0

لبخنده جاودانه

 
alipaidar
alipaidar
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1391 
تعداد پست ها : 355
محل سکونت : اصفهان

لبخنده جاودانه

از دور توی چشم می زد. کار همیشه اش بود. سلام و خداحافظی اش شده بود خنده دعواش می کردی می خندید تنبیهش می کردی می خندید؛ سر به سرش می گذاشتی می خندید. هرچی می گفتی باز هم آن چشم های بزرگ را به سویت نشانه می رفت و بعد شلیک خنده از میان دندان های درشت و موج دارش...دندان بود که یکی پس از دیگری از دور لب هایش بیرون می ریخت و ما را به خنده وا می داشت. وقتی می خندید زیر گونه هایش چال می شد چشم های بزرگ و مشکی اش جمع می شد سرش را هم کج می گرفت و مستقیم به آدم زل می زد. نه که دندان های جلویش کمی بزرگ بود وقتی می خندید کمی وحشتناک می شد؛ گر چه با این وجود خیلی هم ناز می شد! می گفت کلاس سوم نظری است ولی داد می زد که به زور اول نظری هم باشد. صورتش هنوز رنگ و بوی مردانگی هم نگرفته بود. همه صدایش می کردند: «بچه». این بچه گفتن هم داستانی دارد. یک روز که داشت با اسلحه اش کلنجار می رفت یک دفعه تیری از آن شلیک شد. طفلک یادش رفته بود ضامن را بکشد. تیر از کنار گوش سید محسن رد شده بود. طفلی -سید محسن- آن قدری که از این تیر ناگهانی کپ کرده بود شب عملیات کربلای چهار هول نکرده بود! بدجوری ترسیده بود؛ ما هم خیلی ترسیدیم? ولی «بچه» آن جا هم اول خندید. از کربلایی قاسم هم که سیلی خورد? باز هم می خندید...حالا همه «بچه» صدایش می کردند: -«بچه»! پاشو بیا ناهار. - دست به اسلحه نزن «بچه»! - جا نمونی «بچه»! شب عملیات روبروی آقا مرتضی ایستاده بود والتماس می کرد. معلوم نبود گریه می کند یا می خندد. همان فرم خندیدن را داشت؛ با این تفاوت که اشک هم روی گونه هایش سر می خورد. بالاخره قرار شد تا پشت خط بیاید به عنوان نیروی پشتیبانی! وقتی که می رفتیم با نیش و کنایه به او می گفتیم: _«بچه» ها باید عقب بمونن تا یه وقت اوخ نشن.... ...و باز هم می خندید. آن شب عملیات لورفته بود و ما پس از غافلگیر شدن با آن آتش سنگین دشمن? عقب نشینی کردیم. وقتی پشت خط رسیدم دیدم توی سنگ تکیه داده به تل خاک و مثل همیشه نیشش باز است. زل زده بود به من؛ انگاری داشت می گفت: «جنگ که بچه بازی نیست یه اسلحه می گیرین دستتون و راه می افتین که چی...»! خیلی حرصم گرفته بود. رفتم طرفش محکم زدم به شانه اش... - چیه داری می خندی خب عملیات لو... افتاد....افتاد کف سنگر. نور یک منور که داشت بالای سنگر می رقصید آن نقطه ی اضافی بین چشم هایش را نشانم داد. حالا دیگر مطمئنم که دارد به من می خندد... «بچه» شهید شده بود.

هنگامی که شیپور جنگ نواخته شود ؛ شناختن مرد از نامرد آسان می شود ، پس ای شیپورچی بنواز .

شهید مصطفی چمران

 

سه شنبه 30 آبان 1391  3:12 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها