0

امام حسن‌ عسكري

 
babak110
babak110
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1391 
تعداد پست ها : 4259
محل سکونت : ایران عزیز

امام حسن‌ عسكري

شهادت جانگداز امام حسن‌ عسكري علیه السلام:

روز هشتم ربیع‌الاول سال 260 هجري، روز درد آلودي در شهر سامراء بود خبر شهادت امام عسكري (ع) در عنفوان شباب همه جا را فرا گرفت.

بازارها تعطيل شدند و مردم شتابان و گريان به سوي خانه امام رفتند. مورخان اين روز غمبار را به روز قيامت تشبيه كرده‌اند، چرا؟ چون توده‌هاي محرومي كه مهر و محبت خود را نسبت به امام، از ترس سركوب نظام هميشه در خود نهان مي‌داشتند، آنروز عنان عواطف خروشان خويش را از كف دادند.

آه كه اهل بيت نبوت در راه تحكيم شالوده‌هاي دين و نشر ارزشهاي توحيد چه رنجها كه متحمل نشدند....

چه خونها كه از آنان نريختند و چه حرمتها كه ندريدند و حقوق و قرابت آنها را به رسول خدا رعايت نكردند ...

براستي محنت اولياي خدا در طول اعصار چه بي شمار بوده و پايگاه و پاداش آنان در پيشگاه پروردگار چه بزرگ است!

اين امام بزرگواري كه اينك از دنياي آنان رخت بر مي‌بندد در حالي كه هنوز از عمر مباركش 28 سال نگذشته، با انواع محنتها دست و پنجه نرم كرد، از عهد متوكل ستمكار و فرو مايه كه دشمني عليه اهل بيت رسالت را سرلوحه كار خويش قرار داد و مزار ابي عبدالله الحسين (ع) را ويران كرد تا دوران مستعين كه به خاطر كينه ورزيدن به خاندان پيامبر (ص) آن حضرت را نزد يكي از سرسخت‌ترين مردانش زنداني كرد. (اين مرد اوتاش نام داشت كه بعداً پس از ديدن پاره‌اي از كرامتهاي امام، به امامت آن حضرت ايمان آورد) همين خليفه، در دوران خويش نزديك بود امام را بكشد اما خداوند او را فرصت نداد و وي از خلافت بر كنار شد.

همچنين معتز در روزگار خويش مي‌كوشيد امام را در بند كند ليكن آن حضرت به درگاه خداوند تضرع كرد تا آنكه معتز نيز از دنيا رفت.

حتي در روزگار مهتدي امام از آزار وي در امان نبود، او مي‌كوشيد امام را در تنگنا قرار دهد تا آنجا كه زنداني‌اش كرد و قصد كشتنش را نمود. ليكن امام به يكي از اصحابش به نام ابو هاشم اطلاع داد كه:

«ابوهاشم! اين ستمگر، قصد كرده مرا امشب بكشد، اما خداوند عمر او را كوتاه گرداند. مرا فرزندي نيست و خداوند بزودي مرا فرزندي عطا خواهد فرمود».(حیاة الامام العسکری ، ص 254 ، به نقل از مهج الدعوات ، ص 274)

بالاخره آنكه آن حضرت در دوره معتمد همواره تحت آزار و اذيت قرار داشت تا آنكه به دست وي به زندان افتاد. 

آري امام عسكري (ع) بيشتر مدت رهبري خويش را در دشواري و سختي گذارند و اكنون زمان وفات آن حضرت رسيده است: آيا امام به مرگ طبيعي وفات يافت؟ يا آنكه توسط زهر به شهادت رسيد؟

زهر يكي از مشهورترين ابزارهاي ترور در نزد زمامداران آن عهد بوده و ترس آنان نسبت به وجود رهبران ديني محبوبي مثل امام آنها را وا مي‌داشته كه با اتخاذ اين روش ايشان را تصفيه كنند.

دليل ديگر ما بر اتخاذ اين شيوه از سوي خليفه، طرز برخورد آنان با امام به هنگام بيماري‌اش مي‌باشد. خليفه به پنج تن از افراد مورد وثوق خويش گفته بود كه در طول مدت بيماري حضرت، همواره با او باشند. وي همچنين عده‌اي پزشك به خاطر آن حضرت طلبيده بود تا وي را شبانه روز همراه باشند ... (حیاة الامام العسکری ، ص 257 ، به نقل از ارشاد ، شیخ مفید ، ص 383)

 

 

 

علت اين امر چه بود؟ دو علت مي‌توان براي چنين رفتار شگفت‌آوري پيدا كرد:

نخست: برائت جستن از مسئوليت ترور امام در برابر توده‌ها بر حسب ضرب‌المثلي كه در ميان سياستمداران معروف است: او را بكش و زير جنازه‌اش گريه كن...

دوم: همه مردم و بويژه زمامداران مي‌دانستند كه ائمه اهل بيت (ع) همواره از احترام بسيار توده‌هاي مردم برخوردارند و شيعه بر اين باور است كه امامت در ميان آنان يكي پس از ديگري منتقل مي‌‌شود. و اينك اين امام يازدهم است كه مي‌خواهد از دنيا رخت بربندد. بنابر اين بايد حتما او را جانشيني باشد، اما اين جانشين چه كسي است.

خلفاي عباسي پيوسته مي‌كوشيدند به هنگام شهادت يكي از ائمه پي ببرند كه جانشين او كيست؟ به همين علت ائمه (ع) نيز به همان احساس خطر بر جانشين خود او را پنهان مي‌كردند تا وقتي كه خطر از بين برود. از ديگر سو احاديثي كه درباره حضرت مهدي (عج) وارد شده، از خاور تا باختر را فراگرفته است و دانشمندان مي‌داند كه مهدي دوازدهمين جانشين است و اگر بگوييم كه زمامداران عباسي چيزي از اين احاديث نمي‌دانستند، نامعقول مي‌نمايد. از همين روست كه مي‌بينيم آنان پيوسته و با هر وسيله‌اي مي‌كوشند تا نور الهي را فرو نشانند اما هيهات ....

به اين دليل است كه معتمد عباسي، به هنگام شدت گرفتن بيماري امام تدابيري استثنايي مي‌انديشد.

پس از آنكه امام چشم از جهان فرو مي‌بندد، معتمد دستور مي‌دهد خانه او را بازرسي كنند و كنيزانش را زير نظر بگيرند. او نمي‌دانست خداوند خود رساننده فرمان و كار خويش است و امام منتظر بيشتر از پنج سال است كه به دنيا آمده و از ديد جاسوسان مخفي شده است و برگزيدگان شيعه با وي بيعت كرده‌اند ...

بدين گونه امام بواسطه زهر متعمد شهيد شد. (حیاة الامام العسکری ، ص 267 ، به نقل از ارشاد ، شیخ مفید ، ص 383)

پس از وفات و غسل و تكفين آن حضرت، ابوعيسي بن متوكل از جانب حكومت و به نيابت از خليفه بر آن حضرت نماز گزارد و پس از فراغت از نماز، صورت امام را نمايان ساخت و آن را بويژه به هاشميها و علويها و مسئولان بلند مرتبه و قاضيان و پزشكان نشان داد و گفت: اين حسن پس علي پسر محمد پسر رضاست كه به مرگ طبيعي، در بستر خويش مرده است و به هنگام رحلتش فلاني و فلاني از خادمان و محرمان اميرالمومنين و فلاني و فلاني از قاضيان و فلاني از پزشكان بر بالين او حضور داشته‌اند آنگاه چهره مبارك آن حضرت را پوشاند. (حیاة الامام العسکری ، ص 268 ، به نقل از ارشاد ، شیخ مفید ، ص 383)

 اين اقدامات براي اين بود كه مبادا پاي حكومت در قتل امام به ميان آيد، و همين امر نشانگر آن است كه حكومت از جانب مردم متهم به كشتن امام بوده است.

بدين سان امام عسكري (ع) رحلت كرد و از پس خويش راهي درخشان بر جاي نهاد تا نسلها از روشني آن هدايت گردند...

آن حضرت را در همان اقامتگاه شريفش در شهر سامراء، در كنار مزار پدر بزرگوارش، به خاك سپردند كه تا امروز نيز زيارتگاه مسلمانان است.

درود خدا بر او باد روزي كه زاده شد و روزي كه به شهادت رسيد و روزي كه زنده بر انگيخته خواهد شد ... و درود خدا بر هواخواهان و پيروان او تا روز رستاخيز ....

 

پنج شنبه 4 آبان 1391  4:42 AM
تشکرات از این پست
nezarat_ravabet
babak110
babak110
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1391 
تعداد پست ها : 4259
محل سکونت : ایران عزیز

پاسخ به:امام حسن‌ عسكري

حکایاتی از کرامات امام عسگری(ع)

1) يكي از راويان از شخصي به نام محمدبن علي نقل مي‌كند كه گفت: كار زندگي بر ما سخت شد. پدرم گفت: بيا برويم نزد اين مرد، يعني حضرت عسكري (ع) مي‌گويند مردي بخشنده است. گفتم: او را مي‌شناسي؟ گفت: نه او را مي‌شناسم و نه تا به حال او را ديده‌ام.

به قصد منزل او در حركت شديم. در بين راه پدرم به من گفت: چقدر محتاجيم كه او دستور دهد پانصد درهم به ما بدهند؟ دويست درهم براي لباس و دويست درهم براي آرد و صد درهم براي هزينه. محمد فرزندش گويد: نيز با خود گفتم، اي كاش او سيصد درهم براي من دستور دهد،‌ صد درهم براي خريد يك مركوب و صد درهم براي هزينه و صد در هم براي پوشاك تا به ناحيه جبل (اطراف قزوين) بروم.

چون به سراي امام رسيديم، غلامش بيرون آمد و گفت: علي بن ابراهيم و پسرش محمد وارد شوند. چون داخل شديم و سلام كرديم به پدرم فرمود: چرا تا الان اينجا نيامدي؟ پدرم عرض كرد: سرورم! شرم داشتم شما را با اين حال ديدار كنم.

چون از محضر آن امام بيرون آمديم غلامش نزد ما آمد و كيسه‌اي به پدرم داد و گفت: اين 500 درهم است! دويست در هم براي خريد لباس و دويست درهم براي خريد لباس و دويست درهم براي خريد آرد و صد درهم براي هزينه. آنگاه كيسه‌اي ديگر در آورد و به من داد و گفت: اين سيصد درهم است! صد درهم براي خريد يك مركوب و صد درهم براي خريد لباس و صد درهم براي هزينه، ولي به ناحيه جبل نرو بلكه به طرف سورا (جايي در اطراف بغداد) حركت كن. (سیره الائمه الاثنی عشر ، ص274)

 

 

 

2- در روايتي از علي بن حسن بن سابور روايت شده است كه گفت: در زمان حيات امام حسن‌عسكري (ع) در سامراء خشكسالي روي داد .... خليفه به دربان و مردم مملكت خود دستور داد براي خواندن نماز باران از شهر بيرون روند. سه روز پياپي رفتند و هر چه دعا كردن باران نباريد. در چهارمين روز، بزرگ مسيحيان (جاثليق) و راهبان و تعدادي از مسيحيان در اين مراسم شركت كردند. در ميان آنها راهبي بود كه هر گاه دست خويش را به سوي آسمان بالا مي‌برد، باران باريدن مي‌گرفت، مردم از كار او در دين خود به شك افتادند و شگفت زده شدند و به دين نصاري گراييدند.

خليفه كسي را به سراغ امام عسكري (ع) كه در زندان بود فرستاد. او را از زندان نزد خليفه آوردند. خليفه گفت: امت جدت را درياب كه هلاك شدند. امام فرمود: به خواست خداي تعالي فردا به صحرا خواهم رفت و شك و ترديد را بر طرف خواهم كرد.

روز پنجم كه رئيس نصاري و راهبان بيرون آمدند،‌ حضرت با عده‌اي از ياران بيرون رفت. همين كه نگاهش به راهب افتاد كه دست خود را به سوي آسمان بلند كرده بود به يكي از غلامانش دستور داد دست راست راهب را و آنچه را كه ميان انگشتانش بود، بگيرد. غلام فرمان امام را اطاعت كرد و از بين انگشتان او استخوان سياهي را در آورد. امام عسكري استخوان را در دست گرفت و فرمود: اينك دعا كن و باران بخواه. راهب دعا كرد، اما ابرهايي كه آسمان را گرفته بودند كنار رفتند و خورشيد پيدا شد!!

خليفه پرسيد: ابو محمد! اين استخوان چيست؟ امام (ع) فرمود: اين مرد از كنار قبر يكي از پيامبران گذر كرده و اين استخوان را برداشته است. و هيچ گاه استخوان پيامبري را آشكار نسازند جز آنكه آسمان باريدن گيرد. (سیره الائمه الاثنی عشر ، ص271)

 

3- ابو يوسف شاعر متوكل معروف به شاعر قصير يعني شاعر كوتاه قد. روايت كرده است كه پسري برايم زاده شد و تنگدست بودم. به عده‌اي يادداشتي نوشتم و از آنها كمك خواستم. با نا اميدي بازگشتم به گرد خانه امام حسن (ع) يك دور چرخ زدم و به طرف در رفتم كه ناگهان ابوحمزه كه كيسه‌اي سياه در دست داشت بيرون آمد. درون كيسه چهار صد درهم بود. او گفت:

سرورم مي‌گويد: اين مبلغ را براي نوزادت خرج كن كه خداوند در او براي تو بركت قرار دهد. (سیره الائمه الاثنی عشر ، ص271)

 

4- ابوهاشم گويد: يكي از دوستان امام (ع) نامه‌اي به او نوشت و از او خواست دعايي به وي تعليم دهد. امام به او نوشت: اين دعا را بخوان: «يا اسمع السامعين، و يا ابصر المبصرين، و يا عز الناظرين، و يا اسرع الحاسبين، و يا ارحم الراحمين، و يا احكم الحاكمين، صل علي محمد و آل محمد، و اوسع لي في رزقي و مدفي عمري، وامنن علي برحمتك، واجعلني ممن تنتصر به لدينك و لاتستبدل بي غيري».

ابو هاشم گويد: با خود گفتم: خدايا، مرا در حزب و زمره خويش قرار ده. پس امام عسكري (ع) به من رو كرد و فرمود: تو نيز اگر به خدا ايمان داشته باشي و پيامبرش را تصديق كني و اوليايش را بشناسي و آنان را پيرو باشي در حزب و گروه او هستي پس شاد باش! (سیره الائمه الاثنی عشر ، ص299)

 

آنچه گفته شد، گزيده‌اي اندك از كرامات امام عسكري (ع) است. اما كرامتهاي فراوان ديگري نيز از آن حضرت به ظهور رسيده كه اين مقال، گنجايش آن را ندارد و بسياري ديگر نيز هست كه راويان، آنها را نقل نكرده‌اند ....

بدليل همين كرامتها بود كه مردم به ايشان به عنوان جانشين بر حق رسول خدا و امام معصوم از ذريه آن حضرت ايمان داشته‌اند.

 

خدایا چنان کن سرانجام کار                  تو خشنود باشی و ما رستگار

پنج شنبه 4 آبان 1391  4:43 AM
تشکرات از این پست
nezarat_ravabet
babak110
babak110
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1391 
تعداد پست ها : 4259
محل سکونت : ایران عزیز

پاسخ به:امام حسن‌ عسكري

کراماتی از امام حسن عسگری(ع):

مقصود ما از ذكر برخي از كرامات امام براي اين است كه به حق او آگاه شويم و اين نكته را دريابيم كه ائمه هدي (ع)، همه نور واحدند و از ذريتي پاك كه خدا براي ابلاغ و اتمام حجتش و اكمال نعمتهايش بر ما، آنها را برگزيرد .... بگذاريد با هم به راويان گوش بسپاريم تا ببينيم چگونه اين كرامتها را براي ما بيان مي‌كنند:

 1- يكي از راويان به نام ابوهاشم گويد: محمدبن صالح از امام عسكري (ع) درباره اين فرموده خداي تعالي:

لله الامر من قبل و من بعد. «امر از آن خداست از قبل و از بعد.» (سوره روم ، آیه 4)

پرسيد: امام پاسخ داد، امر از آن اوست پيش از آنكه بدان امر كرده باشد و باز امر از آن اوست بعد از آنكه هر آنچه خواهد بدان امر كرده باشد. من با شنيدن اين جواب با خود گفتم: اين همان سخن خداست كه فرمود:

(الا له الخلق و الامر تبارك الله رب العالمين)

«.... خلق و امر از آن اوست، بزرگ است خداوند پروردگار جهانيان.»(سوره اعراف ،آیه54)

پس امام رو به من كرد و فرمود: همچنانكه تو با خود گفتي: (الا له الخلق و الامر تبارك الله رب العالمين). من گفتم ... گواهي مي‌دهم كه تو حجت خدايي و فرزند حجت خدا بر خلقش. (سیره الائمه الاثنی عشر ، ص257)

 

2- ابوهاشم جعفري گويد: از سختي زندان و بند و زنجير به امام عسكري شكايت بردم. آن حضرت برايم نوشت: تو نماز ظهر را در خانه خود مي‌گذاري پس به وقت ظهر از زندان آزاد شدم و نماز را در منزل خود به جاي آوردم. (سیره الائمه الاثنی عشر ، ص267)

 

 

3- از ابوحمزه نصير خادم روايت شده كه گفت: بارها شنيدم كه امام‌عسكري (ع) با غلامانش و نيز ديگر مردمان با همان زبان آنها سخن مي‌گويد در حالي كه در ميان آنها، اهل روم، ترك و صقالبه بودند. از اين امر شگفت زده شدم و گفتم: او در مدينه به دنيا آمده و تا زمان وفات پدرش در بين مردم ظاهر نشده و هيچ كس هم او را نديده پس اين امر چگونه ممكن است؟ من اين سخن را با خود گفتم پس امام رو به من كرد و فرمود: خداوند حجت خويش را از بين ديگر مخلوقاتش آشكار ساخت و به او معرفت هر چيز را عطا كرد. او زبانها و نسبها و حوادث را مي‌داند و اگر چنين نبود هرگز ميان حجت خدا و پيروان او فرقي ديده نمي‌شود. (سیره الائمه الاثنی عشر ، ص268)

 

4- امام را به يكي از عمّال دستگاه ستم سپردند كه نحرير نام داشت تا امام را در منزل خود زنداني كند. زن نحرير به وي گفت: از خدا بترس. تو نمي‌داني چه كسي به خانه‌ات آمده آنگاه مراتب عبادت و پرهيزگاري امام را به شوهرش يادآوري كرد و گفت: من بر تو از ناحيه او بيمناكم، نحرير به او پاسخ داد: او را ميان درندگان خواهم افكند. سپس درباره اجراي اين تصميم از اربابان ستمگر خود اجازه گرفت. آنها هم به او اجازه دادند. (اين عمل در واقع به مثابه يكي از شيوه‌هاي اعدام در آن روزگار بوده است).

نحرير،‌ امام را در برابر درندگان انداخت و ترديد نداشت كه آنها امام را مي‌درند و مي‌خورند. پس از مدتي به همان محل آمدند تا بنگرند كه اوضاع چگونه است. ناگهان امام را ديدند كه به نماز ايستاده و درندگان گرداگردش را گرفته‌اند. لذا دستور داد او را از آنجا بيرون آوردند. (سیره الائمه الاثنی عشر ، ص268)

 

5- از همداني روايت كرده‌اند كه گفت: به امام عسكري نامه‌اي نوشتم و از او خواستم كه برايم دعا كند تا خداوند پسري از دختر عمويم به من عطا فرمايد. آن حضرت نوشت: خداوند تو را فرزندان ذكور عطا فرمود. پس چهار پسر برايم به دنيا آمد. (سیره الائمه الاثنی عشر ، ص269)

 

6- عبدي روايت كرده است: پسرم را به حال بيماري در بصره رها كردم و به امام عسكري (ع) نامه‌اي نگاشتم و از وي تقاضا كردم كه براي بهبود پسرم دعا كند. آن حضرت به من نوشت: خداوند پسرت را اگر مومن بود، بيامرزد. راوي گويد: نامه‌اي از بصره به دستم رسيد كه در آن خبر مرگ فرزندم را درست در همان روزي كه امام خبر مرگ او را به من رسانده بود، داده بودند و فرزندم به خاطر اختلافي كه ميان شيعه در گرفته بود، در امامت ترديد داشت.

(سیره الائمه الاثنی عشر ، ص274)

 

خدایا چنان کن سرانجام کار                  تو خشنود باشی و ما رستگار

پنج شنبه 4 آبان 1391  4:44 AM
تشکرات از این پست
nezarat_ravabet
babak110
babak110
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1391 
تعداد پست ها : 4259
محل سکونت : ایران عزیز

پاسخ به:امام حسن‌ عسكري

صفات و احوالات امام حسن عسگري(ع):

برخي از معاصران امام او را چنين وصف كرده‌اند: آن حضرت سبزه بود و چشماني فراخي داشت، بلند بالا و زيبا چهره و خوش هيكل و جوان بود و از شكوه و هيبت بهره داشت.(سیره الائمه الاثنی عشر ، ص490)

شكوه و عظمت او را وزير دربار عباسي در عصر معتمد، يعني احمد بن عبدالله بن خاقان، به وصف كشيده است اگر چه او خود سر دشمني با علويها را داشت و در گرفتار كردن آنها مي‌كوشيد، در وصف آن حضرت چنانكه در روايت كليني آمده چنين گفته است:

در شهر «سُرّ من رأي» هيچ كس از علويان را همچون حسن بن علي بن محمد بن الرضا، نه ديدم و نه شناختم و در وقار و سكوت و عفاف و بزرگواري و كَرَمش، در ميان خاندانش و نيز در نزد سلطان و تمام بني‌هاشم همتايي چون او نديدم. بني هاشم او را بر سالخوردگان و توانگران خويش مقدم مي‌دارند و بر فرماندهان و وزيران و دبيران و عوام الناس او را مقدم مي‌كنند و درباره او از كسي از بني‌هاشم و فرماندهان و دبيران و دوران و فقيهان و ديگر مردمان تحقيق نكردم جز آنكه او را در نزد آنان در غايت شكوه و ابهت و جايگاهي والا و گفتار نكو يافتم و ديدم كه وي را بر خاندان و مشايخش و ديگران مقدم مي‌شمارند و دشمن و دوست از او تمجيد مي‌كنند.(سیره الائمه الاثنی عشر ، ص482)

 

 

 

شاكري يكي از كساني كه ملازم خدمت آن حضرت بوده، در توصيف وي چنين گفته است: «استاد من (امام عسگري (ع)) مرد علوي صالحي بود كه هرگز نظيرش را نديدم، روزهاي دوشنبه و پنجشنبه در سامره به دارالخلافه مي‌رفت، در روز نوبه، عده بسياري گرد مي‌آوردند و كوچه از اسب و استر و الاغ و هياهوي تماشاچيان پر مي‌شد و راه آمد و شد بند مي‌آمد، وقتي كه او مي‌رسيد هياهوي مردم آرام مي‌شد و چهار پايان كنار مي‌رفتند و راه باز مي‌شد به طوري كه لازم نبود جلوي حيوانات را بگيرند. سپس او داخل مي‌شود و در جايگاهي كه برايش آماده كرده بودند، مي‌نشست و چون عزم خروج مي‌كرد و دربانان فرياد مي‌زدند: «چهار پاي ابو محمد را بياوريد. سر و صداي مردم و حيوانات فرو مي‌نشست و به كناري مي‌رفتند تا آن حضرت سوار مي‌شد و مي‌رفت». شاكري در توصيف امام مي‌افزايد: «در محراب مي‌نشست و سجده مي‌كرد در حالي كه من پيوسته مي‌خوابيدم و بيدار مي‌شدم و مي‌خوابيدم درحالي كه او در سجده بود، كم خوراك بود. برايش انجير و انگور و هلو و چيزهايي شبيه اينها مي‌آوردند و او يكي دو دانه از آنها مي‌خورد و مي‌فرمود: محمد! اينها را براي بچه‌هايت ببر. من گفتم: تمام اينها را؟ او فرمود: آنها را بردار كه هرگز بهتر از اين نديدم» (سیره الائمه الاثنی عشر ، ص253)

هنگامي كه طاغوت بني‌عباس آن حضرت را در بند انداخت، بعضي از عباسيان به صالح بن وصيف كه مامور زنداني كردن امام بود، گفت: بر او سخت بگير و او را آسوده مگذار. صالح گفت: با او چه كنم؟ من دو تن از بدترين كساني را كه توانستم پيدا كنم، يافتم و آنها را مامور وي ساختم و اينك آن دو در عبادت و نماز به جايگاهي بزرگ رسيده‌اند. سپس دستور داد آن دو تن را احضار كنند، از آن دو پرسيد: واي بر شما! شما با اين مرد (امام حسن) چه كرديد؟ آن دو گفتند: چه توانيم گفت درباره مردي كه روزها روزه مي‌دارد و تمام شب را به نماز مي‌ايستد و با كسي هم سخن نمي‌شود و به كار جز عبادت نمي‌پردازد. چون به ما مي‌نگرد به لرزه مي‌افتيم و چنان مي‌شويم كه اختيارمان از كف بيرون مي‌شود! (سیره الائمه الاثنی عشر ، ص309)

همه از ارزش و نهايت كرامت آن حضرت در پيشگاه پروردگارش آگهي داشتند، تا آنجا كه معتمد خليفه عباسي وقتي در آن شرايط بحراني و ناآرامي كه هر خليفه تنها يك يا چند سال معدود بر تخت خلافت مي‌توانست بنشيند، روي كار آمد. نزد امام‌ عسكري (ع) رفته از او خواست كه دعا كند تا خلافت او بيست سال به طول انجامد (به نظر معتمد اين مدت در قياس با مدت زمامداري خلفاي پيش از وي بسيار دراز بوده است!) امام (ع) نيز دعا كرد و فرمود: خداوند عمر تو را دراز گرداند!

دعاي امام در حق معتمد اجابت شد و وي پس از بيست سال در گذشت .(البته طول خلافت معتمد بیش از بیست سال بوده و شاید پس از گذشت مدتی از دوران خلافتش نزد امام آمده و این خواسته را مطرح کرده است . سیره الائمه الاثنی عشر ، ص309) .

 

خدایا چنان کن سرانجام کار                  تو خشنود باشی و ما رستگار

پنج شنبه 4 آبان 1391  4:45 AM
تشکرات از این پست
nezarat_ravabet
دسترسی سریع به انجمن ها