0

سکوتی به پهنای زمین

 
papeli
papeli
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1388 
تعداد پست ها : 12867
محل سکونت : قم

سکوتی به پهنای زمین

 


دستهایمان را از پشت با طناب بستند و با یک وانت مزدا ما را به سوی بصره بردند. راه آسفالته به سرعت و از میان انبوه تجهیزاتی که نشان از آمادگی رزمی بود سپری شد . خاطراتی از از روزهای تلخ اسارت به نقل از آزاده مهندس محمدعلی زردبانی.


 

آزادگان

دستهایمان را از پشت با طناب بستند و با یک وانت مزدا ما را به سوی بصره بردند. راه آسفالته به سرعت و از میان انبوه تجهیزاتی که نشان از آمادگی رزمی بود سپری شد . مقایسه آن آمادگی و پشت جبهه و جبهه های خودی – که خبر هایی از آن شنیده بودیم – بسیار دردناک و نا امید کننده بود . ما را به آنجا بردند. به این موضوع کمتر فکر می کردم، چون چشم ما را نبسته بودند و دیدن اطراف، دیدن یک کشور خارجی، آن قدر جاذبه داشت که مرا به خود مشغول سازد.

در بصره خبری از جنگ نبود. شهر، زنده، عادی و سر حال زندگی می کرد. آبادان مظلوم به یادم آمد، بمباران های وحشیانه، خرابی، سوختن و گریز زنان و کودکان، خالی شدن شهر از حیات.

اگر ماشینی چراغ هایش را گل اندود نکرده بود، جلویش را می گرفتیم، اما در بصره نشانی از اینها نبود.

ساعت 10 صبح بود که به منطقه نظامی رسیدیم. باز بودن چشم های ما اسباب تعجب میزبانان ما و توبیخ کسانی شد که ما را به آن محل آورده بودند.

چشم هایمان را بستند و برای این که مسیر طی شده و محل استقرار را گم کنیم، شروع کردند به چرخاندن ما در آن محل، ما را دور خودمان گرداندند، لای درختها دواندند، از پله هایی بالا و پایین بردند و بعد که خیالشان راحت شد به محل استقرار جدیدمان وارد کردند.

راهرو باریک و کثیفی بود، به عرض نیم متر که همه سلول ها در طرف راست آن قرار داشتند. سقف راهرو شیشه ای بود که در آن هواکشهایی کار گذاشته بودند … سلول ها مستطیل شکل و با ابعاد 70 در 180 سانتیمتر بود، با دیوارهایی کثیف و پر از خط های کج و معوج و اسم های کردی، عربی، ایرانی و .. یادگاری هایی بر آنها کنده شده بود. وسایل سلول ، پتویی پر از شپش و دو قمقمه ، یکی برای ادرار و یکی برای آب بود ، از هر دو قمقمه به شدت بوی ادرار می آمد ، به حدی که تشخیص این که کدامیک مخصوص چه کاری است ناممکن بود!

ظهر ، ته مانده غذایشان را به ما دادند و شب ما را یکی یکی به دستشویی بردند . دستشویی اتاقک باریک و کثیفی در انتهای راهرو بود . آن شب ، نوبت بازجویی ما شد . در باز جویی گر چه به پرسیدن مسائل عادی مشغول بودند اما با خشونت بسیار رفتار می کردند . بعد از سوال هایشان ما را رو به دیوار نگه داشتند و شروع کردند به زدن ! سکوت بود و انگار جیره ای باید به مصرف می رسید ، زدنی بی دلیل! از ما تلاش میکردیم تا ناله نکیم ، و از آنها بیرحمانه میزند گویا وظیفه ایست که باید انجام می شد.

 او مسن تر از ما و فردی لاغر اندام بود که از ترکشی که به چشم اش خورده بود نیز رنج می برد . دکتر شروع کرد به نماز خواندن . او مرتب دعا می خواند . از سلول مجاور صدای زمزمه دلنشین امن یجیب … می آمد ، صدای یکی از محافظان وزیر نفت بود که می خواند . سلول سه نفره ما ، پر از اندوه و رنج بود . آن فضای محدود تا چه حد گنجایش داشت ؟!

پس از پذیرایی ، پیکر ما را به سلول انتقال دادند . در آن لحظات هیچ چیز بیشتر از وضعیت دکتر عظیمی مرا رنج نمی داد ، واقعا خود را فراموش کرده بودم و غرق در اندوه – برای حال دکتر – شده بودم . او مسن تر از ما و فردی لاغر اندام بود که از ترکشی که به چشم اش خورده بود نیز رنج می برد . دکتر شروع کرد به نماز خواندن . او مرتب دعا می خواند . از سلول مجاور صدای زمزمه دلنشین امن یجیب … می آمد ، صدای یکی از محافظان وزیر نفت بود که می خواند . سلول سه نفره ما ، پر از اندوه و رنج بود . آن فضای محدود تا چه حد گنجایش داشت ؟!

روز بعد از آن پذیرایی شبانه ، وسایلمان را دادند و ما را از سلول بیرون آوردند . آفتاب بر بدن مجروحمان به نرمی دستی از ملاطفت و مداوا می کشید ، گویی مادری کودک مجروحش را برای روزهای سختی آماده می کند ! جمع نه نفره ما را برای بردن به بغداد آماده کردند . تا بغداد ، جاده ای بود که بر آن کامیونهایی که اموال غارت شده خرمشهر را می بردند از هم سبقت می گرفتند و اندوه ابهام آلودی که در چشم های متحیر ما حلقه زده بود …

و سکوتی سرارسر و جود همه ی مارو فرا گرفته بود سکوتی به پهنای زمین خاکی.

سه شنبه 23 آبان 1391  7:26 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها