0

اصرار عجیب پسر کوچولو

 
h10101010
h10101010
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 2709
محل سکونت : تهران

اصرار عجیب پسر کوچولو

 

اصرار عجیب پسر کوچولو

یکی بود یکی نبود. یه روزی روزگاری یه خانواده ی سه نفری بودن. یه پسر کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از یه مدتی خدا یه داداش کوچولوی خوشگل به پسرکوچولوی قصه ی ما میده.

بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت پسرکوچولو هی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن. اما مامان و باباش می‌ترسیدن که پسرشون حسودی کنه و یه بلایی سر داداش کوچولوش بیاره.

اصرارهای پسرکوچولوی قصه اونقدر زیاد شد که پدر و مادرش تصمیم گرفتن اینکارو بکنن اما در پشت در اتاق مواظبش باشن.

پسر کوچولو که با برادرش تنها شد، خم شد روی سرش و گفت : داداش کوچولو! تو تازه از پیش خدا اومدی … به من می گی خدا چه شکلیه ؟ آخه من کم کم داره یادم می ره!

یا صاحب الزمان

چهارشنبه 10 آبان 1391  2:23 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها