اِنَّ اللّهَ لا يَظْلِمُ مِثْقالَ ذَرَّةٍ وَ اِنْ تَكُ حَسَنَةً يُضاعِفْها وَ يُؤْتِ مِنْ لَدُنْهُ اَجْرا عَظيما؛ سوره نساء، آيه ۴۰
در حقيقت، خداوند به اندازه ذرّهاى ظلم نمىكند و هر كار نيكى را بر آن مىافزايد و از نزد خود، پاداش بزرگى مىبخشد.
۱پيامبر صلى الله عليه و آله : فيما رَوى عَنِ اللّهِ تَبارَكَ و تَعالى ـ : يا عِبادى ! اِنّى حَرَّمْتُ الظُّلْمَ عَلىنَفْسى وَ جَعَلْتُهُ بَيْنَـكُمْ مُحَرَّما ، فَلا تَظالَموا ؛
در آنچه از خداوند تبارك و تعالى روايت شده است: اى بندگان من! همانا ظلم را برخود حرام كردم و آن را در ميان شما نيز حرام كردم. پس بر يكديگر ظلم نكنيد. صحيح مسلم ، ج ۴، ص ۱۹۹۴، ح ۵۵
۲امام على عليه السلام : اِنَّ الْعَدْلَ ميزانُ اللّهِ سُبْحانَهُ الَّذى وَضَعَهُ فِى الْخَلْقِ ونَصَبَهُ لاِِقامَةِالْحَقِّ ، فَلا تُخالِفْهُ فى ميزانِهِ ولا تُعارِضْهُ فى سُلْطانِهِ ؛
به راستى كه عدالت ترازوى خداى سبحان است كه در ميان مردم قرار دادهو براى بر پاداشتن حق، نصب فرموده است، بنابراين، در ترازوى خداوند با اومخالفت نكن و با حكومتش مستيز. غرر الحكم ، ح ۳۴۶۴
۳پيامبر صلى الله عليه و آله : بِالْعَدْلِ قامَتِ السَّماواتُ وَ الاَْرْضُ ؛
آسمانها و زمين، با عدالت، پا برجا مىمانند. عوالى اللآلى ، ج ۴، ص ۱۰۳
۴پيامبر صلى الله عليه و آله : اِنَّ اللّهَ تَعالى بِقِسْطِهِ وَ عَدْلِهِ جَعَلَ الرَّوحَ وَ الْفَرَحَ فِى الرِّضا وَ الْيَقينِوَ جَعَلَ الهَمَّ وَ الْحَزَنَ فِى السَّخَطِ ؛
در حقيقت، خداوند متعال، به خاطر انصاف و عدالتش، آسايش و شادىرا در خشنودى (به خواست خودش) و يقين قرار داد و نگرانى و اندوه را درخشم خودش. المعجم الكبير ، ج۱۰، ص۲۱۶، ح۱۰۵۱۴
۵امام على عليه السلام : اِنْ عَقَدْتَ ايمانَكَ فَارْضَ بِالْمَقضىِّ عَلَيْكَ وَ لَكَ وَ لا تَرْجُ اَحَدا اِلاَّ اللّهَوَ انْتَظِرْ ما اَتاكَ بِهِ الْقَدَرُ ؛
اگر ايمانت را محكم كردهاى، به خواست خدا خشنود باش، چه به زيان تو باشد و چهبه سود تو، و به هيچ كس جز خدا اميد نداشته باش و در انتظار چيزى باش كه خداوندبرايت پيش مىآورد. مختصر بصائر الدرجات ، ص ۱۳۹
۶پيامبر صلى الله عليه و آله : فَلَمّا رَأى يونُسُ عليه السلام اَنَّ قَومَهُ لا يُجيبونَهُ وَ لا يُؤمِنونَ ، ضَجِرَ وَ عَرَفَ مِنْنَفْسِهِ قِلَّةَ الصَّبرِ ، فَشَكى ذلِكَ اِلى رَبِّهِ ، وَ كانَ فيما يَشْكى اَن قالَ : يا رَبِّ ! اِنَّكَ بَعَثتَنىاِلى قَومى ، و لى ثَلاثونَ سَنَةً ، فَلَبِثتُ فيهِم اَدعوهُم اِلَى الايمانِ بِكَ وَالتَّصديقِبِرِسالاتى وَ اُخَوِّفُهُم عَذابَكَ وَ نَقِمَتَكَ ثَلاثا وَ ثَلاثينَ سَنَةً ، فَكَذَّبونى وَ لَم يُؤمِنوا بى ،وَ جَحَدوا نُبُوَّتى وَاسْتَخَفّوا بِرِسالاتى ، وَ قَد تَواعَدونى وَ خِفتُ اَن يَقتُلونى ، فَاَنزِلعَلَيهِم عَذابَكَ ، فَاِنَّهُم قَومٌ لا يُؤمنونَ . قالَ : فَاَوحَى اللّهُ اِلى يونُسَ : اَنَّ فيهِمُ الحَملَوَ الجَنينَ وَ الطِّفلَ ، وَ الشَّيخَ الْـكَبيرَ ، وَ الْمَراَ ةَ الضَّعيفَةَ ، وَ الْمُستَضْعَفَ المَهينَ ، واَ نَاالحَـكَمُ الْعَدلُ ، سَبَقَت رَحمَتى غَضَبى ، لا اُعَذِّبُ الصِّغارَ بِذُنوبِ الكِبارِ مِن قَومِكَ ، وَ هُميا يونُسُ عِبادى وَ خَلقى ، وَ بَريَّتى فى بِلادى ، وَ فى عَيلَتى ، اُحِبُّ اَنْ اَ تَاَنّاهُم ، وَ اَرفُقَبِهِم ، وَ اَنتَظِرُ تَوبَتَهُم ؛
يونس عليه السلام زمانى ديد قومش دعوت او را نمىپذيرند و به او ايمان نمىآورند،آزرده شد و احساس بىتابى كرد.از اينرو، به پروردگارش شِكوه نمود. در بخشى ازشِكوههاى او چنين بود: اى پروردگار من! تو مرا در سى سالگى به سوى قومممبعوث فرمودى و من، سى و سه سال در ميانشان ماندم و آنان را به ايمان آوردن به توو تصديق رسالتم دعوت نمودم و از عذاب و محروم كردن تو بيمشان دادم؛ امّا آنان تكذيبم كردند و به من ايمان نياوردند و نبوّتم را انكار نمودند و رسالتمرا سبك شمردند و مرا تهديد نمودند و ترسيدم كه مرا بكشند. پس، عذابت را بر آنانفرود آور، زيرا آنان قومى هستند كه ايمان نمىآورند. آن گاه خداوند به يونس عليه السلاموحى فرمود: «در ميان آنان، زن باردار و جنين و كودك خردسال و پير و زن ناتوانو مستضعف خوار وجود دارد، در حالى كه من، داور عادل هستم كه رحمتم بر خشممپيشى گرفته است. من خردسالان قوم تو را به گناهان بزرگ سالانشان كيفر نمىدهمو ـ اى يونس ـ آنان بندگان و آفريدگان و مردمان من در سرزمينهاى من و درزير پوشش مناند. دوست دارم درباره آنان حوصله كنم و با ايشان مدارا نمايمو توبهشان را انتظار مىكشم». تفسير عيّاشى ، ج ۲، ص ۱۲۹، ح ۴۴