شايد مهمترين ويژگي داستانهاي مراديكرماني، فضاي بومي و ايراني آنها باشد كه فيلمسازان را از دردسرهاي ايرانيزه كردن ماجراها و مناسبات شخصيتها معاف ميكند.
شخصيتهاي مراديكرماني در عين سادگي و سهلالوصول بودن، تكبعدي و سطحي نيست. همانطور كه قصههاي ساده او هم با آنكه از زندگي عادي روزمره برگرفته شده لايههاي عميقتري دارد بيشتر در تقابل با شيوههاي زيستن و تفكر شخصيتها شكل ميگيرد و دريچههاي تازهاي را پيش چشم مخاطب باز ميكند.
«سنگ اول» ـ كه چند روز پيش از شبكه سه سيما پخش شد ـ هم در همين چارچوب ساختاري ساده و با تاكيد روي جلوههاي عادي زندگي مردمان فرودست آغاز ميشود، اما در مسير درام كمكم وقايع، شكل جديتري به خود ميگيرد و جهان فلسفي فيلم به موازات پيشرفت داستان گسترده ميشود.
فيلم، ماجراي مرد روستايي و بداخلاق و كمسوادي را روايت ميكند كه سنگ گوري براي خودش سفارش ميدهد تا به استقبال مرگ قريبالوقوعش برود، اما آوردن سنگ به روستا باعث اتفاقاتي ميشود.
بيشتر درام فيلم از كشمكش ميان حسنعلي (با بازي محسن تنابنده) با خانواده و اطرافيانش ايجاد ميشود و كمكم دامنه پيدا ميكند.
سنگ قبر در واقع بهانهاي است براي گذار از دل مناسبات آدمهاي ساكن روستا. فيلم به بهانه واكنشهايي كه اطرافيان حسنعلي به خريدن سنگ قبر نشان ميدهند، روي مناسبات معمولي شخصيتها متمركز ميشود و نقدهاي اجتماعياش را نيز از همين طريق مطرح ميكند.
موضوعهايي مثل ارتباط آدمها با يكديگر، چشم و همچشمي اهالي روستا حتي براي به دست آوردن چيز مضحك و پوچي مثل سنگ قبر، خشونت پنهان در دل روابط بزرگترها با بچهها، علاقه عاميانه بعضي از مردم براي شايعهپراكني و يك كلاغ، چهلكلاغ و...
طنز تلخ فيلم مستقيما از قصه اصلي اقتباس شده، اما روايت مراديكرماني در كتاب شيرينتر است و در مقايسه با آن، نگاه ابراهيم فروزش جنبههاي تلخ و گزنده داستان را پررنگتر كرده است.
كارگردان نگاهي واقعگرايانه به جنبههاي خشن و زننده زندگي مردم در مناطق دورافتاده و فقيرنشين دارد و برخلاف كتاب، سعي نميكند اين نگاه را با توجه به جنبههاي شيرين و مثبت آن شيوه زندگي، تلطيف كند.
به همين دليل با وجود طنز جاري در اغلب دقايق فيلم، صحنههايي كه مثلا به درگيريهاي لفظي و زد و خورد اهل روستا ميپردازد يا صحنههاي دعواي زن و شوهرها، تاثيري تكاندهنده دارد.
در سطحي ديگر از درام سنگ اول روايتي كنايي از چگونگي گسترش فرهنگها و عادتهاي تازه و شبهمدرن در روستاها دارد. پذيرش بيچون و چراي تقريبا همه اهالي روستا در مواجهه با پديده نورسيدهاي مثل سنگ قبر تراشخورده شهري، نشانگر انفعال عمومي در تقابل با پديدههاي مدرن است.
مردمي كه تا پيش از اين مردههايشان را خيلي ساده و بيتشريفات در گورهاي بدون تزيين دفن ميكردند، با ورود يك سنگ قبر مرمرين گرانقيمت ناگهان سنتشان را تغيير ميدهند و همه به تكاپو ميافتند كه سنگهايي شبيه آن تهيه كنند.
البته نقد اين انفعال و خودباختگي فرهنگي در مواجهه با مظاهر مدرنيزاسيون در اين فيلم خيلي سطحي و كمرنگ انجام ميشود، اما به هر حال اشارههاي فيلم در اينباره كاملا روشن است.
استفاده از لوكيشنهاي واقعي در يك منطقه روستايي نزديك همدان، باعث شده فضاي فيلم باورپذير باشد و جزئيات صحنه در اغلب صحنهها سر جاي خودش باشد.
حساسيت فروزش در شكل دادن فضاي رئاليستي فيلمش با تاكيدهاي آگاهانهاش روي عناصر زندگي روستايي مشخص ميشود.
سنگ اول نمونه موفقي است براي تصوير كردن فضا و حال و هواي محيطي و اجتماعي يك روستا با جزئيات واقعي. همين اتفاق درباره لهجه بازيگرها هم افتاده. رويكرد كارگردان به لهجه صرفا در حد تقليد آواهاي اصلي از سوي بازيگران نيست و حتي بازيگران حرفهاي فيلم هم با دقت زيادي زير و بم لهجه محليشان را ادا ميكنند.
طوري كه لهجه و لحن و آواي حرف زدن تبديل به يكي از مولفههاي شخصيتپردازي فيلم ميشود و نقش مهمي در ترسيم شمايل كلي آدمهاي داستان دارد.
در اين ميان بازي جذاب و مسلط محسن تنابنده در نقش اصلي فيلم، علاوه بر اينكه خدشهاي به باورپذيري تعريف مستندگونه آدمهاي داستان وارد نميكند، تاثير مهمي هم در شيرينتر شدن نقشي بشدت تلخ دارد.
حسنعلي با شيوه ديگري از بازي و اداي ديالوگها ميتوانست شخصيتي دافعهبرانگيز و خشن جلوه كند كه بازي ماهرانه تنابنده مانع از فاصله گرفتن بيننده از دنياي دروني اين شخصيت ميشود.
بايد به اين نكته توجه كرد كه اگر مخاطبان سنگ اول به هر دليلي با اين شخصيت احساس همدلي نكنند در واقع درام فيلم از دست ميرود، چون ساختار اصلي داستان روي اين شخصيت و كشمكشهاي اطرافش بنا شده است.
در مجموع سنگ اول تجربه آبرومندي در زمينه اقتباس ادبي و پرداختن به فضاها و شخصيتهاي بومي و روستايي است، اما با وجود پختگي و تسلط ابراهيم فروزش در كارگرداني و ظرايفي كه در بازيها و فيلمنامه وجود دارد، از حد يك فيلم متوسط فراتر نميرود.
شايد مهمترين دليل اين توقف هم اين باشد كه داستان اصلي كشش و پتانسيل لازم براي جذب كردن مخاطب در مدت نزديك به 90 دقيقه را ندارد و ساختار دراماتيك فيلمنامه هم طوري طراحي شده كه به داستانكها و ماجراهاي فرعي راه نميدهد.
در نتيجه سنگ اول صرفا در روايت داستاني تخت و تكبعدي به شيوه كلاسيك متوقف ميماند و در نهايت بدون ايجاد نقطه عطفي چشمگير به پايان ميرسد.