0

تنها چند تکه استخوان

 
papeli
papeli
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1388 
تعداد پست ها : 12867
محل سکونت : قم

تنها چند تکه استخوان

 


شهید «سیدمهدی غزالی» از شهدای لشکر 25 کربلا در عملیات والفجر 6 است؛ مستجاب‌الدعوه‌ای که بسیاری از مردم شهر، با توسل به جدش، حاجت روا می‌شدند. مطالب زیر روایاتی از سیره عملی این شهید بزرگوار است.


 

شهید «سیدمهدی غزالی

مادر شهید می‌گوید: نیمه شعبان متولد شد، او را به همین مناسبت "سیدمهدی" نامیدیم. بسیاری از افراد محل اگر حاجتی داشتند یا اگر گره‌ای به کارشان بود، برای جدّ سیدمهدی نذر می‌کردند و حاجت روا می‌شدند. روزی حسابدار کارخانه نساجی به بیماری سختی دچار شده بود، از آنجائی که احوال سیدمهدی را شنیده بود، متوسل به جدش شد و نذر کرد که اگر شفا پیدا کند، سیدمهدی را در کارخانه استخدام کند. او شفا گرفت و سیدمهدی به استخدام کارخانه نساجی درآمد و تا چندین سال کارگر آنجا بود.

سید مهدی را با خودم به تمام مراسمات مذهبی و روضه‌خوانی‌ها می‌بردم. بسیار به محافل ذکر اهل بیت‌ (ع) علاقه‌مند بود. روزی به من گفت: مادرجان! خواب دیدم که دارم به سوی خدا پرواز می‌کنم. آن زمان سیدمهدی کوچک بود و من زیاد حرفش را جدی نگرفته بودم.

علاقه زیادی به امام (ره) داشت؛ حتی یکبار هم موفق شد به دیدار امام (ره) برود، بعد از آن دیدار بسیار متحول شده بود و بدجوری عاشق امام (ره) و روحانیت شده بود تا جایی که عکس‌های امام (ره) را به صورت کلیشه درست می‌کرد و با اسپری در و دیوار شهر و همچنین دیوار کارخانه را پر از عکس امام (ره) کرده بود.

در آخرین وداع، همسرش در بیمارستان بود و فرزندش، زودتر از 9 ماه، یعنی هفت ماهه به دنیا آمده بود. هر چه به سیدمهدی گفتم: یک سَری به بیمارستان بزن و همسر و فرزندت را ببین، تا همسرت روحیه بگیرد ولی قبول نکرد و خیلی خونسرد و آرام بود، چون می‌دانست که اگر آنها را ببیند، به آنها دل می‌بندد. نمی‌خواست با دیدن همسر و فرزندش، سیم شهادتش قطع شود.

عاشق و شیفته روحانیت بود، زمانی که شهید دستغیب به شهادت رسید خیلی گریه می‌کرد و می‌گفت: ای کاش من به جای او تکه تکه می‌شدم و فدایش می‌گشتم. روزی سید مهدی از جبهه آمد و گفت: مادرجان! باز هم جدّم به دادم رسید. در حال انجام عملیات بودیم؛ در محوری که ما بودیم تمامی نیروها شهید شدند و من در آنجا تنها ماندم، راه را گم کرده بودم و نمی‌دانستم به کدام سمت باید بروم. آنقدر جدم حسین(ع) و اربابم ابالفضل را صدا زدم که به طور تصادفی و غیر ممکن نیروهای خودی مرا پیدا کردند.

شهید «سیدمهدی غزالی

هر سال روز مادر که می‌شود خواب می‌بینم سیدمهدی روی سرم گلاب می‌پاشد، هدیه‌ای به من می‌دهد و پیشانی‌ام را می‌بوسد. هر هفته پنج شنبه‌ها بر سر مزارش می‌روم و هنگامی که قبرش را می‌شویم، ناگهان از دِل قبر مرا صدا می‌زند و چند بار می‌گوید: مامان! و سه بار تکرار می‌شود! بعد سرم را روی قبر می‌گذارم و با سیدمهدی دردِ دل می‌کنم.

 

سید احمد غزالی (برادر شهید) می‌گوید: آخرین باری که می‌خواست اعزام شود. با همه خداحافظی کرد؛ من آخرین نفر بودم که باید با سیدمهدی خداحافظی می‌کردم، با هم روبوسی کردیم و همدیگر را در آغوش گرفتیم. سیدمهدی گفت: داداش! این آخرین باریه که می‌بینیمت و در آغوشت هستم. من دیگر برنمی‌گردم؛ حلالم کن. خیلی ناراحت شدم؛ گریه‌ام گرفت. هیچ وقت سیدمهدی را اینقدر نورانی ندیده بودم. شب بعد، خواب دیدم که سید مهدی شهید شده است و دقیقاً یک هفته بعد خبر شهادت سیدمهدی را هم شنیدم.

شهید «سیدمهدی غزالی

فرهاد کشمیری (داماد شهید) نیز می‌گوید: در آخرین وداع، همسرش در بیمارستان بود و فرزندش، زودتر از 9 ماه، یعنی هفت ماهه به دنیا آمده بود. هر چه به سیدمهدی گفتم: یک سَری به بیمارستان بزن و همسر و فرزندت را ببین، تا همسرت روحیه بگیرد ولی قبول نکرد و خیلی خونسرد و آرام بود، چون می‌دانست که اگر آنها را ببیند، به آنها دل می‌بندد. نمی‌خواست با دیدن همسر و فرزندش، سیم شهادتش قطع شود.

سرانجام «سیدمهدی غزالی»، در تاریخ 5 اسفند 1362 در عملیات والفجر 6، در منطقه چیلات به شهادت رسید و بعد از 10 سال چشم انتظاری مادر و خانواده‌اش، تنها چند تکه استخوان از سید مهدی به دست خانواده‌اش رسید.

 

سه شنبه 23 آبان 1391  7:29 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها