0

از خانواده شهدا خجالت می كشم

 
papeli
papeli
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1388 
تعداد پست ها : 12867
محل سکونت : قم

از خانواده شهدا خجالت می كشم

 


 

خاطراتی از شهید درویش عالی دریكوندی ( دیانت )

 


جبهه

1- روز اعزام

مرحوم پدرم اسرار داشت كه فرزندانش پس از رسیدن به سن تكلیف و كسب حداقل توانایی لازم برای حمل اسلحه به جبهه اعزام شوند و در دفاع از كشور عزیزمان مشاركت جویند . درحالیكه دو فرزند اول خانواده یعنی محمد و محمود همزمان در جبهه بودند پدرم در فكر اعزام فرزند سوم خانواده یعنی احمد بود كه تازه به سن بلوغ رسیده بود و جدیداً سیاهی اندكی پشت لبانش دیده می شد با هماهنگی پدر منتظر فرا رسیدن روز اعزام بود و خود را برای اعزام آماده می كرد .

سرانجام روز اعزام فرا رسید احمد لباس بسیجی را به تن كرده و آماده خداحافظی شد ، مادر كه اطلاعی از موضوع نداشت با دیدن این صحنه به شدت شوكه و معترض پدر شد و می گفت از خانواده ما دو نفر در جبهه حضور دارند و آیا این كافی نیست !؟

پدر سعی میكرد مادر را آرام نماید و با توضیحات خود او را راضی نماید ولی مادر پای خود را در یك كفش كرده بود و می گفت به هیچ عنوان نمی گذارم احمد به جبهه برود مگر اینكه ابتدا محمد و محمود از جبهه بازگردند در آن صورت احمد برود . ضمن اینكه احمد هنوز سنی ندارد كه به جبهه اعزام شود . پدر كه اصرار مادر در عدم عزیمت احمد به جبهه را دید او را به سمت درب منزل هدایت كرد و گفت باشد احمد را نمی فرستم ، شما درب منزل كنار زنان همسایه بنشین تا ببینم چه می شود ؟!

مادر به خیال اینكه موفق شده است با خیال راحت در درب منزل با زنان همسایه مشغول صحبت شد . خانه ما دو طبقه بود پدر بعد از اینكه مطمئن شد مادر با زنان همسایه مشغول صحبت شده و به داخل منزل نمی آید احمد را به طبقه دوم برد ، لباسهایش را مرتب نمود و از پشت بام خانه با همسایة پشتیمان هماهنگ نمود و او را از طریق پشتبام و خانه همسایه پشتی به محل اعزام روانه كرد و بدین شكل سه نفر از فرزندان خود را با افتخار همزمان به جبهه فرستاد . بیچاره مادر پس از ساعتی به درون خانه آمد و متوجه موضوع شد و مقداری بیتابی و گریه نمود و در نهایت با صحبتهای آرامش بخش پدر با موضوع كنار آمد .

2- من بر نمی گردم

به خوبی یادم می آید كه مرحوم پدرم در دوران دفاع مقدس همواره به مادرم می گفت از خانواده شهدا خجالت می كشم !؟ هر خانواده ای را كه می بینم شهیدی را تقدیم كشور و انقلاب نموده است اما خانواده ما شهیدی تقدیم نكرده است . پدر این جملات را در حالی بیان می نمود كه در آن زمان سه فرزند ارشد خانواده مرتباً به جبهه اعزام می شدند و پیش می آمد مواقعی كه همزمان هر سه نفر در جبهه حضور داشتند اما پدر از عدم شهادت آنها ناراضی بود !!

سرنوشت چنین رقم خورد كه پدر علیرغم حضور در جبهه در آنجا شهید نشود و بعد از اتمام دوره حضورش در جبهه به شهر بازگشت و در بمباران چهارم آذر ماه سال 65 كه 54 فروند هواپیمای عراقی به مدت 5/1 ساعت شهرستان را به خاك و خون كشیدند و پدر در حالی كه سعی می كرد مردم را از میدان راه آهن اندیمشك متفرق نماید به فیض شهادت نائل گشت

مرحوم پدرم در شهرستان اندیمشك در ابعاد مختلف و مسئولیتهای متعدد تلاش های مستمری در تداركات جنگ و مسائل اجتماعی داشت از یك سو مسئول امور مسافرت ناحیه راه آهن لرستان بود از سوی دیگر نماینده سپاه در راه آهن و بسیجی فعال و از سوی دیگر عضو صندوق قرض الحسنه و مسئول باشگاه ورزشی راه آهن و ... مجموعه فعالیتهای گوناگون وی را به چهره ای فعال و تاثیر گذار در شهرستان تبدیل كرده بود .

در نهایت پدرم علیرغم اینكه فرزندانش ( محمد و محمود ) در جبهه حضور داشتند و احمد نیز تازه از جبهه آمده بود و نیز علیرغم اینكه ایشان در شهرستان در تداركات جنگ و مسائل مربوط به شهدا و نیز پیگیری مشكلات مردم و خصوصاً قشر بی بضاعت جامعه نقش فعالی ایفاء می نمود از عملكرد خود راضی نبود و تصمیم گرفت شخصا به جبهه برود و به جبهه جنوب اعزام گردید .

محمد و محمود كه آنها نیز در جبهه جنوب بودند پس از مطلع شدن از آمدن پدر به جبهه بدلیل اینكه اعتقاد داشتند حضور پدر در شهرستان اندیمشك هم به لحاظ سرپرستی خانواده و هم به لحاظ فعالیتهایی كه پدر در شهر انجام می داد واجب تر از جبهه می باشد ناراحت شده و تلاش كردند محل حضور پدر در جبهه را شناسایی نموده و او را به شهر بازگردانند . لذا پس از مطلع شدن از محل حضور پدر به اتفاق یكدیگر نزد وی رفته و تلاش كردند با انجام صحبتهای مفصل و ارائه ادلة متفاوت پدر را راضی نمایند به شهر باز گردد . ولی پدر قانع نمی شد . در نهایت چنین دلیل آوردند كه دو نفر از فرزندان شما در جبهه حضور دارند و فرزند دیگر شما نیز به جبهه می آید و لذا تكلیف از شما دیگر ساقط شده است اما پدر در نهایت به فرزندانش گفت اگر شما در جبهه حضور دارید وظیفه خودتان را ادا نموده اید و ربطی به من ندارد لذا من به شهر باز نمی گردم و در جبهه می مانم تا به وظیفه خود عمل نمایم .

سرنوشت چنین رقم خورد كه پدر علیرغم حضور در جبهه در آنجا شهید نشود و بعد از اتمام دوره حضورش در جبهه به شهر بازگشت و در بمباران چهارم آذر ماه سال 65 كه 54 فروند هواپیمای عراقی به مدت 5/1 ساعت شهرستان را به خاك و خون كشیدند و پدر در حالی كه سعی می كرد مردم را از میدان راه آهن اندیمشك متفرق نماید به فیض شهادت نائل گشت .

دوشنبه 10 مهر 1391  2:36 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها