امـــام زمــــانـم
ستايش خدا را بر هر آنچه از قضا و قدرش بر ما مقدر كرده است. و سپاس پروردگاري را كه ما را از امت آخرين برگزيده خويش قرار داده است. و هزاران حمد و ثنا يگانه احدي را كه قلبمان را به عشق و مهر پاكان روزگار حيات بخشيده و ديدگانمان را بر آمدن يگانهي عالم هستي چشم به راه داشته و گوشهايمان را در انتظار شنيدن بزرگترين و با شكوهترين خبر تاريخ آماده نگه داشته است.
اي كه كوهها آمدنت را به تشهد نشستهاند و درختان در انتظار قيامت قامت بستهاند، زمزمهي زمزم روز و شب نام زيباي توست و مروه رسيدن با صفايت را چشم به راهست، و مقام، ظهورِ مقامِ رهبريت را روز شماري ميكند.
برگ برگ هر درخت به عشق تو ميرويد و قطره قطره آبهاي دريا به شوق تو موج مي زند. حضورت در رگ، رگ پيكر هستي جاري است و ظهورت بر تك تك قلبهاي شيدا هويدا است، آيه آيهي قرآن تو را فرياد ميكشد و نبض تاريخ در انتظار رسيدنت پر تپش شده است.
اي قلب عالم امكان، بياذن تو هيچ دانهاي نميشكافد هيچ گياهي سر از خاك بر نميآورد، هيچ برگي از درخت نميافتد و هيچ شبي به صبح سپيد نميرسد.
فضاي جهان كه مملو از گرههاي كور دسيسه و ظلم و نيرنگ است دستان پر مهرت را به عقده گشايي ميطلبد.
اي آسمان هميشه پابرجا، اي خورشيد فروزان، اي قرص ماه شبهاي تيره و تار، اي از قبيله پاكان روزگار ، وقتي پس از سالها عمر الفباي معرفتت را به من آموختي ، شنيدم كه پدر شفيقي ، كه مادر دلسوزي، كه آسمان هميشه آبي بالاي سرم هستي.
اي كه قلب مهربانت همآره در ياد ماست، و ذهنت مملو از ذكر ما. بزرگان و پاكان ميگويند: كه مهرت به ما از پدر و مادر نيز عميقتر و قديميتر است و روز و شب دعا گوي ما هستي و خواهان سرانجام نيك ما.
ميگويند: هيچ كس چون تو مهربان و دلسوز نيست ميگويند: هر چه خير و خوشي است از ناحيه شماست كه به ما ميرسد و دانستم كه عشقت به ما، واي ! همان عشق حقيقي است.
ميگويند: چشمهايي هست كه تو را ميبينند ... دستهايي هست كه با ياد تو دست افشاناند. پاهايي هست كه بر مهر تو پاي ميفشارند. ميگويند: هر اشكي از چشم هر يتيم و مظلومي جدا ميشود بر دامان پر مهر تو ميريزد.
و حال اي همه خوبي ! همه پاكي ! همه نور ! دلم چقدر تنگ توست ! اي روح و روانم. آرام جانم. تاب و توانم. بزرگترين افتخار و سرمايه عمر من دوستي و محبت و انتظار توست. عشق را در تو بايد ديد، هستي را با تو معنا كرد.
اي جان جهان ! كاش ميشد در عصر ارتباطات راهي به سوي ارتباط با وجود نازنينت پيدا ميشد. كاش در اين دهكده بزرگ جهاني، روح جهان را به نظاره مينشستيم. و از دل و جان تماشايش ميكرديم. كاش شاه نشين چشم ما تكيهگه جمالت مي شد و دلتنگيهاي كودك دل با نوازشهاي پدرانهات پايان مييافت.
كاش آتش سوزان فراقت به گلستان وصالي ميرسيد. كاش اشكهاي ندبههايمان سنگ فرش كوچههاي وصالت ميشد. چه سخت و جان فرساست در به در كو به كو رفتن و نيافتن - شنيدن و نديدن - گفتن و نشنيدن - كاش تنها نجوايي ، آوايي - صداي پايي كه يقين داشتيم از توست ميشنيديم - كاش ديداري - خوابي- رويايي - كه حتم داشتيم از توست ميديديم نميدانم در كدامين عرف و قانون جرم است كه فرزندي ، دلتنگِ چنين پدر دلسوز و مهرباني باشد؟!
هفتهها را به شوق رسيدن به آدينه موعود به سر ميبريم و غروب هر آدينه بُغضهاي غريبانه نيامدنت را فرو ميخوريم.
شوق ديدارت اميد زندگي ماست - مرا هزار اميد است و هر هزار تويي - اميد بودن و پايان انتظار تويي- بهار ها كه زعمرم گذشت و بي تو گذشت- نبود غير خزانها گرم بهار تويي- در خزان عمرم و در سينه پروردم بهار - زنده ماندن را بهانه و بهار جان تويي.
هر بار ميشنويم يا ميخوانيم در روايتي كه راويي به مولايش ميگويد: «جُعِلْتُ فِدَاك»«فدايت شوم» قلبمان در سينه آب ميشود و اشكمان از ديده جاري كه اي كاش روزي - شبي - ساعتي - لحظهاي به نوبت هم شده - نوبت به ما هم برسد كه بگوئيم «جُعِلْتُ فِدَاك » و بشنويم نواي گرم و صداي روح بخش و دلنوازت را.
سرور ما - مولاي ما - آقاي ما - همه چيز و همه كس ما - كوير خشكيده قلبهايمان را عشق تو باران است باران و ظلمهاي پيدا و ناپيداي جهانمان را نام تو پايان است پايان.
بگذار با اين نام بخوانمت و بگويم « يابن النبي المصطفي» - نه بايد بگويم « يا بن عليٍ المرتضي » يا بگويم « يا بن خديجة الغرآء » نه - نه - بايد با نامي بخوانمت كه بهانه خلقت است نامي كه افتخار يك يك شماست بايد بگويم « يا بن فاطمة الكبري » آري بايد بگويم و تكرار كنم كه اي پسر فاطمه - پسر فاطمه - پسر فاطمه
اي پسر فاطمه نور خدا- سبزترين باغ بهار خدا - با تو دل از غصه جدا ميشود - صافتر از آينهها ميشود.
به اميد اينكه به جاي سالگرد روز مولودت سالگرد روز ظهورت را با حضورت جشن بگيريم.