چند روزي به 8/8/88، همان روزي که از اول امسال سر زبان همه بود، نمانده است، آخر، محبت امام رضاي عزيز و مهربان توي دل ما ايرانيها از همان کودکي جا گرفته است.
و من داستان اين شفا يافتگان خوشبخت را براي تو تعريف ميکنم تا اين يک هفته تو هم بيايي کنار من بنشيني تا از همينجا دل بيمارمان را به پنجره فولاد آقا گره بزنيم.
دلت گرفته است؟... آهان قلبت!! ميدانم، از تپشهاي نامنظم قلبت که آهنگ خوشبختي را برايت نمينوازد به ستوه آمدهاي. دلت ترانهي براي شکفتن ميخواهد. دواي تو اينجاست. اين داستان را با من بخوان و آخر سر يک «يا علي بن موسي الرضايي» از ته دل بگو. خاطرت تخت که دلت سرود پريدن را براي تو ساز خواهد کرد.
حسين عسگري - گروه دين و انديشه
شفا يافته : محسن مؤمني
بيماري : روماتيسم حادّ قلبي
سال تولد : 1359
شماره پرونده پزشكي : 202586
بيمارستان قلب شهيد رجايي تهران
ديدگان منتظر و خستهام بر درگاه، لحظههاي نااميدي را مرور ميكرد. آه تكراري در ترانه تنهاييام بودم. شيشه ترك برداشته قلبم، منقلب بود از روزنههاي نا متعادل و عليل دريچه آئورت و ديگر دريچهاي كه نبض سبز رويش جوانيام را مختل ميكرد. تپشهاي نامنظمي، منظومه هستيام را سرگردان در سرگشتگي بين ماندن و رفتن كرده بود.
چند سال است كه ثانيهها را در انزواي بيمار گونهام دور ميزنم و خسته از مداواي بينتيجه داوران دارويي هستم. سكوت سنگين و سهمگيني سايبان سعادتم را پوشانده است. ناگهان درخشش نوري به چشمه چشمانم جلا ميبخشد و كبوتر دل در هواي كعبه مستضعفان پر ميگشايد و نام متبرك آقا عليهالسلام در زيباييهاي ضميرم نقش ميبندد.
آقا را در لباس روحانيت ديدم كه در رداي امامت همچون آفتابي ميدرخشيد و شالي بر گردن كه در گوشه آن نام مطلاي علي بن موسي الرضا عليهالسلام ميدرخشيد.
در اين هنگام دستهاي نيازم را به سوي بارگاه كرامت ايشان گشودم و مرغ شكسته بال آرزو را به اميد التيام در بيكران آسمان الطاف او رها كردم و چه زيبا دانه از خوان او بر چيده و مژده زيستن را گرفتم. او كه هميشه آشناي سجاده من است.
در حالي كه ذكر دعايم، صلوات آقا امام زمان عجلاللهفرجه بود به خواب رفتم، كه با شنيدن آوايي ملكوتي ديدگانم گشوده شد.
- فريده؛ دختر سيد جواد!
از جا پريدم، بله بله، آه حتماً پدر را خواب ميديدم. نه چشمهايم را بيشتر گشودم و سرم را بلند كردم. آقا را در لباس روحانيت ديدم كه در رداي امامت همچون آفتابي ميدرخشيد و شالي بر گردن كه در گوشه شال نام مطلاي علي بن موسي الرضا عليهالسلام ميدرخشيد.
خداي من! خوابم يا بيدار؟ نميدانم، سراسيمه و با تضرع دست به دامن آقا شدم و گفتم، آقا، محسن!
ايشان با عطوفت فرمودند براي همين موضوع آمدهام. فردا صبح ساعت 7 پيش دكتر مي روي و ….
نگران و مشوش به خود آمدم، چند لحظه به دور نگريستم و زماني گذشته نزديك را طي كردم، به خاطر آوردم كه نامهاي پر از التماس دعا به پيشگاه مبارك مقام معظم رهبري حضرت آيت الله خامنهاي فرستاده بودم كه ايشان دعاي استجابت محسنم را از آقا علي بن موسي الرضا عليهالسلام بگيرند.
بعد از بيست روز از طرف ايشان بستهاي پستي به دستم رسيد كه حاوي دو جلد كلام الله مجيد و غبار متبركه و دو بسته نبات بود.
تمام لحظههاي تاريكي را به اميد طلوع طالع دويدم و خود را به دكتر... رساندم ... گفتم آقا را ديشب در خواب ديدم، فرمودند هديهاي براي شفا از طرف آستان قدس رضوي فرستادهام و سفرتان هم به خير باشد و دستهايتان پر قوت در اين كار حكمتي حكيمانه است دكتر، همين.
بعد از بيست روز از طرف ايشان بستهاي پستي به دستم رسيد كه حاوي دو جلد كلام الله مجيد و غبار متبركه و دو بسته نبات بود.
سپس يك جلد كلام الله مجيد اهدايي و مقداري غبار متبرك و بستهاي نبات سفارشي را به ايشان رساندم و دكتر برنامه مسافرتش را تأييد كرده و هدايا را پس از بوسيدن بر ديده نهاد و دستور داد: محسن را كه از سال 1364 در واقع از سن 5 سالگي دچار روماتيسم قلبي حاد بود، سريعاً بستري كنند و در كوتاهترين فرصت پسرم را كه با رها تحت درمان قرار گرفته و معالجه نميشد راهي اتاق سرنوشت كردند و بعد از انتظار در مكث ثانيهها و باراني شدن آسمان دلم، درهاي رحمت و مشيت الهي گشوده شد و با عنايت حضرت دوست و كرامت امام آبي آيينهها، محسن بهبودي، حاصل كرد.
از دكتر تشكر كردم. ايشان گفتند من وسيلهاي بيش نيستم هر چه هست اوست و كرامت معصوميتش و حكمتي كه امام در خواب اسم بردند اين است كه من دكتر آستان قدس رضوي هستم و اگر پسر شما چند روز ديرتر مورد عمل قررا ميگرفتن قسمتي از بدنش فلج و يا احياناً قلبش بزرگ ميشد و كاري از ما ساخته نبود. دانستم در اين برهه از درماندگي، تنها اوست كه متجلي بر دلهاي شكسته ميشود و جرعة شفا مينوشاند.