0

داستانهای بحارالانوار

 
hemmatmehdi
hemmatmehdi
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 824
محل سکونت : تهران

داستانهای بحارالانوار

  ترک مجلس شراب

هارون پسر جهم نقل می کند:هنگامی که حضرت صادق علیه السلام در ((حیره )) منصور دوانیقی را ملاقات نمود، من در خدمت ایشان بودم .یکی از سران سپاه منصور پسر خود را ختنه کرده بود. عده زیادی از اعیان و اشراف را برای ولیمه دعوت کرد. امام صادق علیه السلام نیز از جمله دعوت شدگان بودند. سفره آماده شد و مهمانان بر سر سفره نشستند و مشغول غذا شدند. در این میان ، یکی از مهمانان آب خواست . به جای آب ، جامی از شراب به دستش دادند. جام که به دست او داده شد، فورا امام صادق علیه السلام نیمه کاره از سر سفره حرکت کرد و از مجلس بیرون رفت . هر چه خواستند امام را دوباره برگردانند، برنگشت .فرمود:از رحمت الهی بدور و ملعون است آن کس که بر کنار سفره ای بنشیند که در آن شراب باشد

 

شیعیان ائمه علیهم السلام همه در بهشت اند

زید ابن اسامه نقل می کند که وقتی به زیارت امام صادق علیه السلام مشرف شدم ، حضرت فرمودند:- ای زید! چند سال از عمرت گذشته ؟گفتم : فلان مقدار.فرمودند:- عبادت های خود را اعاده کن و توبه ات را نیز تجدید نما!این فرمایش حضرت مرا سخت متاءثر نمود، به گریه افتادم .حضرت فرمودند:- چرا گریه می کنی ؟عرض کردم :- زیرا با فرمایش خود از مرگ من خبر دادید!حضرت فرمودند:- ای زید! تو را بشارت باد که از شیعیان مایی و جایت در بهشت خواهد بود. - زیرا که شیعیان واقعی همه اهل بهشتند

جمعه 21 آبان 1389  8:33 PM
تشکرات از این پست
hemmatmehdi
hemmatmehdi
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 824
محل سکونت : تهران

پاسخ به:داستانهای بحارالانوار

توصیه ای به جوانان

روزی جوانی به حضور امام صادق علیه السلام آمد و عرض کرد:- سرمایه ندارم .امام علیه السلام فرمود: درستکار باش ! خداوند روزی را می رساند.جوان بیرون آمد. در راه ، کیسه ای پیدا کرد. هفتصد دینار در آن بود. با خود گفت : باید سفارش امام علیه السلام را عمل نمایم ، لذا من به همه اعلام می کنم که اگر همیانی گم کرده اند نزد من آیند.با صدای بلند گفت :هر کس کیسه ای گم کرده ، بیاید نشانه اش را بگوید و آن را ببرد.فردی آمد و نشانه های کیسه را گفت ، کیسه اش را گرفت و هفتاد دینار به رضایت خود به آن جوان داد.جوان برگشت به حضور حضرت ، قضیه را گفت .حضرت فرمود:- این هفتاد دینار حلال بهتر است از آن هفتصد دینار حرام و آن را خدا به تو رساند. جوان با آن پول تجارت کرد و بسیار غنی شد

سه شنبه 16 آذر 1389  4:05 PM
تشکرات از این پست
hemmatmehdi
hemmatmehdi
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 824
محل سکونت : تهران

پاسخ به:داستانهای بحارالانوار

زن بی گناه

بشار مکاری می گوید:در کوفه خدمت امام صادق علیه السلام مشرف شدم . حضرت مشغول خوردن خرما بودند. فرمود:- بشار! بنشین با ما خرما بخور!عرض کردم !- فدایت شوم ! در راه که می آمدم منظره ای دیدم که سخت دلم را به درد آورد و نمی توانم از ناراحتی چیزی بخورم !فرمود:- در راه چه مشاهده کردی ؟- من از راه می آمدم که دیدم که یکی از ماءمورین ، زنی را می زند و او را به سوی زندان می برد. هر قدر استغاثه نمود، کسی به فریادش نرسید!- مگر آن زن چه کرده بود؟- مردم می گفتند: وقتی آن زن پایش لغزید و به زمین خورد، در آن حال ، گفت : لعن الله ظالمیک یا فاطمة .(63)امام علیه السلام به محض شنیدن این قضیه شروع به گریه کرد، طوری که دستمال و محاسن مبارک و سینه شریفش تر شد.فرمود:- بشار! برخیز برویم مسجد سهله برای نجات آن زن دعا کنیم . کسی را نیز فرستاد، تا از دربار سلطان خبری از آن زن بیاورد. بشار گوید:وارد مسجد سهله شدیم و دو رکعت نماز خواندیم . حضرت برای نجات آن زن دعا کرد و به سجده رفت ، سر از سجده برداشت ، فرمود:- حرکت کن برویم ! او را آزاد کردند!از مسجد خارج شدیم ، مرد فرستاده شد، از دربار سلطان برگشت و در بین راه به حضرت عرض کرد:او را آزاد کردند. امام پرسید:- چگونه آزاد شد؟مرد: نمی دانم ولی هنگامی که رفتم به دربار، دیدم زن را از حبس خارج نموده ، پیش سلطان آوردند. وی از زن پرسید:چه کردی که تو را ماءمور دستگیر کرد؟ زن ماجرا را تعریف کرد.حاکم دویست درهم به آن زن داد، ولی او قبول نکرد، حاکم گفت :ما را حلال کن ، این دراهم را بردار! آن زن دراهم را برنداشت ، ولی آزاد شد.حضرت فرمود:- آن دویست درهم را نگرفت ؟عرض کردم :- نه ، به خدا قسم ! امام صادق علیه السلام فرمود:- بشار! این هفت دینار را به او بدهید زیرا سخت به این پول نیازمند است . سلام مرا نیز به وی برسانید.وقتی که هفت دینار را به زن دادم و سلام امام علیه السلام را به او رساندم ، با خوشحالی پرسید:- امام به من سلام رساند؟ گفتم :- بلی !زن از شادی افتاد و غش کرد. به هوش آمد دوباره گفت :- آیا امام به من سلام رساند؟- بلی !و سه مرتبه این سؤ ال و جواب تکرار شد. آن گاه زن درخواست نمود سلامش را به امام صادق علیه السلام برسانم و بگویم که او کنیز ایشان است و محتاج دعای حضرت .پس از برگشت ، ماجرا را به عرض امام صادق علیه السلام رساندم ، آن حضرت به سخنان ما گوش داده و در حالی که می گریستند برایش دعا کردند.

 

سه شنبه 16 آذر 1389  4:07 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها