0

بوی حسین

 
hasantaleb
hasantaleb
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1387 
تعداد پست ها : 58933
محل سکونت : اصفهان

بوی حسین

حدود بیست سال پیش در ایام محرم پایم ضربه ی شدیدی خورد به طوری كه قدرت حركت نداشتم. پایم را آتل بسته بودند. ناراحت بودم كه نمی توانستم در این ایام كمك كنم. نذر كرده بودم كه اگر پایم تا روز عاشورا خوب شود، با بقیه ی دوستانم دیگ های مسجد را بشویم و كمكشان كنم. شب عاشورا رسیده بود و هنوز پایم همان طور بود. از مسجد كه به خانه رفتم، حال خوشی نداشتم. زیارت را خواندم و كلّی دعا كردم. نزدیكی های صبح بود كه گفتم مقداری بخوابم تا صبح با دوستانم به مسجد بروم.

 

در خواب دیدم در مسجد (المهدی، بلوار امین قم) جمعیت زیادی نشسته اند و من هم با دو عصا زیر بغل بودم. یك دسته ی عزاداری در حال ورود به مسجد بود. جلوی دسته، شهید«سعید آل طه» داشت نوحه می خواند. با خود گفتم: این كه شهید شده بود! پس اینجا چه كار می كند؟

 

ناگهان دیدم پسرم «محمّد» هم كنارش هست. عصازنان به قسمت زنانه رفته و در حال تماشای این ها بودم كه دیدم محمد به سراغم آمده و دستش را دور گردنم انداخت. به او گفتم: مادر، چه قدر بزرگ شده ای؟

 

-   آره، از وقتی كه به اینجا آمدیم، كلّی بزرگ شدیم.

 

بعد رو به من كرد و گفت: مادر! چه شده؟ مشكلی داری؟

 

-    چیزی نشده پاهایم كمی درد می كرد، با عصا آمدم.

 

-    ما چند روز پیش رفتیم كربلا. از ضریح برایت یك شال سبز آوردم.

 

 

بعد دست هایش را باز كرد و از سر تا مچ پاهایم كشید، آتل و باندها را باز كرد و شال سبز را به پایم بست و گفت: از استخوانت نیست؛ كمی به خاطر عضله ات است كه آن هم خوب می شود.

از خواب بیدار شدم، دیدم باندها همه باز شده و شال سبزی هم به پاهایم بسته شده بود. آهسته بلند شدم و آرام آرام راه رفتم. من كه كف پاهایم را نمی توانستم روی زمین بگذارم، داشتم بدون عصا راه می رفتم. پایین رفتم و شروع به كار كردم كه پدر محمّد از خواب بیدار شد. وقتی  من را در این حالت دید زد زیر گریه... .

 

بعدها این جریان به گوش آیت الله العظمی گلپایگانی رحمة الله علیه رسید. ایشان گفتند: او را نزد من بیاورید.

 

پیش ایشان رفتم و شال را به ایشان دادم. ایشان گفتند: به جدّم قسم، بوی حسین علیه السلام را  می دهد. سپس به آقازاده ی شان گفتند: آن تربت را بیاورید، می خواهم با هم مقایسه كنم.

 

 وقتی تربت را كنار شال گذاشتند، گفتند كه این تربت و شال از یك جا آمده است. فكر نكنید این یك تربت معمولی است! این تربت از زیر بدن امام حسین علیه السلام برداشته شده است، مال قتلگاه است، دست به دست علما گشته تا اكنون به دست ما رسیده است. شما نیم سانت از این شال را به ما بدهید، من هم به جایش به شما از این تربت می دهم.

 

گفتم: بفرمایید آقا، تمام شال برای خودتان. ایشان گفتند: اگر قرار بود این شال به من برسد، خداوند شما را انتخاب نمی كرد. خداوند خانواده ی شهدا  را انتخاب كرد تا مقامشان را یادآور شود.

 

«ستاره ها(2) /ص38/ به نقل از عباس لامعی؛ همرزم شهید»

«روایت عشق/ سیمین وهاب زاده مرتضوی/ ص24/ راوی همرزم شهید محمد جواد آخوندی»

 

جمعه 17 آذر 1391  2:20 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها