0

واقعه کربلا 4

 
papeli
papeli
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1388 
تعداد پست ها : 12867
محل سکونت : قم

واقعه کربلا 4

 

دیری نپایید که تشنگی بر خاندان و یاران امام حسین (ع) مستولی شد از این رو به دستور امام(ع) حضرت عباس(ع) به همراه بیست نفر که مشک در دست داشتند و سی نفر سوار که محافظ اینان بودند به سوی فرات حرکت کردند.  وقتی به نزدیک آب رسیدند لشکریان ابن سعد ممانعت کردند که با مقاومت حضرت عباس (ع) و یارانش روبرو شدند و کاری از پیش نبردند و به این ترتیب آب به خیمه گاه رسید که تا دو روز برای آنها کافی بود.

رفته رفته با پایان یافتن ذخیره آب کار بر امام حسین (ع) و یارانش سخت شد. در این میان بریربن خضیر همدانی اجازه خواست تا با مردم صحبت کند. بریر به سوی لشکر ابن سعد آمد و ندا داد:

«... اینک این آب فرات است که حتی خوکها و سگها از آن می آشامند، اما پسر پیامبر خدا را از آن محروم کرده اند.» مردم سر و صدا به راه انداختند و بریر را به سکوت خواندند و گفتند که :« این حسین بن علی تشنه خواهد ماند هممانگونه که کسان پیش از او تشنه ماندند.»

 امام به بریر اشاره فرمودند که بنشیند، آنگاه در حالی که بر قبضه شمشیر تکیه داده بود فرمود:

« ای گروه انبوه! شما را به خدا سوگند می دهم ، آیا مرا می شناسید؟ آیا باور دارید که جدم رسول خدا(ص) است؟ آیا باور دارید که مادر من فاطمه(س) دختر رسول الله (ص)است؟ آیا می دانید پدرم علی ابن ابیطالب(ع) است؟ آیا باور دارید که جده ی من خدیجه(س) ، نخستین بانوی مسلمان این امت است؟ آیا باور دارید حمزه سیدالشهدا عموی پدرم بود؟ آیا باور دارید جعفر طیار که در بهشت است عموی من است؟ آیا خبر دارید که این شمشیر رسول الله(ص) است که من به کمر بسته ام و این عمامه ی آن حضرت است که بر سر دارم؟ شما را به خدا سوگند آیا می دانید علی (ع) اولین نفری بود که اسلام آورد و برترین این امت از جهت علم و بردبارترین ایشان بود و ولی و امام هر مرد و زن مومنی است؟...»

مردم همگی تصدیق می کردند که آری به خدا قسم می دانیم آنگاه امام فرمود: « پس چرا خون مرا حلال می دانید؟ در حالی که فردای قیامت پدرم مراقب حوض کوثر است و مردمانی را مانند شترانی که از آب رانده می شوند از حوض کوثر خواهد راند و علم حمد در روز قیامت در دست اوست»

مردم پاسخ دادند: « ما همه ی این سخنان را قبول داریم اما دست از تو بر نخواهیم داشت تا آنکه با لب تشنه از دنیا بروی.» در این هنگام دختران و خواهران امام که سخنان امام (ع) و کوفیان را می شنیدند شروع به گریستن کردند به طوری که صدای ناله ی آنان به گوش حضرت رسید. امام (ع) حضرت عباس(برادرش) و علی(فرزندش) را خواست و فرمود: « آنها را ساکت به خدا سوگند که آنان گریه های زیادی در پیش دارند.»

امام حسین که با آمدن لشکریان اعزامی ابن زیاد برای کمک به عمربن سعد وقوع جنگ را قطعی دید پیکی نزد این سعد فرستاد تا با وی گفتگو کند. بنابراین شبانگاه در محلی بین دو لشکر این سعد با بیست نفر و امام(ع) با بیت نفر از یارانش یکدیگر را ملاقات کردند. امام (ع) از ابن سعد علت جنگ با حضرتش را سئوال کرد و او را از عذاب آخرت ترساند، او در جواب ترس خود را از ویرانی خانه ، مصادره ی اموالش اعلام کرد، امام (ع) به او وعده ی خانه و تامین مال و ثروت داد ، اما عمربن سعد که در سر هوای تصرف حکومت ری را داشت بهانه اورد امام پاسخی به او نداد و در حالی که بازمی گشتند فرمود: « چه می پنداری؟ دیری نخواهد گذشت که بر بسترت کشته خواهی شد و در روز رستاخیز خدا تو را نخواهد آمرزید امیدوارم که گندم عراق را جز مدت اندکی نخوری.» ابن سعد به تمسخر گفت:« به جای گندم از جو استفاده می کنم»

این ملاقاتها تا چهاربار انجام شد ، سرانجام ابن سعد برای عبیداللهنامه ای نوشت و در آن از ابن زیاد در خواست کرد که با بازگشت حسین به سرزمینی که قبلا بوده موافقت کرده و از بروز جنگ جلوگیری کند. وقتی عبیدالله ابن زیاد نامه را خواند آن را خیرخواهانه دید اما شمر بن ذی الجوشن نظر او را تغییر داد و گفت: « اینک او در قلمرو فرماندهی تو وارد شده چنانچه او را رها کنی قدرت او  افزونتر و تو ضعیف تر خواهی شد بهتر است که او را به تسلیم واداری»

ابن زیاد نامه ای به عمربن سعد نوشت و آن را به شمر داد در این نامه خطاب به عمربن سعد به تندی نوشته بود: « تو را نفرستادم که از مبارزه با حسین خودداری کنی و او را به زنده ماندن امیدوار سازی و از طرف وی عذرخواهی کنی و نزد من به شفاعت او برخیزی. اگر حسین و یارانش تسلیم فرمان شدند آنان را به خفت و خواری به نزدم بفرست و اگر نپذیرفتند جنگ را شروع کن تا کشته شوند. سپس گوش و بینی کشتگان انان را ببر که سزاوار این مجازات اند. و اگر حسین را به قتل رساندی سینه و پشت او را زیر سم اسبان لگدکوب کن که او انسانی رانده شده، سرکش، بدبخت و ستمکار است! می دانم این کار پس از مرگ او را رنج نمی دهد ولی این مطلبی است که گفته ام. اگر او را کشتم این کار را انجام می دهم. اگر فرمان مرا اجرا کردی پاداش مطیعان را خواهی داشت و اگر از انجام آن سرپیچی کردی از مقام خود کناره بگیر و فرماندهی سپاه را به شمربن ذی الجوشن واگذار نما که ما دستور خود را به وی داده ایم.»

وقتی عمربن سعد نامه را خواند به شمر گفت: « وای بر تو! امیدوارم خداوند تو را از خانه و کاشانه ات دور گرداند، به یقین تو نظر ابن زیاد را تغییر دادی. به خدا سوگند! حسین هرگز تسلیم نمی شود و مانند پدرش تن به ذلت نمی دهد.»

شمر گفت: «اکنون به من بگو آیا فرمان امیر را اجرا می کنی یا کار را به دست من می سپاری؟» عمربن سعد که دنیا او را فریفته بود پاسخ داد: « نه ، تو کرامتی نداری. من خود این کار را انجام می دهم و تو همچنان فرمانده پیادگان باش.» این نامه روز نهم به دست عمر بن سعد رسید و او پس از این دستور آماده ی جنگ با امام(ع) و یارانش شد...

 

kb9j_img_3241.jpg

شهر من یک گل به نام حضرت معصومه دارد.

چهارشنبه 1 آذر 1391  7:27 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها