0

فکر خیانت شیلان عذابم می‌داد

 
Mohebbane_zahra
Mohebbane_zahra
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 1720
محل سکونت : ا.غ

فکر خیانت شیلان عذابم می‌داد

خاطرات کیانوش گلزار راغب-6
فکر خیانت شیلان عذابم می‌داد

خبرگزاری فارس: چهره معصوم شیلان سرخ شد. انگار بار سنگینی از روی دوشم برداشته باشند. سبک شدم. موضوع فرار سیران جالب بود. راضی و خوشحال به حیاط برگشتم.

خبرگزاری فارس: فکر خیانت شیلان عذابم می‌داد

به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، آنچه می‌خوانید گوشه‌ای است از خاطرات کیانوش گلزار راغب. ایشان مدتی را در کردستان و در دستان گروهک کومله اسیر بود و سپس آزاد شد. آنچه می‌خوانید مطلبی است بر گرفته از خاطرات ایشان که می‌گوید:

 

*صدای گریه شیلان بلند شد. شیلان با آهنگی گله‌آمیز صدایم زد. با شنیدن صدایش دلم لرزید. خدایا، چرا آن طور که باید، نمی‌توانم به او بدبین باشم؟ چرا آهنگ کلامش منقلبم می‌کند؟

پا به دخمه تاریکش گذاشتم. مدتی نگاهمان را از هم می‌دزدیدیم تا اینکه پرسید: چرا اینجوری فکر می‌کنی شنام؟ چرا همه چیز رو با ذهن بسته خودت می‌سنجی؟

 

- سر کردن تو به همچین جایی دلیل دیگه‌ای می‌تونه داشته باشه؟

 

- چرا منو مجبور می‌کنی حرف بزنم؛ هر نگفته‌ای رو نمی‌شه گفت.

 

- تا این حرف نگفته چی باشه؟

 

- اگه لازم بود که به تو یکی می‌گفتم.

 

- بوی خیانت آزارم می‌ده شیلان!

 

- حتی یه ذره هم احتمال نمی‌دی اشتباه کرده باشی؟

 

- دلایل من کافیه، بیشتر از ده تا دلیل دارم.

 

- مثلا.

 

- همین که با نقشه کومله من رو احمق فرض کردی کافیه.

 

- دلیل بعدی؟

 

- دلیل بعدی نمی‌خواد دیگه.

 

- اینکه گفتی تهمته نه دلیل! بعدا پشیمون نمی‌شی؟

 

- همین‌قدر که بی‌حرمتی کردی و غرورم رو شکستی کافیه که پشیمون نشم.

 

با اشک و لبخند گفت: من قصد بی‌حرمتی نداشتم، اگه چنین تصوری برات پیش اومده عذر می‌خوام.

 

- عذرخواهی و بی‌حرمتی بمونه واسه جهنم. زندان زمونه رو چه جوری می‌خوای سرکنی؟

 

- نگران نباش، من زندون نمی‌رم!

 

- آره می‌دونم قلدری و از پس خودت بر می‌آی!

 

- اینو می‌دونی ولی درد بی‌درمون و بی‌کسی منو نمی‌فهمی؟

 

- نکنه می‌خوای اینجا بشینی. خانواده بکاری و درو کنی؟

 

- واقعا برات متاسفم شنام، چطور نفهمیدی منم خانواده‌ای دارم که باید نگرانشون باشم؟

 

- تو که گفتی جز سیران، کس دیگه‌ای رو نداری؟

 

- خب سیران خواهرم کمه؟

 

- تو چی کار می‌تونی واسه اون بکنی؟

 

لبخندی زد و گفت: بیا بشین شنام، من نمی‌دونم از چی تو خوشم می‌آد؟

 

- خوبه می‌دونی من از چی تو بدم می‌آد، تا این موضوع رو توضیح ندی نمی‌شینم.

 

- باشه بابا می‌گم، اونجوری که تو دوست داری می‌گم. قراره من همین جا بمونم تا سیران بیاد!

 

- کی؟ کجا؟ چطوری؟

 

- تو که همش حرص می‌زدی زودتر بگم!

 

- آره، ولی نه این‌طوری!

 

- قبل از فرارم، همه چی رو با کاک عمر هماهنگ کردیم. قرار گذاشتیم اگه دولت با من کاری نداشته باشه، بیام اینجا وایسم تا خبر آزادیم یه جوری به کاک عمر برسه و اونم سیران رو بفرسته پیشم تا از اسارت اجباری کومله خلاص بشه. حالا راضی شدی؟

 

- این که خیلی موضوع جالبیه، چرا از من پنهون کردی؟

 

- من به تو بی‌اعتماد نبودم ولی کاک عمر خیلی تاکید کرده بود که به هیچ کس چیزی نگم!

 

- حالا ما شدیم هیچ‌کس؟

 

- نه بابا، تو همه کسی، خودم دوست نداشتم تو رو با اون همه درد اسیری به خطر بندازم، آخه اینجا هنوز امن نیست و غربیه‌ها زود شناسایی می شن.

 

- حالا که اومده بودم، نمی‌شد راحت‌تر بگی؟ من که اول کلی التماس کردم، آخه بی‌معرفت، تو چرا باید کاری کنی من بهت شک کنم؟

 

- آخه می‌دونستم اگه بهت بگم نمی‌ری!

 

- کارای تو خیلی عجیب و غریبه! منو تا تیمارستان شهرمون بردی و می‌گی نمی‌خوام جونت به خطر بیفته! محبت کردنتم برعکسه! حرفتو رک و صریح بزن دیگه دختر، آدم می‌مونه با تو چه جوری رفتار کنه.

 

چهره معصوم شیلان سرخ شد. انگار بار سنگینی از روی دوشم برداشته باشند. سبک شدم. موضوع فرار سیران جالب بود. راضی و خوشحال به حیاط برگشتم. دایی که نمی‌توانست درد کمرش را تحمل کند، رفت.

چند ساعت با شیلان حرف زدم. یادمان رفته بود گرسنه‌ایم. شیلان غذای مختصری درست کرده بود. سفره را که پهن کرد، گفتم: این غذا خوردن داره، چی درست کردی؟

 

لبخندی زد و گفت: سیب‌زمینی!

 

با خودم گفتم: نخیر، انگار این سیب‌زمینی نمی‌خواد دست از سر ما برداره!

 

بعد از ناهار شیلان گفت: از خانوادت چه خبر؟ از داداشت برام بگو.

 

مکافات‌هایی را که خانواده کشیده بود برایش تعریف کردم. کلی ناراحت شد و برای اینکه مرا از آن حال و هوا بیرون بیاورد گفت: ماشاءالله چه خانواده پرجمعیتی هستین.

 

- تو منطقه ما همه خانواده‌ها پرجمعیتن ولی این دلیل نمی‌شه داغ داداش نبات رو فراموش کنیم.

 

صبح روز بعد شیلان که از انتظار خسته شده بود می‌خواست به روستاهای اطراف سری بزند. از او پرسیدم این نشونی که تو منتظرشی چیه؟

 

- نشون باید از طرف اونا اعلام بشه. قراره من همین جا بمونم تا سیران بیاد.

 

پرسیدم:‌چرا باید اینجا بمونی؟

 

- واسه اینکه مطمئن بشن دولت با من کاری نداشته و سیران اعتماد کنه.

 

- شیلان! راستی اسلحه رو چه کار کردی؟ کجا قایمش کردی؟

 

گوشه حیاط را نشان داد و گفت: همون‌جاس، گوشه حیاط خاکش کردم.

 

- بهتر نیس درش بیاریم، مگه نمی‌گی اینجا ناامنه؟

 

- راست می‌گی، اون باشه خیالمون راحت‌تره.

 

خاک را کنار زدیم و اسلحه تاشو کلاشینکف را بیرون آوردیم و قطعات آن را با روغن تمیز کردیم. خیلی خوش‌دست بود.

 

غروب شد. اسلحه را زیر کاپشنم پنهان کردم. از روستا خارج شدیم و به دامنه‌های کوهستان رسیدیم. هر لحظه بر سرعت گام‌هایش افزوده می‌شد تا به قبرستان ده رسیدیم. شیلان ناله‌کنان خود را سر مزار مادر افکند و به زبان کردی مویه و زاری کرد. ناله‌هایش دردناک بودند و اشک مرا هم در آوردند.

قبرستان انگار به خوابی ابدی فرو رفته بود. تلی خاک، سنگ‌های بالا و پائین قبرها را پوشانده بود. خار و خاشاک قبرها را در بر گرفته بود. ناله‌های شیلان فضا را غم‌انگیزتر می‌کرد.

 

ساعتی گذشت. از او خواستم به مخفی‌گاه برگردیم. شیلان گفت: خیلی دلم گرفته، دلم می‌خواد بزنیم به کوه. میای بریم تو اون دره؟ قبلا همیشه می‌رفتم اونجا و از بالای کوه به روستامون نگاه می‌کردم. جای قشنگیه، بیا بریم.

 

- آخه شبه، یکی می‌بینه.

 

- کسی از اونجا رفت و آمد نمی‌کنه، خیالت راحت باشه، ما هم که اسلحه داریم.

 

قدم‌ زنان به طرف دره حرکت کردیم و به دامنه کوهستان رسیدیم. به شیلان گفتم: تو زندون چطور کاک عمر فهمید من پاسدارم؟

 

- مگه نمی‌دونی کی تو رو لو داد؟

 

- نه از کجا بدونم؟

 

- جاوید دیگه، همه خبرا رو اون برای کومله می‌آورد. ولی تو شانس آوردی که به کاک عمر گفت.

 

- خب می‌تونست به بقیه افراد کومله هم بگه.

 

گفت: نه دیگه، آخه کاک عمر تهدیدش کرده بود که اگه موضوع تو رو جایی مطرح کنه، پدرشو در میاره. اونم مجبور شد ساکت بمونه.

 

چند دقیقه در سکوت گذشت. ناگهان پرسید: شنام، اگه جاوید رو پیدا کنی، چه کارش می‌کنی؟

 

- اگه تو باشی، چه کارش می‌کنی؟

 

گفت: نمی‌دونم، واسه من که بد نشد.

 

خندیدم و گفتم:‌ آره، این قضیه واسه تو مصداق این ضرب‌المثله که می‌گه خدایا شری به پا شه، شاید خیر من توش باشه!

 

- بگو دیگه، با جاوید چی کار می‌کنی؟

 

- پیدا کردنش مثل آب خوردنه ولی با روحیاتی که من دارم، فکر کنم بهش فرصت بدم و ببخشمش.

 

با تعجب و اعتراض گفت: چرا؟

 

- بدی رو خیلی راحت می شه با بدی جواب داد؛ اما دلم می‌خواهد حالا که آزاده با خودش خلوت کنه شاید وجدان درد بگیره و اصلاح بشه.

 

- تو زیادی دل رحمی.

 

- این دل رحمی مال من نیست، مال اسلام و انقلاب و جنگه! هوا سرد شده بود.

 

- نمی‌خوای برگردیم؟

 

- این همه تو زندون بودی سیر نشدی، می‌خوای دوباره برگردی تو اون دخمه؟

 

انگار چیزی یادش آمده باشد، ناگهان گفت: می‌تونی اون آواز رو بخونی؟

 

- کدوم؟

 

- همون که دسته‌جمعی می‌خوندین و صداش گوش فلک رو کر می‌کرد. بقیه هم غمگین می‌خوندن و ما گوش می‌کردیم. تو کدومو می‌خوای؟

 

- همون که غمگین بود.

 

- واسه من غمگین‌ترینش «برادر جان نمی‌دونی چه دلتنگم، چه غمگینم» بود و واسه بقیه اسرا هم دنیای زندونی دیواره.

 

- اینا نبود.

 

گفتم: ها یادش به خیر اونو می‌گی که فرهاد مجرلو می‌خوند دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره.

 

- نه

 

بالاخره یادم آمد و گفتم: ها فهمیدم کدوم رو می‌خوای آهنگ استوار مشهدی رو می‌خوای. من که خوندن بلد نیستم ولی شعرشو واست می‌خونم:

 

امشب دریا آرام ساحل با خاموشی

گویی ساحل امشب با غم هم آغوشی

 

چون موجی ناآرام در جام چشمانم

در آتش حسرت اشک غم می‌بارم

 

عهد یاری ببست

در دل دریا نشست

 

آن شب رفت و فریاد

غم نشان بر لب

 

رفت و دریا گرفت او را

از ما جدا دریغا

 

کی رود؟ یادش از خاطرم

کی شود؟ مرگ او باورم

 

هوای سرد به کنج صخره‌ای کشاندمان. گرم صحبت بودیم همانقدر که من کردی بلد بودم او هم فارسی را شیرین حرف می‌زد.

صبح از خواب خوش بیدار شدم گرسنه بودم. شیلان، شال کمرش را باز کرد و دسته‌ای نان بیرون آورد.

بعد دست کرد توی جیبش و مشتی گردو و مویز هم به نان پیچید و داد دستم خوشمزه بود.

بعد از صبحانه به سمت گذرگاه‌ها و قله‌ها راه افتادیم.

 

ادامه دارد...

امام حسن عسگری : ما حجت خدا بر مردم و مادرم حجت خدا بر ماست
خدای عز وجل :‌ای پیامبر اگر علی نبود تو را نمی افریدم و اگر فاطمه نبود هیچکدامتنان را

 

 

شنبه 22 مهر 1391  10:31 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها