خاطرات ماه محرم در اسارت
خاطرات روزهای تلخ و شیرین اسرا در ماه محرم در آسایشگاه های عراق به روایت آزادگان جوانمرد سیامک عطایی و احمد اسدى غفور.
تب و تاب محرم
در راس کلیه مناسبتها، تاسوعا و عاشوراى حسینى بود. در عراق سینهزنى و زنجیرزنى و نوحهخوانى براى شهداى کربلا به طور کلى ممنوع بود و شیعیان عراق از عزادارى براى شهیدان حماسه و خون سالها محروم بودند. سال اول بود و ما بىخبر از همه جا، شب شروع به عزادارى کردیم یکى نوحهاى خواند و بقیه سینه زدند صداها کمکم اوج گرفت ناگهان دهها سرباز عراقى کابل به دست به داخل اردوگاه ریختند و در آسایشگاه ما را باز کردند دست و سر و پا بود که در زیر کابل کبود مىشد. “ممنوع ... لطم ممنوع”! سینه زدن ممنوع است. گفتیم: “براى امام حسین ممنوع”؟! و زوزه شلاق، پاسخ را کامل مىکرد دست یکى از بچهها در رفت دیگرى پشتش به خون افتاد عراقىها رفتند و عزادارى ما با آه و ناله مصدومین پایان پذیرفت. تازه فهمیدیم چرا این حزب را کافر مىگویند.
سال بعد، وضع متفاوت بود پشت پنجرهها نگهبان گذاشتیم و صداى نوحه هم زیاد بلند نبود هر وقت عراقىها نزدیک مىشدند عزادارى قطع مىشد و بچهها سر جاى خود مىنشستند عراقىها مىفهمیدند که ما عزادارى مىکنیم حتى سینه سرخ بچهها را نگاه مىکردند؛ ولى مدرکى نداشتند. دو سه سال بعد چاره دیگرى اندیشیدند؛ درست در ایام عاشورا و تاسوعا اعلام مىکردند که باید واکسن بزنید. چه بیماری؟ نمىگفتند! آنفولانزا، شبه وبا و غیره! میزان تزریق واکسنها طورى بود که همه را براى 48 ساعت از پاى مىانداخت. همه تب مىکردند و کسى حال بلند شدن و عزادارى نداشت؛ البته عزادارى برپا مىشد؛ اما به علت کسالت، جمع بسیار فشرده و محدود بود.
حیله موثرى بود؛ ولى روز عاشورا را در تب سپرى کردن هم حال و هوایى داشت.
دشمن که از این خبرى نداشت! سالهاى آخر، مجالس عزادارى بسیار باشکوه برپا مىشد مداحان که در اسارت رشد خوبى هم داشتند دلهاى غصهدار اسرا را به رنجهاى ائمه(ع) پیوند مىزدند و اشعار و نوحههاى لطیف و نغزى در این باب سروده مىشد. (جا داشت که آن اشعار و نوحهها جمعآورى مىشد و متاسفانه تاکنون در این جهت تلاشى صورت نگرفته است.) اربعین حسینی، 28 صفر و ایام شهادت دیگر ائمه(ع) نیز با برپایى مجالس عزا و نوحهسرایی، گرامى داشته مىشد.
سیامک عطایی
***
پشت پنجرهها نگهبان گذاشتیم و صداى نوحه هم زیاد بلند نبود هر وقت عراقىها نزدیک مىشدند عزادارى قطع مىشد و بچهها سر جاى خود مىنشستند عراقىها مىفهمیدند که ما عزادارى مىکنیم حتى سینه سرخ بچهها را نگاه مىکردند؛ ولى مدرکى نداشتند.
مىخواهم اعدام شوم
در ماه محرم هر شب نوحهسرایى و عزادارى مىکردیم. این وضع ادامه داشت تا شب تاسوعا که حدود بیست سرباز عراقى مسلح به همراه سرهنگ فضیل فرمانده اردوگاه وارد آسایشگاه 5 شدند. سرهنگ عراقى گفت: شما نظم اردوگاه را برهم زدهاید. چرا سینهزنى مىکنید؟ این کار ممنوع است!
پرسیدم: چرا ممنوع است؟ این یک مراسم مذهبى است که حتى در عراق هم شیعیان در سوگ امام حسین(ع) همین کار را مىکنند.
سرهنگ برآشفت و خیلى جدى گفت: به شرفم سوگند اگر دوباره این کار را بکنید شما را اعدام مىکنم! و سپس ادامه داد: خوب، حالا بین شما کسى هست که بخواهد اعدام شود؟
پس از چند لحظه سکوت، ناگهان برادر حسین پیر حسینلو دلیرانه بلند شد سرهنگ که جا خورده بود، با تعجب گفت: چی؟ تو مىخواهى اعدام شوی؟
برادر پیر حسینلو گفت: بله چون ما به خاطر همین عزادارىها انقلاب کردیم و در ادامه راه امام حسین(ع) است که اینجا هستیم و با شما مىجنگیم.
سرهنگ بیچاره گیج و مبهوت شده بود، چون نه مىتوانست اعدام کند و نه مىتوانست این اقدام جسورانه و متهورانه را ببخشد. بنابراین با مشت به سینه برادر حسین کوبید و گفت: “بنشین” و مثل سگ زخمى از آنجا رفت.
به محض خروج او بچههاى آسایشگاه یکصدا فریاد کشیدند: اللهاکبر، خمینى رهبر، مرگ بر صدام یزید کافر.
فرداى آن روز اسامى هجده تن از برادران را خواندند که نام برادر پیر حسینلو هم بین آنها بود.
سپس آن عزیزان را از اردوگاه موصل منتقل کردند و دیگر خبرى از آنها به دستمان نرسید.
احمد اسدى غفور