدهد كه اين زردي، در اثر شب زنده داري آن يار غايب از نظر است.
لازم به تذكّر است كه عبارت ((وجهه كالدينار)) كه در روايات آمده،(128) چنان كه بعضي بر حضرتاش تطبيق كردهاند،(129) درست نيست و نشانِ پرچمدارِ امام عصر است كه از ذريّهي جعفر طيار سلام الله عليه است.
البته، عبارت ((لونه الذهب))، در مورد حضرت وارد شده است كه متمايل به زرد بودن رخسارش را ميرساند.
عبارت ((آدم)) نيز كه در وصف رنگ حضرت وارد شده، نشان از گندم گون بودن دارد.(130)
شنؤة يا شنوءة، نام قبيلهاي در يمن است(131) و نيز نام ناحيهاي در يمن در حضرموت است.(132) وقتي حضرت پيامبرصلي الله عليه وآله در شب معراج، حضرت موسيعليه السلام را ملاقات ميكند، چنين وصف ميفرمايد: ((رجل آدم طويل كأنَّه من شبوة.)) علّامه مجلسي ميفرمايد:
شبههصلي الله عليه وآله بإحدي تلك الطوائف في الأُدمة و طول القامة؛(133)
پيامبرصلي الله عليه وآله حضرت موسي را به يكي از آن طائفهها در گندم گون بودن و بلندي قامت تشبيه كرده است.
چون گذشت كه حضرت، بلند قد نيست، پس وجه تشبيه، همان گندم گون بودن است. و مؤيِّد اين مطلب، نقل تفسير قمي است كه به جاي ((كأنه من شبوة)) رنگ را آورده و ميفرمايد ((رجل آدم طويلٌ عليه سمرة)).(134) لذا آن چه گفته شده كه ((اهل شنوءه در زيبايي، ضرب المثل هستند(135) و تشبيه، از اين جهت است))، دليلي ندارد، بلكه تشبيه، به خاطر همرنگ بودن است.
بعد از بيان كلّيات، اينك، وصف تك تك اعضا را ميآوريم:
1 - سر
شامة في رأسه؛(136)
خالي در سر دارد.
مدوّر الهامة؛(137)
سرش گرد است.
از اين دو عبارت، دو علامت و مشخّصه، در مورد سر مبارك امامعليه السلام، قابل استفاده است:
1- وجود خال و علامتي در سر ايشان؛
2- گرد بودن سر حضرت.
در صفات نبي گرامي اسلامصلي الله عليه وآله وارد شده است: ((عظيم الهامة))؛(138) يعني، سر مبارك پيامبر، بزرگ بود. اگر شباهت امام عصر، عجل الله تعالي فرجه، را به پيامبر در نظر بگيريم، علاوه بر دو علامت ياد شده، ميتوان بزرگ بودن سر را هم يكي از علائم حضرت ولي عصر، عجل الله فرجه، بيان كرد.
2- موي سر
حسن الشعر يسيل شعره علي منكبيه؛(139)
زيبا موي كه موهايش را بر شانههايش ميريزد.
بشعره صهوبة؛(140)
مويش، كمي سرخ است.
برأسه وفرة سحماء سبطة تطالع شحمة أذنه؛(141)
مويي سياه و لَخت دارد كه تا نرمهي گوشاش ميرسد.
بشعره قطط؛(142)
مويش كمي مجعَّد است.
في شعر رأسه قطط؛(143)
موي سرش كمي چين و شكن دارد.
في رأسه ذؤابة؛(144)
گيسويي دارد.
و كان علي رأسه ذؤابتان؛(145)
دو گيسو دارد.
بذؤابتين؛(146)
با دو گيسو.
علي رأسه فرق بين وفرتين كأنّه ألف بين واوين؛(147)
ميان دو دسته مويش، فرق باز كرده مانند ((الف)) ميان دو ((واو)).
عبارات بالا، پنج مشخّصه از مشخّصات موي حضرت را بيان ميدارد:
الف) موي حضرت، زيبا است. ((حسن الشعر))، يعني، زيبا موي. يك معناي ((صهوبة)) نيز واضحيِ رنگ و زيباييِ منظر است(148) و بيان ميكند كه موي حضرت، زيبا است و رنگي صاف و واضح و خوش منظر دارد.
ب) رنگ موي امام، ((سحماء))، يعني سياه رنگ است. البته، معناي ديگر ((صهوبة))، سرخي است كه به سياهي ميزند؛(149) يعني، موي زيباي حضرت، سياه خالص نيست، بلكه سرخي كمي هم دارد. البته، سياهي، غلبه دارد و سياه ديده ميشود.
ج) موي حضرت، بلند است. ((وَفرة))، مويي را گويند كه تا نرمهي گوش رسد. حضرت، وقتي فرق باز ميكنند و موها را به دو طرف شانه ميكنند، تا نرمهي گوش ميرسد.
د) ((سبط)) موي لَخت بدون جعد و چين است. ((قَطَط)) موي مجعّد و شكن دار را گويند؛ يعني، موي حضرت، كاملاً لخت و صاف نيست، كمي چين و شكن دارد.
دربارهي جدّ بزرگوارش نبي گرامي اسلام هم عبارت ((سَبِط الشعر))(150) وارد شده است و هم ((قَطَط الشعر)).(151) جامع آن، ((رَجِل الشعر))(152) است؛ يعني، نه كاملاً مجعّد و نه كاملاً لخت و بي حالت.
ه) حضرت، يك يا دو گيسو ميبندند و فرق سرشان را باز ميكنند.
تذكر: بايد توجه كرد كه گيسو و موي بلند كه براي حضرت ولي عصر عجل الله تعالي فرجه نقل شده است مربوط به زماني است كه متداول و معمول در جامعه داشتن چنان مويي است.
3 - صورت
مسنون الخدين؛(153)
گونههاي كم گوشت.
سهل الخدين علي خده الأيمن خال؛(154)
گونههايي لطيف با يك خال در گونهي راست.
سهل الخدين علي خده الأيمن خال كأنّه فتات مسك علي رضراضة عنبر؛(155)
گونههايي نرم با خالي در گونهي راست كه مانند دانهي مشك بر روي عنبر است.
في وجهه خال؛(156)
در صورتاش يك خال است.
في خدّه الأيمن خال؛(157)
در گونهي راستاش خالي است.
في خده الأيمن خال أسود؛(158)
در گونهي راستاش، يك خال سياه است.
علي خده الأيمن خال كأنّه كوكب درّي؛(159)
بر گونهي راستاش، خالي است كه مانند ستارهي درخشان است.
بخده الأيمن خال كأنّه فتاة مسك علي بياض الفضة؛(160)
بر گونهي راستاش، خالي است مانند دانهي مشكي روي سفيدي نقره.
في وجهه... علامة؛(161)
در صورتاش علامتي است.
بوجهه أثر؛(162)
در صورتاش اثري است.
في وجهه سجادة؛(163)
در صورتاش، اثر سجده، نمايان است.
بين عينيه سجادة؛(164)
در ميان دو چشماناش، اثر سجده است.
علاوه بر زيبايي و درخشش صورت مبارك امامعليه السلام كه گذشت، چهار نكته از تعبيرات وارد در خصوص صورت، قابل استفاده است:
الف) صورت امامعليه السلام كشيده است. ((مسنون الخدين))، به صورتي گفته ميشود كه گرد و پر گوشت نباشد.
در وصف پيامبر اسلامصلي الله عليه وآله وارد شده كه ايشان ((ولاالمكثم))(165) است. ((مكثم)) يعني، مدور الوجه و قصير الحنك و داني الجبهة؛ يعني، پيامبر، گرد روي نبود.
ب) گونههاي مبارك امام، كم گوشت و داراي پوستي لطيف است. ((سهل الخدين)) صورتي را گويند كه گونههايش برجسته و گوشتي نباشد و نيز پوست غليظي نداشته باشد.
لفظ ((سهل الخدين)) در مورد پيامبر نيز وارد شده است.(166)
ج) بر روي گونهي راست امام، خالي سياه است.
چنان كه ملاحظه ميشود، بعضي از روايات، به اجمال، وجود خال را بيان ميكند و بعضي، جاي آن، و بعضي ديگر، علاوه بر محل، زيبايي آن را نيز بيان ميكند. در بعضي از تعبيرها، درخشندگي خال حضرت را به ستارهاي درخشان تشبيه كرده، و در بعضي ديگر، به قطعهاي مشك كه روي نقرهاي يا قطعهاي از عنبر قرار گرفته است.
اي آفتاب آينه دار جمال تو مشك سياه مجمره گردان خال تو
د) ميان دو چشمان حضرت در پيشاني مبارك شان، اثر سجده نمايان است. در اين مورد نيز بعضي روايات، به اجمال اشاره دارد و بعضي ديگر، به تفصيل محلّ آن را بيان ميكند.
4 - پيشاني
أجلي؛(167)
واضح.
أجلي الجبهة؛(168)
روشن پيشاني.
أعلي الجبهة؛(169)
بلند پيشاني.
أعلا الجبهة؛(170)
بلند پيشاني.
أجلي الجبين؛(171)
روشن پيشاني.
صلت الجبين؛(172)
لطيف و براق پيشاني.
واضح الجبين؛(173)
روشن پيشاني.
الجبين الأزهر؛(174)
پيشانيِ درخشان.
در معناي ((أجلي الجبهة و الجبين))، دو احتمال وجود دارد:
احتمال يكم - موي قسمت جلو سر تا نصف آن، ريخته باشد. ابوعبيد گويد:
إذا انحسر الشعر عن جانبي الجبهة فهو أنزع. فإذا زاد قليلاً، فهو أجلح. فإذا بلغ النصف و نحوه فهو أجلي؛(175)
وقتي موي دو طرف پيشاني بريزد، انزع گويند. وقتي كمي بيشتر بريزد، اجلح گويند. وقتي ريزش مو به نصف سر برسد، اجلي گويند.
عبدالرحمان جوزي ميآورد:
الأجلي الذي قد انحسر الشعر عن جبهته إلي نصف رأسه(176)؛
اجلي، آن است كه موي سر از پيشاني تا نصف سر، ريخته باشد.
جزري گويد:
الأجلي الخفيف شعر ما بين النزعتين من الصّدغين والذي انحسر الشعر من جبهته(177)
اجلي، كم بودن موي بالاي سر است، يعني، طرفين سر، مو دارد و يا كسي كه موي خود را از پيشاني كنار زده است.
اجلي كه به معناي ((آشكار و واضح بودن)) است، ميتواند به معناي كم مو بودن قسمت جلو سر حتّي تا نصف سر باشد.
احتمال دوم - اين است كه مويش كم نيست، امّا موهايش را از پيشاني جمع كرده و به طرف ديگري هدايت كرده است.
با توجّه به اين كه امامعليه السلام فرق باز ميكند و موها را به طرفين شانه كرده گيسو مينمايد، ميتوان قول دوم را ترجيح داد و گفت، منظور از ((اجلي الجبهه)) بودن حضرت، اين است كه موهاي امام، به پيشاني مباركشان نريخته است.
معناي اعلي و بلند بودن پيشاني نيز همين است.
((صلت)) به معناي ((املس)) آمده(178)؛ يعني، داراي پوستي لطيف است. نيز به معناي ((وضوح و روشني پيشاني)) و براق و نوراني بودن پيشاني است،(179) چنان كه ((ازهي)) نيز به معناي ((نوراني)) است.
دربارهي جدّ بزرگوارشان پيامبر اكرم نيز لفظ ((صلت الجبين(180))) و ((الجبين الازهر(181))) وارد شده است.
پس پيشاني حضرت، 1- آشكار و واضح، 2- نوراني و براق، 3- داراي پوستي لطيف و صاف است. 4- اثر سجده بر پيشاني مبارك است.
5 - ابرو
أزجّ؛(182)
كمان و كشيده.
أزجّ الحاجبين؛(183)
كشيده و كمان ابرو.
المشرف الحاجبين؛(184)
بلند ابرو.
أبلج؛(185)
گشاده.
أبلج الحاجب؛(186)
گشاده ابرو.
أجلي الحاجبين؛(187)
گشاده ابرو.
المقرون الحاجبين؛(188)
ابروان نزديك به هم.
از اين تعبيرات، چند مشخّصهي ابروي زيباي حضرت به دست ميآيد:
الف) ابرواني كشيده و كماني دارند. جزري گفته است: ((الزجج: تقويس في الحاجب مع طول في طرفه و امتداده))؛(189) يعني، ازجّ، به ابرويي گفته ميشود كه در عين كمان بودن، كشيده است و در طرفين امتداد دارد.
در مورد پيامبر نيز اين صفت نقل شده است.(190)
ب) ابرواني بلند و پر پشت دارند. ((المشرف)) به معناي ((برآمده و برجسته)) است؛(191) يعني، ابروي حضرت، علاوه بر كشيده بودن، پر پشت و مرتفع و بلند است.
ج) ابروان حضرت به هم پيوسته نيست. ((ابلج))، به تنهايي، به معناي زيبايي و گشادگي چهره است، امّا وقتي همراه ((حاجب)) آمده، يعني، ميان دو ابرو، عاري از مو است. ((بلجة)) به معناي ((نقاوة ما بين حاجبين (قسمت خالي بين دو ابرو)))(192) است، چنان كه ((اجلي)) نيز همين معنا را ميرساند.
د) فاصلهي ابروان حضرت از هم، كم است. ((المقرون)) ميرساند كه ابروها، فاصلهي زيادي از هم ندارند، بلكه دو ابرو، به هم نزديكاند.
اين صفت نيز در مورد حضرت پيامبرصلي الله عليه وآله نقل شده است.(193)
6 - چشم
أعيَن؛(194)
درشت چشم.
دُرّيّ المقلتين؛(195)
براق چشم.
أدعج العينين؛(196)
سياه چشم.
أكحل العينين؛(197)
چشمان سرمه كشيده.
الغائر العينين؛(198)
چشمان فرو رفته.
از تعبيرهاي بالا، موارد زير معلوم ميشود:
1) چشمان حضرت، درشت است. ((اعين)) به معناي ((واسع العين بيّن العين (واضح و گشاده چشم)))(199) است.
2) چشمان امام، شفاف و داراي درخشندگي جذابي است. ((درّي)) به معناي تلألؤ و درخشندگي است.
3) چشمان مبارك امام، سياه است. ((ادعج)) به چشمي گفته ميشود كه سياهي آن بسيار سياه و سفيدي آن هم شديداً سفيد باشد و در عين حال، چشم، بزرگ باشد.(200)
اين تعبير در مورد پيامبرصلي الله عليه وآله هم آمده است.(201)
4) چشمان زيباي امامعليه السلام، به طور طبيعي، سرمه كشيده و سياه است. ((الأكحل)) به معناي ((الذي يعلو منابت أشفاره سواد خلقة))(202) است؛ يعني، اكحل به كسي گويند كه محل روييدن مژههاي چشماش به طور طبيعي، بسيار سياه است.
5) چشمان امام، كمي فرو رفته است. ((الغائر))، يعني، چشمي كه گود افتاده است. و شايد اين نيز مانند زردي رنگ مبارك امام عليه السلام در اثر شب زنده داريهاي مداوم باشد.
در مورد مژههاي حضرت، نقلي وارد نشده است، امّا در مورد پيامبر، عبارت ((أهدب الاشفار))(203) و ((سَبِط الاشفار))؛(204) وارد شده است؛ يعني، موهاي مژه، بلند است. و ((في أشفاره وَطَف))؛(205) يعني، مژههاي فراواني دارد.
به خاطر شباهت امامعليه السلام به پيامبرصلي الله عليه وآله ميتوان گفت، امامعليه السلام، داراي مژههاي فراوان و پرپشت و بلند و دراز هستند.
نيز در مورد پيامبر ((أشكل العينين))(206) نقل شده؛ يعني، در سفيدي چشم پيامبر، رگهايي از سرخي وجود داشت.
نيز آمده است: ((رقيق الاجفان))؛(207) يعني پلكهاي حضرت پيامبرصلي الله عليه وآله، نازك بود.
7 - بيني
أقني؛(208)
كشيده و باريك.
أقني الأنف؛(209)
كشيده و باريك بيني.
أشم الانف؛(210)
بلند بيني.
أقني الأنف أشم؛(211)
بيني كشيده و بلند.
أشم الأنف أقني؛(212)
بيني بلند و كشيده.
در معناي ((اقني)) فراهيدي ميآورد:
القَنا: مصدر الأقني من الأُنوف. و هو ارتفاع في أعلي الأنف بين القصبة والمارن من غير قبح؛(213)
قناء - كه مصدر اقني است - در بيني، به معناي بلند بودن قسمت بالاي بيني است، ميان استخوان و قسمت نرم بيني، به گونهاي كه زشت نباشد.
صاحب لسان العرب، بعد از بيان قول فراهيدي مينويسد:
ابن سيده: والقناء ارتفاع في أعلي الأنف و إحديداب في وسطه و سبوغ في طرفه. و قيل: هو نُتُوء وسط القصبة واشرافه وضيق المنخرين؛
ابن سيده گويد: قناء، بلند بودن بالاي بيني است همراه با محدّب (بر آمده) بودن وسط آن و طولاني بودن نوك آن. و گفته شده، آن، به معناي بلند بودن قسمت استخواني بيني و تنگ بودن سوراخها است.
و بعد، خود، در معناي ((اقني)) ميآورد:
((طوله ودقّة أرنبته مع حدب في وسطه؛(214)
دراز بودن بيني و نازك بودن نوك آن همراه محدّب بودن وسط بيني.)).
صاحب العطر الوردي در معنايش ميآورد:
((أي ارتفاعه مع انحدار إلي جهة طرفه؛(215)
اقني، يعني، بلند بودن بيني با كم شدن ارتفاع در طرف نوك آن)).
قاري نيز ميآورد:
ارنبة: طرف الأنف - علي ما في القاموس - والحدب: الارتفاع. والمراد أنَّهُ لم يكن أفطس؛ فإنّه مكروه الهيئة؛(216)
ارنبه، نوك بيني است، بنابر آن چه در قاموس آمده. حدب، ارتفاع را گويند. منظور، آن است كه بيني، افطس (پهن و كم ارتفاع) نيست؛ زيرا، چنان بينياي، زشت است.
از اين عبارات، معلوم ميشود كه اقني، يعني بينياي كه 1- كشيده و بلند است؛ 2- تيز و باريك است؛ 3- بالاي بيني، در قسمت استخوان بيني، بر آمده و مرتفع است، به گونهاي كه زشت نباشد؛ 4- نوك بيني، كم ارتفاع، و سوراخ بيني، كوچك است؛ يعني، بيني، بسيار كم حالت محدّب و گوژ دارد.
عبارت ((أقني الأنف)) در مورد پيامبرصلي الله عليه وآله هم وارد شده است.(217)
قال الجزري: الشمم: ارتفاع قصبة الأنف (مع حسنها) و استواء أعلاها (مع انتصاب طرفها) و اشراف الأرنبة قليلاً؛(218)
يعني، اشمّ، به بينياي گفته ميشود كه بالاي آن، صاف است و حالت محدّب ندارد.
لذا چنان كه صاحب النجم الثاقب گويد:
اين، با ((قنا)) جمع نشود، مگر در نظر او چنين مينمايد. و در واقع، در آن، انحدابي بود، چنان كه در شمائل رسول خداصلي الله عليه وآله است كه ((يحسبه مَن لم يتأمله اشم)) و اين، به سبب قلّت انحداب است كه بيتأمّل، محسوس نميشود.(219)
پس ميان ((اقني)) و ((اشم))، در اين مورد، منافاتي نيست و شاهدش هم جمع بين ((اقني)) و ((اشمّ)) در يك جمله است. وجه عدم منافات نيز كمي انحداب بيني است كه اگر دقّت نشود، صاف و اشم به نظر ميرسد. جمع دو كلمه در يك جمله، يعني در عين ((اقني)) بودن، مقدار ((قنا))، كم است و به ((اشم)) هم ميماند و در عين ((اشم)) بودن، كاملاً صاف نيست و ((قنا)) هم دارد.
9 و 10- دهان و لب
در مورد دهان و لب مبارك امامعليه السلام، نقلي وارد نشده است، امّا چون امامعليه السلام، شبيه پيامبرصلي الله عليه وآله هستند و در مورد پيامبر اكرمصلي الله عليه وآله آمده است كه ايشان ((ضليع الفم))(220) (دهاني بزرگ كه در مردان، نشان زيبايي است) و ((عقيق الشفتين))(221) (لبهايي سرخ و عقيقي) است، ميتوان گفت، امام نيز داراي دهاني بزرگ و لباني سرخ و عقيقي ميباشند.
11- دندان
أفلج الثنايا؛(222)
گشاده ثنايا.
مفلج الأسنان؛(223)
گشاده دندان.
بأسنانه تفليج؛(224)
ميان دندانهايش فاصله است.
أفرق الثنايا؛(225)
گشاده ثنايا.
أبلج الثنايا؛(226)
گشاده ثنايا.
براق الثنايا؛(227)
ثناياي درخشنده.
از اين عبارات، دو نكته به دست ميآيد:
1) دندانهاي پيشين حضرت، از هم فاصله دارند. ((الفلج في الأسنان: تباعد ما بين الثنايا والرباعيات. و أمّا الفرق فسعة ما بين الثنيتين خاصة.(228) ((الثنايا)) جمع ثنيّة، كقضيّة - و هي من الأسنان أربع في مقدم الفم: ثنتان من فوق و ثنتان من تحت؛(229) يعني، اختلاف معناي ((افلج)) و ((افرق)) در اين است كه ((افلج))، يعني هم دندانهاي ثنايا با هم فاصله دارند و هم دندانهاي رباعي، امّا ((افرق))، يعني فقط دندانهاي ثنايا با هم فاصله دارند.
((فلج)) را ابن قتيبه، ((صفرة في الأسنان))(230) معنا كرده كه اگر به معناي زردي يا سياهي باشد، مخالف براق بودن است كه بعد ميآيد و اگر به معناي صفر و خالي بودن باشد، يعني ميان دندانها، خالي است، مطابق معنا و درست است.
تعبير ((مفلج الأسنان)) در مورد پيامبرصلي الله عليه وآله هم وارد شده است.(231)
((ابلج)) نيز چنان كه در بحث ابرو گذشت، به معناي تباعد و عدم مقارنت است و باز معناي دور بودن دندانها از هم را ميرساند.
2- دندانهاي حضرتعليه السلام، براق و درخشنده است. عبارت ((برّاق الثنايا))، لمعان را ميرساند.
لازم به ذكر است كه بعضي، ((أسنانه كالمنشار)) را از اوصاف امامعليه السلام دانستهاند،(232) ولي صحيح نيست و اين مشخّصه، متعلق به فردي از ذرّيهي جعفر طيار است، چنان كه در روايات به آن تصريح شده است.(233)
12- ريش
كثّ اللحية؛(234)
پر پشت و كوتاه ريش.
از ((كث اللحية)) دو نكته به دست ميآيد:
1) محاسن حضرت، پر پشت و فراوان است.
2) محاسن حضرت، بلند نيست؛ يعني، در عين فراواني محاسن، موهاي محاسن، كوتاه است.
13- گردن
در مورد گردن حضرت نيز نقلي وارد نشده است، امّا از اين كه در مورد پيامبرصلي الله عليه وآله وارد شده است كه ((جيدٌ دُمية في صفاء الفضّة))(235) و ((كأنّ عنقه إلي كاهله ابريق فضة))(236) و ((طويل العنق))(237) و ((كأن الذهب يجري في تراقيه))(238)، ميتوان گفت، گردن امامعليه السلام داراي مشخّصات زير است:
1- بلند و كشيده (طويل العنق) است.
2- بسيار زيبا و موزون است به گونهاي كه دست ساز و غير طبيعي مينمايد (جيد دمية).
3- بسيار سفيد و درخشان است به مثل درخشش نقره (ابريق فضة).
4- زير گردن و قسمت ترقوه، طلايي و براق است (كان الذهب يجري في تراقيه).
14- كتف و شانه
عظيم مشاش المنكبين؛(239)
استخوان شانهها، بزرگ است.
مسترسل المنكبين؛(240)
شانهها، افتاده است.
مشرف المنكبين؛(241)
شانهها، بزرگ است.
في كتفه علامة النبي؛(242)
در كتفاش علامت نبوّت است.
بكتفه اليمني خال؛(243)
در كتف راستاش، يك خال است.
شامة بين كتفيه من جانب الأيسر تحت كتفه الأيسر ورقة مثل ورقة الآس؛(244)
خالي ميان دو كتفاش است. در طرف چپ زير كتف چپاش، برگي مانند برگ درخت آس است.
از موارد بالا، شش نكته قابل استفاده است.
1- استخوانهاي شانهي حضرت، درشت و بزرگ است. سر استخوان را ((مشاش)) گويند.
اين تعبير در مورد پيامبرصلي الله عليه وآله هم وارد شده است.(245)
2- شانههاي حضرت، افتاده و پايين است. عبارت منبع اصلي، ((مسترسل)) است. الخرائج، ((مشرف)) نقل كرده است(246) كه با اصل روايت همخواني ندارد و ظاهراً، تصحيف است، هر چند اگر معنايش بزرگي و بلندي باشد، معناي نكتهي يكم را تأكيد خواهد كرد، ولي عبارت منبع اصلي ((مسترسل)) است.
3- در كتف مبارك امام، علامت نبوّت هست.
4- يك خال، در كتف راست حضرت هست.
5- يك خال، ميان دو كتف حضرت هست.
6- زير كتف چپ حضرت، برگي مانند برگ درخت آس هست. درخت ((آس)) كه به فارسي به آن، ((موُرد)) گويند، درختي شبيه درخت انار است كه داراي برگهاي ضخيمِ هميشه سبز و معطر است.
شايد اين عبارت، كنايهاي براي بيان بوي خوش عرق امامعليه السلام است كه به بوي برگ درخت ((آس)) شبيه است. در مورد پيامبرصلي الله عليه وآله وارد شده كه بوي عرق ايشان، مانند مشك بود.(247)
نيز چون در مورد پيامبرصلي الله عليه وآله نقل شده است كه ((أشعرالمنكبين))(248)، ميتوان گفت، شانههاي حضرت، موي فراوان دارد.
15- سينه
واسع الصدر... عريض ما بينهما (المنكبين)؛(249)
فراخ سينه... ميان دو كتف پهن است.
بعيد ما بين المنكبين؛(250)
ميان دو كتف، فاصلهي زيادي است.
العريض ما بين المنكبين؛(251)
ميان دو كتف، پهن است.
از تعبيرات نقل شده در مورد سينهي مبارك امامعليه السلام معلوم ميگردد كه سينهي شريف امام عصر، عجل الله تعالي فرجه، فراخ و بزرگ است.
در مورد پيامبر اسلام نيز ((عريض الصدر)) و ((بعيد ما بين المنكبين)) وارد شده(252) و شباهت را از اين وجه نيز ميرساند.
16- پشت
بظهره شامتان شامة علي لون جلده و شامة علي شبه شامة النبيصلي الله عليه وآله؛(253)
در پشتاش، دو خال است: خالي به رنگ پوستاش و خالي شبيه خال پيامبرصلي الله عليه وآله.
از اين عبارت، معلوم ميگردد كه در پشت مبارك امامصلي الله عليه وآله دو خال هست: يكي، همرنگ پوست حضرت و يكي هم به رنگ خال نازنين پيامبر گرامي اسلامصلي الله عليه وآله.
البته چنان كه علامه مجلسي فرموده،(254) خال، علامتي است كه رنگ آن با رنگ پوست بدن فرق ميكند و اين جا كه ميفرمايد: ((خالي، همرنگ پوست است))، ميتواند منظور، قسمتي بلندتر يا فرو رفتهتر از ساير اعضا باشد و لو رنگ آن هم فرق نكند.
نيز احتمال دارد كه اين دو خال، با خالي كه در بخش كتف گفته شد، مشترك باشد.
17- ساق
أحمش الساقين؛(255)
باريك ساق.
علي ذراعه الأيمن مكتوب: ((جاء الحق و زهق الباطل إنَّ الباطل كان زهوقاً))؛(256)
بر ساق راستاش اين آيه نوشته شده: ((حق آمد و باطل نابود شد. همانا، باطل، نابود شدني است.)).
از دو تعبير بالا، دو مورد زير معلوم ميشود:
1- ساقهاي پاي حضرت، باريك و نازك است كه نشان اندام زيبا و قوي است. در مورد پيامبرصلي الله عليه وآله هم وارد شده است كه ((كأن في ساقه حموشة)).(257) در مورد ساق دست، براي پيامبرصلي الله عليه وآله وارد شده است كه ((أشبح الذراعين))؛(258) يعني، ساق دست پيامبر، بلند و پهن بود.
نيز نقل شده است كه حضرت ((أشعر الذراعين))(259) بوده است؛ يعني، ساقهاي حضرت، داراي موي فراوان و نيز صاف و كشيده بود؛ زيرا، ((سَبط القصر)) نيز كه اين معنا را ميرساند، در مورد پيامبرصلي الله عليه وآله وارد شده است(260) و از روي شباهت ميتوان گفت، ساق دست امام عصر، عجل الله تعالي فرجه، بلند و پهن، در عين حال كشيده و صاف و داراي موي فراوان است.
2- بر ساق دست راست حضرت، آيهي ((جاء الحق و زهق الباطل إنَّ الباطل كان زهوقاً)) نوشته شده است.
18- كف دست و پا
شَثْن الكفين؛(261)
درشت كف.
علي يده اليمني خال؛(262)
بر دست راستاش يك خال است.
في كفّه علامة؛(263)
در كفاش علامتي است.
بكفه اليمني خال؛(264)
بر كف راستاش يك خال است.
مكتوب علي راحتيه ((بايعوه؛ فإن البيعة للّه عزّوجلّ.))؛(265)
بر دو كف دستاش نوشته شده است: ((با او بيعت كنيد؛ زيرا، بيعت، فقط براي خداوند است.)).
از تعبيرات نقل شده، ميتوان گفت:
1- انگشتان و كف دست و پاي حضرت، درشت و ستبر است. جزري گويد، ((شثن)) به معناي خشن بودن كف و انگشتان است و در مردان، نشان قوّت قبض و مايهي مدح است.
اين واژه در كتاب المحيط، به ((نرمي ولينت)) ترجمه شده كه دور از معنا است.(266)
صاحب النجم الثاقب، تحقيقي در مورد لينت يا خشونت كف دارد.(267)
چون در مورد پيامبرصلي الله عليه وآله، ((سبط البنان))(268) وارد شده، ميتوان گفت، انگشتان امام نيز كشيده و بلند است.
نيز چون در مورد پيامبرصلي الله عليه وآله ((رحب الراحه))(269) و ((عظيم البراثن))(270) به معناي بزرگ بودن كف وارد شده است، ميتوان گفت، كف دست امامعليه السلام نيز بزرگ و وسيع است.
2- يك خال، در كف دست راست حضرتعليه السلام هست.
3- علامتي در كف حضرتعليه السلام وجود دارد. اين علامت، ممكن است همان خال باشد يا نوشتهاي كه بر كف حضرتعليه السلام موجود است.
4- بر دو كف دست حضرتعليه السلام، نوشته شده است:
((بايعوه؛ فإن البيعة للّه عزّوجلّ))؛
با ايشان بيعت كنيد، زيرا، بيعت، فقط، مخصوص خداوند است.
در مورد پيامبرصلي الله عليه وآله نقل شده است كه ((طويل الزَنْدين))(271) بوده است، پس ميتوان گفت، مچ دست امامعليه السلام نيز بزرگ و قوي است.
در مورد پيامبرصلي الله عليه وآله وارد شده كه ايشان ((مسيح القدمين))(272) است. يعني كف پاي حضرت، كم گوشت است. اين نيز ميتواند نشانهاي از امام باشد.
19- شكم
ضخم البطن؛(273)
ستبر دل.
المبدح البطن؛(274)
فراخ دل.
المبدح بطنه؛(275)
دل اش فراخ است.
مبدح البطن؛(276)
فراخ دل.
المنبدح [ المنفدح ] البطن؛(277)
فراخ دل.
شعر نابت من لبته إلي سرته أخضر ليس بأسود؛(278)
مويي از وسط سينه تا ناف روييده كه سبز است نه سياه.
از اين تعبيرها، دو نكته حاصل ميشود:
1- حضرتعليه السلام، دلي ستبر و فراخ دارند.
با اين كه اين قسمت با الفاظ متعدّدي نقل شده است، با اين حال، همه، به معناي اتساع و فراخ بودن شكم حضرتعليه السلام است و اين، به تناسب سينهي فراخ حضرت است.
لازم به ذكر است كه در اين صفت، شبيه جد بزرگوارش حضرت اميرالمؤمنينعليه السلام است؛ زيرا، در مورد ايشان، وارد شده است كه ((ضخم البطن))(279) بودند، امّا پيامبر، ((سواء البطن والصدر))(280) بودند.
2- يك رشتهي باريك مو، از وسط سينهي مبارك امامعليه السلام و زير گلو تا ناف حضرتعليه السلام امتداد دارد. در عربي، به اين رشتهي مو، ((مَسرَبه)) گويند.
در مورد پيامبر گرامي اسلامصلي الله عليه وآله نيز وارد شده است كه ((دقيق المسربة))(281) بودند. و از اين جهت نيز شباهت امامعليه السلام را به پيامبر گرامي اسلامصلي الله عليه وآله ميرساند.
نيز چون در مورد پيامبرصلي الله عليه وآله وارد شده است كه ((ليس علي بطنه و صدره شعر))،(282) ميتوان گفت، امامعليه السلام نيز جز اين رشته موي باريك، موي ديگري در سينه و شكم ندارند.
20- ران
أزيل الفخذين بفخذه اليمني شامة؛(283)
درشت ران كه بر ران راستاش يك خال است.
عريض الفخذين؛(284)
ستبر ران.
از اين دو تعبير، دو مورد زير معلوم ميشود:
1- رانهاي حضرت، عضلاني و ستبر است كه نشان قوّت و قدرت بدني امامعليه السلام است.
2- يك خال، در ران راست حضرتعليه السلام وجود دارد.
21- زانو
معطوف الركبتين؛(285)
افتاده زانو.
مرحوم علاّمه مجلسي، در بيان اين عبارت ميفرمايد، زانوي مبارك امام، به خاطر بزرگي و درشتي آن، ميل به پايين دارد. البته در مورد پيامبرصلي الله عليه وآله هم نقل شده است كه ((ضخيم الكراديس))(286) بودند؛ يعني، سر استخوانهاي حضرت، درشت بود و ميتوان اين شباهت را هم ميان امامعليه السلام و حضرت پيامبرصلي الله عليه وآله فهميد.
در پايان، براي حسن ختام، منظومهي عربي حلواني(287) مصري را كه شامل بسياري از اوصاف حضرتعليه السلام است، ميآوريم:
هو ضرب من الرجال خفيف
هو أجلي أقني أشم كحيل
أعين أفرق أزج علي أي
من خدّيه خال حسن جميل
أفلج الثغر حين يبسِم برّا
ق الثنايا و ربعة لايطول
عربيّ في لونه و كان ال
-جسم منه ينميه إسرائيل
وجهه في اشتداد سمرته كال
-كوكب الدريّ المضيء جليل
و له لحيةٌ غزيرة شعر
..........
ناعم الكف بين فخذيه بعد
خاضع خاشع كريم منيل
او [ امام مهدي ]، باريك اندام و كم گوشت است
او، پيشاني آشكار و بيني باريك است و چشمي سياه دارد
چشمي درشت، رويي گشاده، ابرواني جدا از هم دارد
بر گونهي راستاش خال زيبايي است
دندانهايش جدا از هم است وقتي بسم الله ميگويد
دندانش برق ميزند، قدي متوسط دارد و بلند نيست
رنگاش عربي و جسماش
مانند بدن بني اسراييل است.
صورتاش در شدّت سرخي، مانند
ستارهاي درخشان و نوراني است. بلند مرتبه است
حضرت، محاسني پرپشت دارد
...........
كف دستاش پر نعمت است. رانهايش از هم دورند (رانهاي قوياي دارد).
خاضع و خاشع و كريم و كام روا است.
----------------
پي نوشتها:
1) يوسف: 87.
2) الصوارم المحرقة، ص 263.
3) معاني الأخبار، 79.
4) كمال الدين، ج 2، ص 408 (م: ج 2، ص 118.)
5) الملاحم والفتن، ص 148، باب 79 (از فتن سليلي.)
6) كفايةالأثر، 121.
7) كمال الدين، ج 1، ص 286 (م: ج 1، ص 534.)
8) كمال الدين، ج 1، ص 257 (م. ج 1، ص 284.)
9) الغيبة، نعماني، ص 214 (م: ص 306.)
10) الغيبة، طوسي، ص 190.
11) كمال الدين، ج 2، ص 411 (م: ج 2، ص 122.)
12) كفايةالأثر، ص 159 (از پيامبر.)
13) الغيبة، طوسي، ص 357 (ملاقات).
14) الغيبة، نعماني، ص 146 (م: ص 206.)
15) الصراط المستقيم، ج 2، ص 242.
16) بحارالأنوار، ج 13، ص 3.
17) الخرائج، ج 1، ص 477 (ملاقات.)
18) كمال الدين، ج 2، ص 407 (م: ج 2، ص 116) [ملاقات].
19) الكافي، ج 1، ص 329 (ملاقات).
20) الارشاد، ج 2، ص 382.
21) الغيبة، طوسي، ص 269 (ملاقات).
22) الخرائج، ج 1، ص 481 (ملاقات).
23) بحارالأنوار، ج 52، ص 177 (ملاقات).
24) كمال الدين، ج 2، ص 443.، (م: ج 2، ص 177 [ملاقات].
25) الغيبة، طوسي، ص 271 (ملاقات).
26) الغيبة، طوسي، ص 249 (ملاقات).
27) دلائل الإمامة، ص 270.
28) الصراط المستقيم، ج 2، ص 261 (ملاقات).
29) الغيبة، طوسي، ص 255 (ملاقات).
30) دلائل الإمامة، ص 273 (ملاقات). ((فلقة)) را ندارد.
31) منتخب الأنوار، ص 140.
32) دلائل الإمامة، ص 270.
33) كمال الدين، ج 2، ص 478 (م: ج 2، ص 226) [ملاقات].
34) الخرائج، ج 1، ص 481.
35) الغيبة، طوسي، ص 357 (ملاقات).
36) إلزام الناصب، ج 2، ص 200 (خطبة البيان).
37) كمال الدين، ج 2، ص 384 (م: ج 2، ص 81) [ملاقات].
38) كمال الدين، ج 2، ص 434 (م: ج 2، ص 162) [ملاقات].
39) كمال الدين، ج 2، ص 468 (م: ج 2، ص 212) [ملاقات].
40) الملاحم والفتن، ص 136 (خطبة اللؤلؤة).
41) فردوس الأخبار، ج 4، ص 496، ح 6940 (نقل از إلامام المهدي عند أهل السنة، ص 77).
42) دلائل الإمامة، ص 233.
43) الملاحم والفتن، ص 142 (از فتن سليلي).
44) كمال الدين، ج 2، ص 453 (م: ج 2، ص 189) [ملاقات].
45) كمال الدين، ج 2، ص 457 (م: ج 2، ص 194) [ملاقات].
46) الاحتجاج، ج 2، ص 462.
47) الخرائج، ج 2، ص 782.
48) الغيبة، طوسي، ص 266.
49) كمال الدين، ج 2، ص 445 (م: ج 2، ص 180) [ملاقات].
50) الغيبة، نعماني، ص 216 (م: ص 308).
51) الارشاد، ج 2، ص 382.
52) الخرائج، ج 3، ص 1152.
53) كمال الدين، ج 2، ص 445 (م: ج 2، ص 180) [ملاقات].
54) بحارالأنوار، ج 52، ص 176 (ملاقات).
55) الغيبة، طوسي، 266 (ملاقات).
56) فردوس ألاخبار، ج 4، ص 497، ح 6941 نقل از الامام المهدي عند أهل السنة. ص 78.
57) بحارالانوار، ج 16، ص 180 تا 185. (از مناقب و ديگران).
58) شرح ابن ابي الحديد، ج 13، ص 226.
59) لسان العرب، ج 10، ص 76.
60) لسان العرب، ج 10، ص 352.
61) النجم الثاقب، ص 102.
62) لسان العرب، ج 4، ص 282.
63) كتاب العين، ج 3، ص 294.
64) لسان العرب، ج 5 ، ص 14.
65) لسان العرب، ج 8 ، ص 137.
66) بحارالأنوار، ج 52 ، ص 37. در مورد أروع مراجعه شود.
67) مجمع البحرين، ج 2، ص 206 (از النهاية نقل ميكند).
68) بحارالأنوار، ج 53 ، ص 7 (عن بعض مؤلَفات أصحابنا).
69) الغيبة، نعماني، ص 189، (م: ص 269).
70) قرب الأسناد، ص 21.
71) الغيبة، طوسي، ص 421.
72) الغيبة، نعماني، ص 188 (م: ص 268).
73) دلائل الإمامة، ص 305 (ملاقات).
74) كمال الدين، ج 1، ص 327 (م: ج 1، ص 597).
75) كمال الدين، ج 2، ص 376 (م: ج 2، ص 69). در متن عربي، ((الشبان)) است.
76) الغيبة، طوسي، ص 420.
77) الغيبة، نعماني، ص 189م، ص 269. در متن مترجم ((اثنين)) است.
78) كمال الدين، ج 1، ص 316 (م: ج 1، ص 582).
79) بصائر الدرجات، ص 188.
80) الملاحم والفتن، ص 142 (از فتن سليلي).
81) كمال الدين، ج 2، ص 652 (م: ج 2، ص 558).
82) لسان العرب، ج 3، ص 29.
83) بحارالأنوار، ج 52 ، ص 287.
84) الملاحم والفتن، ص 73 (از نعيم).
85) بحارالأنوار، ج 52، ص 319.
86) الارشاد، ج 2، ص 382.
87) بحارالأنوار، ج 51، ص 44 (از الفصول المهمة، ابن صباغ. كلام خود ابن صباغ است).
88) دلائل الإمامة، ص 300 (ملاقات).
89) كمال الدين، ج 2، ص 468 (م: ج 2، ص 212) [ملاقات].
90) الغيبة، طوسي، ص 255 (ملاقات).
91) دلائل الإمامة، ص 233.
92) كشف الغمة، ج 2، ص 469 (از اربعون حديثاً، ابي نعيم).
93) الملاحم والفتن، ص 142 (از فتن سليلي).
94) الغيبة، طوسي، ص 274.
95) الملاحم و الفتن، ص 73 (از نعيم).
96) كمال الدين، ج 2، ص 376.
97) لسان العرب، ج 8 ، ص 107.
98) لسان العرب، ج 8 ، ص 107.
99) لسان العرب، ج 3، ص 30.
100) لسان العرب، ج 10، ص 329.
101) بحارالأنوار، ج 16، ص 42؛ الغارات، ج 1، ص 96 (مراجعه شود).
102) بحارالأنوار، ج 51، ص 85 ؛ معجم أحاديث الإمام المهدي، ج 1، ص 130 (مراجعه شود).
103) العطر الوردي، ص 48، (نقل از الإمام المهدي عند أهل السنّة، ص 504).
104) النهاية، ج 3، ص 78.
105) بحارالأنوار، ج 16، ص 180 - 185.
106) كمال الدين، ج 2، ص 446 (م: ج 2، ص 180) [ملاقات].
107) الغيبة، طوسي، ص 273 (ملاقات).
108) لوائح الأنوار البهية، ج 2 (از سنن داني و ابينعيم. نقل از الإمام المهدي عند أهل السنة، ص 442).
109) الغيبة، طوسي، ص 273 (ملاقات).
110) الملاحم و الفتن، ص 141 (از فتن سليلي).
111) دلائل الإمامة، ص 233. واژهي ((لون)) را ندارد.
112) كشف الغمّة، ج 2، ص 469 (از اربعون ابي نعيم).
113) الغيبة، نعماني، ص 215 (م: ص 307).
114) كمال الدين، ج 2، ص 653 م، ج 2، ص 560 (ابيض اللون مشرب بالحمرة).
115) كمال الدين، ج 2، ص 475 (م: ج 2، ص 224) [ملاقات].
116) الغيبة، طوسي، ص 258 (ملاقات).
117) بحارالأنوار، ج 52 ، ص 176. (ملاقات)
118) دلائل الإمامة، ص 300 (ملاقات). ((ماهو)) را ندارد.
119) الخرائج، ج 1، ص 477 (ملاقات).
120) فلاح السائل، ص 200.
121) الغيبة، طوسي، ص 187.
122) الاختصاص، ص 208.
123) لسان العرب، ج 8، ص 355.
124) بحارالأنوار، ج 16، ص 147.
125) ينابيع المودة، ص 467 (نقل از منتخب الأثر، ص 209).
126) العطر الوردي، ص 47 (نقل از الإمام المهدي عند أهل السنة، ص 507-504).
127) الكافي، ج 1، ص 443؛ الغارات.
128) الغيبة، نعماني، ص 247 (م: ص 350).
129) روزگار رهايي، ج 1، ص 122؛ مهدي آخرين سفير انقلاب، ص 120.
130) لسان العرب، ج 12، ص 12 (إنّ اشتقاق آدم لأنّه خلق من تراب و كذلك الأُدْمة إنّما هي مشبّهة بلون التراب).
131) لسان العرب، ج 1، ص 101.
132) لسان العرب، ج 14، ص 420.
133) بحارالأنوار، ج 18، ص 332.
134) تفسير القمي، ج 2، ص 8.
135) روزگار رهايي، ج 1، ص 122.
136) الغيبة، نعماني، ص 216 (م: ص 308).
137) الغيبة، طوسي، ص 266 (ملاقات).
138) معاني الأخبار، ص 80.
139) الارشاد، ج 2، ص 382.
140) ينابيع المودة، ص 467 (نقل از منتخب الأثر، ص 209، ح 49).
141) كمال الدين، ج 2، ص 446 (ملاقات).
142) كمال الدين، ج 2، ص 475 (ملاقات).
143) الغيبة، طوسي، ص 273 (ملاقات).
144) كمال الدين، ج 2، ص 407 (م: ج 2، ص 116) [ملاقات].
145) الاحتجاج، ج 2، ص 462.
146) الخرائج، ج 1، ص 481 (ملاقات).
147) كمال الدين، ج 2، ص 457 (م: ج 2، ص 194) [ملاقات].
148) الصهبة أشهر اللون وأحسنها حين تنظر اليها. (لسان العرب، ج 1، ص 532).
149) الصهبة مختصة بالشعر، و هي حمرة يعلوها سواد (لسان العرب، ج 1، ص 532).
150) العدد القوية، ص 120.
151) تفسير القمي، ج 2، ص 271.
152) معانيالأخبار، ص 80.
153) كمال الدين، ج 2، ص 446 (م: ج 2، ص 180) [ملاقات].
154) كمال الدين، ج 2، ص 468 (م: ج 2، ص 212) [ملاقات].
155) الغيبة، طوسي، ص 266.
156) الملاحم والفتن، ص 73 (از ابينعيم).
157) كمال الدين، ج 2، ص 407 (م: ح 2، ص 116) [ملاقات].
158) كشف الغمة، ج 2، ص 470 (از اربعون ابونعيم).
159) كشف الغمة، ج 2، ص 469 (از اربعون ابونعيم).
160) كمال الدين، ج 2، ص 446 (م: ج 2، ص 180) [ملاقات].
161) فرائد فوائد الفكر، ص 80 (از ابينعيم).
162) الغيبة، نعماني، ص 215 (م: ص 307).
163) دلائل الإمامة، ص 300 (ملاقات).
164) الغيبة، طوسي، ص 258 (ملاقات).
165) الغارات، ج 1، ص 96.
166) معاني الأخبار، ص 80.
167) دلائل الإمامة، ص 251.
168) العمدة، ص 433 (از الجمع بين الصحاح الستة).
169) القول المختصر، ص 7، ح 33. (نقل از معجم الاحاديث الامام المهدي، ج 1، ص 243).
170) فرائد السمطين، ج 2، ص 331، ح 582 (از ابينعيم، نقل از معجم الاحاديث المهدي، ج 1، ص 242).
171) الغيبة، نعماني، ص 214 م، ص 306.
172) كمال الدين، ج 2، ص 468 (ملاقات).
173) كمال الدين، ج 2، ص 407 (ملاقات).
174) إلزام الناصب، ج 2، ص 200 (خطبة البيان، نسخهي اوّل).
175) لسان العرب، ج 2، ص 424.
176) فرائد السمطين، ج 2، ص 324، ح 574 (نقل از معجم الاحاديث المهدي، ج 1، ص 108).
177) بحارالأنوار، ج 51، ص 85.
178) العين، ج 7، ص 105.
179) لسان العرب، ج 2، ص 53.
180) كمال الدين، ج 1، ص 159.
181) بحارالأنوار، ج 21، ص 317.
182) الملاحم والفتن، ص 74 (از نعيم).
183) كمال الدين، ج 2، ص 468 (م: ج 2، ص 212) [ملاقات].
184) الغيبة، نعماني، ص 215 (م: ص 307).
185) الملاحم والفتن، ص 74 (از نعيم).
186) كمال الدين، ج 2، ص 445 (م: ج 2، ص 178) [ملاقات].
187) الملاحم والفتن، ص 72 (از نعيم).
188) فلاح السائل، ص 200.
189) بحارالأنوار، ج 52 ، ص 13.
190) معاني الأخبار، ص 80.
191) العين، ج 6، ص 253؛ مجمع البحرين، ج 5، ص 74.
192) لسان العرب، ج 2، ص 215 (از جوهري).
193) الكافي، ج 1، ص 443.
194) الملاحم والفتن، ص 74 (از نعيم).
195) كمال الدين، ج 2، ص 407 (م: ج 2، ص 116) [ملاقات].
196) كمال الدين، ج 2، ص 468 (م: ج 2، ص 212) [ملاقات].
197) الملاحم و الفتن، ص 73 (از نعيم).
198) الغيبة، نعماني، ص 215 (م: ص 307).
199) لسان العرب، ج 13، ص 302.
200) مجمع البحرين، ج 2، ص 300.
201) الكافي، ج 1، ص 443.
202) العين، ج 3، ص 62.
203) الغارات، ج 1، ص 96.
204) العددالقوية، ص 120.
205) بلاغات النساء، ص 66.
206) المناقب، ج 1، ص 155.
207) العددالقوية، ص 120.
208) دلائل الإِمامة، ص 251.
209) الغيبة، نعماني، ص 214 م، ص 306.
210) كشف الغمة، ج 2، ص 469 (از اربعون ابينعيم).
211) كمال الدين، ج 2، ص 445 (م: ج 2، ص 178) [ملاقات].
212) الملاحم والفتن، ص 164 (از الفتن، زكريا).
213) العين، ج 5، ص 217.
214) لسان العرب، ج 15، ص 203.
215) العطر الوردي، ص 46 (نقل از الإمام المهدي عند أهل السنة، ص 502).
216) مرقاة المفتاح، ص 180 (نقل از الإمام المهدي عند أهل السنة، ص 412).
217) تفسير القمي، ج 2، ص 271؛ كمال الدين، ج 1، ص 159 (م: ج 1، ص 316).
218) النهاية، ج 2، ص 502 (داخل پرانتزها از العطر الوردي، ص 46 نقل شده است. العطر الوردي، از الإمام المهدي عند أهل السنة، ص 502، نقل شده است.).
219) النجم الثاقب، ص 103.
220) معاني الأخبار، ص 80.
221) الأنوار في مولدالنبي، ص 246.
222) الغيبة، نعماني، ص 214 م، ص 306.
223) الغيبة، طوسي، ص 273 (ملاقات).
224) كمال الدين، ج 2، ص 475 (ملاقات).
225) كشف الغمة، ج 2، ص 470 (از اربعون ابينعيم).
226) شرح نهج البلاغة، ج 1، ص 282 (از قاضي القضات).
227) الملاحم والفتن، ص 73 (از نعيم).
228) العين، ج 6 ، ص 127.
229) العطر الوردي، ص 47 (نقل از الإمام المهدي عند أهل السنة، ص 503).
230) غريب الحديث، (نقل از شرح نهج البلاغة، ج 19، ص 130).
231) معاني الأخبار، ص 80.
232) النجم الثاقب، ص 101؛ روزگار رهايي، ج 1، ص 122؛ مهدي، آخرين سفير انقلاب، ص 120.
233) الغيبة، نعماني، ص 245 (م: ص 350.).
234) الملاحم والفتن، ص 73 (از نعيم).
235) معاني الأخبار، ص 80.
236) الكافي، ج 1، ص 443.
237) تفسير القمي، ج 2، ص 271.
238) كمال الدين، ج 1، ص 159 (م: ج 1، ص 316).
239) كمال الدين، ج 2، ص 653 (م: ج 2، ص 560).
240) بصائرالدرجات، ص 188.
241) الخرائج، ج 2، ص 691.
242) الملاحم و الفتن، ص 73 (از نعيم).
243) لوائح أنوار البهية، ج 2 (از ابينعيم، نقل از الإمام المهدي عند أهل السّنة، ص 443).
244) الغيبة، نعماني، ص 216 (م: ص 308.).
245) الكافي، ج 1، ص 443.
246) الخرائج، ج 2، ص 691.
247) كمال الدين، ج 1، ص 159 م، ج 1؛ ص 316.
248) معاني الأخبار، ص 80.
249) بصائر الدرجات، ص 188.
250) فلاح السائل، ص 200.
251) الغيبة، نعماني، ص 215 (م: ص 307.).
252) معاني الأخبار، ص 80.
253) كمال الدين، ج 2، ص 653 (م: ج 2، ص 560.).
254) بحارالأنوار، ج 51 ، ص 35.
255) فلاح السائل، ص 200.
256) دلائل الإمامة، ص 270 (ملاقات).
257) المناقب، ج 1، ص 157.
258) المناقب، ج 1، ص 155.
259) معاني الأخبار، ص 80.
260) معاني الأخبار، ص 80.
261) كمال الدين، ج 2، ص 407 (م: ج 2، ص 116) [ملاقات].
262) إسعاف الراغبين، (نقل از كتاب الإمام المهدي عند أهل السنة، ص 453).
263) فرائد فوائد الفكر، ص 80 (از ابينعيم).
264) فرائد فوائد الفكر (نقل از معجم أحاديث الإمام المهدي، ج 1، ص 128).
265) دلائل الإمامة، ص 251.
266) بحارالأنوار، ج 16، ص 165.
267) النجم الثاقب، ص 325.
268) تفسير العياشي، ج 1، ص 203.
269) معانيالأخبار، ص 80.
270) تفسير العياشي، ج 1، ص 203.
271) معانيالأخبار، ص 80.
272) معانيالأخبار، ص 80.
273) الغيبة، نعماني، ص 214 (م: ص 306.).
274) الغيبة، نعماني، ص 215 (م: ص 308.).
275) الغيبة، نعماني، ص 228 (م: ص 324).
276) كمال الدين، ج 2، ص 653 (م: ج 2، ص 560.).
277) فلاح السائل، ص 200.
278) الكافي، ج 1، ص 329.
279) المناقب، ج 3، ص 306.
280) معاني الأخبار، ص 80.
281) معاني الأخبار، ص 80.
282) كمال الدين، ج 1، ص 159 (م: ج 1، ص 316.).
283) الغيبة، نعماني، ص 214 (م: ص 306).
284) كمال الدين، ج 2، ص 653 (م: ج 2، ص 506).
285) كمال الدين، ج 2، ص 407 (م: ج 2، ص 116) [ملاقات].
286) معانيالأخبار، ص 80.
287) القطر الشهدي في أوصاف المهدي، شهاب الدين أحمد بن اسماعيل الحلواني المصري (1249 - 1308).
[مجله شماره 5 : - اعتقادي] |
شنبه 18 آذر 1391 11:17 PM
تشکرات از این پست