0

راننده تاکسی (داستان)

 
h10101010
h10101010
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 2709
محل سکونت : تهران

راننده تاکسی (داستان)

 

راننده تاکسی (داستان)

مسافر تاکسی آهسته روی شانه راننده زد و گفت همین بغل پیاده میشم. راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد و نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس
از جدول کنار خیابان رفت بالا. نزدیک بود که چپ کنه. اما کنار یک مغازه توی پیاده رو متوقف شد. برای چند ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد.
سکوت سنگینی حکم فرما شد تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: “هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن. منو تا سر حد مرگ ترسوندی”
مسافر عذرخواهی کرد و گفت: “من نمی دونستم که یک ضربه کوچولو این قدر تو رو می ترسونه”
راننده جواب داد: “واقعآ… راست میگی. تقصیر تو نیست. امروز اولین روزیه که به عنوان یه راننده تاکسی دارم کار می کنم. آخه من ۲۵ سال راننده ماشین بهشت زهرا بودم…!”

یا صاحب الزمان

سه شنبه 9 آبان 1391  8:52 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها