نوع رسانهها نوع ارتباطات را شکل مىدهند و نوع ارتباطات نوع مقتضیات زمانى را شکل مىدهد، چون ارتباطات است که تحرک فرهنگى - اجتماعى را به وجود مىآورد و زمان، میزان سنجش این تحرک است. و این مبناى حکمت رسانهاى است.
1. زمان یکى از دو رکن فرهنگ است و پویایى فرهنگ از زمان به وجود مىآید که به آن مقتضیات زمان گفته مىشود. مهمترین عنصر زمانساز، فناورى است که میزان تحرک اجتماع و جامعه را تعیین مىکند. تحرکهاى اجتماعى، زمان اجتماعى را تولید مىکند و مقتضیات زمان را تعیین مىکند و مهمترین فناورى که مقتضیات زمانى را شکل مىدهد، فناورى ارتباطى یا رسانه است، پس براى فهم زمانه، رسانهشناسى لازم است.
2. رسانهها در طول عمر بشرى، متنوع و متفاوت بودهاند و مقتضیات زمانى و مکانى بشر را ترسیم مىکردهاند و تاریخ رسانهها، تاریخ تحرک فرهنگى اجتماعى بشر بر روى زمین و تاریخ مقتضیات زمانى بشر است. رمز آن این است که بشر با نرمافزارى به نام فرهنگ، زندگى مىکند و بدون فرهنگ، نمىتواند زندگى کند.
این فرهنگ براى اینکه بتواند، پا به پاى زندگى پیش بیاید، باید پویایى مداوم داشته باشد و این پویایى به وسیله ارتباطات رخ مىدهد و ارتباطات در گرو و هویت رسانه ماست؛ یعنى ارتباطات تابعى از رسانه ماست؛ هرچند در مرتبه نخست این ارتباطات است که رسانه را به وجود مىآورد.
3. فرمول بنیانى نظام رسانهاى - ارتباطى بشر به این گونه است که غریزه و فطرت، زندگى مىآفرینند و زندگى براى خود، فرهنگ مىآفریند تا بتواند امور خود را جارى و سارى سازد و فرهنگ، براى اینکه خود را با زندگى تطبیق دهد و پویایى مداوم خود را حفظ کند.به ارتباطات نیاز دارد.
به عبارت دیگر، ارتباطات سازوکار و مکانیسم پویایى فرهنگ است و رسانهها ارتباطات را شکل مىدهند. پس نوع رسانهها نوع ارتباطات را شکل مىدهند و نوع ارتباطات نوع مقتضیات زمانى را شکل مىدهد، چون ارتباطات است که تحرک فرهنگى - اجتماعى را به وجود مىآورد و زمان، میزان سنجش این تحرک است. و این مبناى حکمت رسانهاى است.
4. اگر زندگى بر غریزه و فطرت پیشى گیرد، و زیادهطلبى زندگى خارج از اندازهاى باشد که غریزه طلب مىکند، موجب مىشود که فساد و بحرانهاى اخلاقى به وجود آید، چرا که زندگىطلبى زیاده بر غریزه و فطرت، به دنبال نرمافزار خود، یعنى فرهنگ مىگردد که خارج از نیاز، به ایجاد نیاز و تقاضاى کاذب بپردازد تا لذت ایجاد شود و عرضه لذت نیز بإ؛ ایجاد فرهنگهایى است که بتواند این نیاز کاذب را ارضا کند، پس فرهنگ یا نرمافزار زندگى، به دنبال ایجاد نیازهاى کاذب و رفع آنها میل خواهد کرد که در غالب و بلکه همه تمدنها در اواخر، به این سرنوشت دچار مىشوند و این نوع ارتباطاتى که این فرهنگ را ترسیم مىکنند، ارتباطات غیرحکیمانه و شهوتمحورانه است.
5. ارتباطات و رسانههاى مربوط به آن در این دوره غیرحکیمانه است، زیرا مرتبههاى بعدى، بر مرتبههاى قبلى پیشى مىگیرند و جامعه را بحرانى مىکنند. زندگى که به غریزه و فطرت پیشى مىگیرد، بحران اخلاقى، جامعه را فرا مىگیرد و اگر فرهنگ به زندگى پیشى گیرد، مادىگرایى و قوانین مبتنى بر آن، جامعه را دربر مىگیرد (مانند سکولاریسم و حکومت قوانین طبیعى و حیوانى و گیاهى در جوامع غربى امروز که بقاى اصلح داروینى و تکامل بر جوامع انسانى). در نتیجه عقلانیتى ایجاد خواهد کرد که عقلانیتى زیستى - اقتصادى خواهد بود و عواطف و احساسات انسانى را رها خواهد کرد.
6. یکى از جنبههاى غیرحکیمانه رسانه - ارتباطى، زمانى است که ارتباطات بر فرهنگ پیشى بگیرد؛ یعنى پویایى فرهنگى اوج مىگیرد.فرهنگ، یعنى نرمافزار زندگى و ارتباطات، یعنى سازوکار پویایى فرهنگى و زمانى که ارتباطات بر فرهنگ پیشى مىگیرد، یعنى پویایى اضافى و غیرضرورى فرهنگ که به شتاب بخشیدن غیرضرورى، زندگى رخ مىدهد و این جاست که بحران فرهنگى و بحران زندگى رخ مىدهد.
7. یکى از نظامهاى غیرحکیمانه ارتباطى - رسانهاى، زمانى است که رسانه بر ارتباطات پیشى بگیرد؛ یعنى بیش از آنکه فرهنگ به پویایى نیاز داشته باشد، توسط رسانههاى جدید پویایى داده شود. بحرانهاى مشروعیت، جامعه را فرا مىگیرد، چرا که بر اثر آمدن فنآورى جدید، تمامى نظام قراردادهاى اجتماعى و فرهنگى، شکسته مىشوند و اینگونه، مقتضیات زمانه عوض مىشود، چرا که قراردادهاى اجتماعى و فرهنگى، در نوعى حرکت اجتماعى ترسیم شدهاند که با آمدن رسانههاى جدید، حرکتهاى اجتماعى به شدت متحول مىشوند، پس زمان اجتماعى نیز عوض مىشود و تغییر مىکند و فروپاشى اجتماعى رخ مىدهد.
8. براى رسیدن به یک جامعه حکیمانه، باید نظام رسانهاى - ارتباطى آن جامعه، به گونهاى ترسیم شود که زندگى روزمره انسانى مختل نشود، پس غریزه تا کجا باید رعایت شود، تا آنجا که برخى معتقدند، زمانى که ارتباطات شروع مىشود، غریزه کوتاه و محو مىشود.
نیچه و فروید مىگویند: زمانى که درباره غریزه فکر مىکنیم، شروع نقطه ارتباطات درون فردى است و خود به خود موجب مىشود که غریزه فروکش کند و اگر نظامهاى ارتباطى دیگر، مانند میان فردى و رسانههاى جمعى اضافه شوند، بر خمود غریزه کاسته مىشود و این سرنوشت تمدنهاى بشرى است که در تمدن خطى غرب به اوج رسیده است؛ ولى در ارتباطات حکیمانه غریزه باید به گونهاى متعادل ارضا شود. چرا که غریزه محرک زندگى است و حکمت زندگى محور است.
9. اگر ارتباطات و رسانه بر فرهنگ چیره شوند، بحران فرهنگى به وجود مىآید؛ به این معنا که گسل تاریخى رخ مىدهد؛ یعنى فقط آنچه در جامعه رخ مىدهد، تحرک به سوى آینده است؛ ولى آینده نامعلوم، چرا که آینده از گذشته استخراج مىشود و آینده براساس گذشته بنیان مىشود.
بدون گذشته آیندهاى دیده نمىشود. باز تولید آینده از طریق گذشته در رسانه متعادل و نظام حکیمانه آن رخ مىدهد، پس براى جلوگیرى از گسل میان گذشته و آینده، و رفتن به سوى آینده نامعلوم، باید گذشته را در حال منعکس کرد و از حال به آینده نظر انداخت و این به وسیله انعکاس گذشته در رسانه است (که مبناى رسانه حکیمانه است).
10. عرفان فلسفى شده، مثل هگل به دنبال این گونه رسانه بوده است؛ یعنى آنچه حکمت مىطلبد، این است که آینده از طریق گذشته ترسیم مىشود، بنابراین پیشرفت (Progress) ترسیم شد. پیشرفت راهى است که از گذشته و سنت آغاز مىشود و سنت فعال مىگردد و مهمترین عنصر سنت، دین است که در ارتباطات حکیمانه نقش اساسى بازى مىکند.
یعنى تحولهاى دینى نقش اساسى در پیشرفت بازى مىکنند و این تحولات دینى، در اثر یک نظام ارتباطى و رسانهاى رخ مىدهد؛ یعنى طلوع و تجلى یک انسان پیامرسان، از طرف حقیقت مطلق در تاریخ (مجردین دین) که در اثر آن تجدد دین رخ مىدهد؛ مانند مسیح (پیامبران) پس نوعى نظام رسانهاى - ارتباطى جدید پیرامون این انسان ارتباطى شکل مىگیرد.
11. نظام رسانهاى این انسانهاى پیامرسان، کتابهاى دینى آنها بوده است، کتاب، بنیادىترین رسانه و تفکر برانگیزترین آن است و ارتباطات حکیمانه براساس کتاب بنا مىشده است و ادیان با دیگر رسانهها سرخوشى نداشتهاند (ماکس وبر این نکته را به خوبى فهمیده است)، چرا که با کتاب، به عنوان یک رسانه، مىتوان توحید را ترسیم کرد؛ ولى با دیگر رسانهها، مثل رسانههاى تصویرى نوعى تنزل از توصیه و نزدیک شدن به شرک ترسیم مىشود.
به همین دلیل ارتباطات انسان محور، در بعد رسانهاى کتاب محور مىشود. حال اگر دیگر رسانهها، براساس رسانه حکیمانه کتاب بنا شوند، به گونهاى که با چارچوب رسانهاى کتاب، خود را تنظیم کنند و خود به رسانهاى مستقل تبدیل نشوند، مىتوان از آنها استفاده کرد.
12. نظامهاى توسعه محور (نه پیشرفتمحور)، به دنبال رسانههایى هستند که جدایى از گذشته را رقم زنند و سنت را نابود و مدرنیسم و تجدد را حاکم سازند، پس انقطاع رسانهاى و ارتباطى، یکى از اهداف نظامهاى توسعهمحور باشد که به دنبال نرمافزارى به نام فلسفه و عرفان است، پس روز به روز بر رسانههاى انقطاعى تکیه مىکنند، تا این انقطاع از تاریخ رخ دهد (مانند رسانههاى مطبوعاتى دوران مشروطه در ایران و تکیه بر رادیو و تلویزیون در دوران پهلوى و اینترنت، در زمان دولتهاى بازسازى و نوسازى در ایران پس از جنگ تحمیلى در ایران).
تمدن غربى بر این انقطاع بسیار مطالعه کرده است (مثل داینال لرند در خاورمیانه و ایران)، براى اینکه پیشرفت تنها در خودش باشد و توسعه در دیگر کشورهاى حاشیهاى و امروزه با یک انقلاب رسانهاى، در حال عدول از رسانههاى فلسفى سوژه محور، مانند رادیو و تلویزیون به رسانههاى عرفان محور، و میان ذهنیتى چون اینترنت هستند که باز همان توسعه محورى است (مثل فیس بوک و تویتر)، چون پردازش مرکزى در کشورهاى مرکز است (با محوریت کتاب).
منبع: ماهنامه پگاه حوزه،شماره 299