0

زندگی نامه هنرمندان ایران وجهان

 
reza_rasekhekhoon
reza_rasekhekhoon
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1390 
تعداد پست ها : 878
محل سکونت : خوزستان
چهارشنبه 8 شهریور 1391  5:50 PM
تشکرات از این پست
peran3
peran3
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : مهر 1391 
تعداد پست ها : 61
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:زندگی نامه هنرمندان ایران وجهان

 

زندگینامه: عباس خوشدل

 

عباس خوشدل آهنگساز و نوازنده فلوت اول مهرماه 1310 در تهران متولد شد.

او بعد از گذراندن مقاطع ابتدایی به هنرستان رفت و فارغ التحصیل هنرستان عالی موسیقی در رشته فلوت شد.

 

ردیف موسیقی دستگاهی را نزد استاد ابراهیم بوذری فراگرفت. دروس آهنگسازی، هارمونی، کنترپوان و آوانویسی را نیز با دکتر محمدتقی مسعودیه گذراند. همزمان تلفیق شعر و موسیقی را با دکتر نیرسینا و ساز شناسی را با استاد حسن رادمرد ادامه داد.

از فعالیت های هنری او می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:

- نوازنده و سولیست فلوت و همکاری با ارکسترهای هنرهای زیبا وزارت فرهنگ و هنر سابق به رهبری اساتید حسین دهلوی، مصطفی کمال پورتراب، رادمرد، حق کردار و کسروی و گروه تکنوازان با استاد فرامرز پایور

- رهبری و آهنگسازی ارکستر شماره 4 وزارت فرهنگ و هنر

- جمع آوری و ضبط ردیف موسیقی سنتی سازی به روایت استاد علی اکبر شهنازی (دوره کلاسیک و عالی)

- جمع آوری و ضبط ردیف موسیقی سنتی آوازی به روایت اساتید عبدالله دوامی، محمود کریمی، ابراهیم بوذری، ادیب خوانساری و خانم روح انگیز.

نگاهی به ردیف آوازی ابراهیم‌خان بوذری؛ردیفی از جنسی دیگر

- چاپ ردیف آوازی استاد محمود کریمی با آوانویسی و تجزیه و تحلیل دکتر محمدتقی مسعودیه

- جمع آوری و ضبط و چاپ کتاب تعزیه حضرت عباس و حضرت علی اکبر علیه السلام به منظور بررسی گوشه های آوازی موسیقی تعزیه ها با گوشه های آوازی ردیف اساتید

- تجدید چاپ ردیف سازی به روایت استاد موسی معروفی

- سرپرستی برنامه های موسیقی رادیو و تلویزیون فرهنگ و هنر و اجرای برنامه های تالار رودکی و کاخ های جوانان تهران، شهرستان ها و خارج از کشور

- مشاور ارکستر سمفونیک تهران به رهبری استاد حشمت سنجری

- عضو کمیته ارزشیابی طبقه بندی هنرمندان

- عضو شورای شعر و ترانه وزارت فرهنگ و هنر

وی در سال های 1370 تا 1386، آهنگسازی آلبوم های نیلوفرانه 1 و 2، صدایم کن، شبان عاشق و رازگشا را با صدای علیرضا افتخاری به عهده گرفت که با تیراژ چند میلیونی همراه شدند و آلبوم نیلوفرانه 1 در آن زمان توانست رکورد فروش آلبوم در ایران را بشکند.

همچنین وی در سال 1390 موفق به دریافت دکترای آهنگسازی از طرف وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی شد. برخی از چهره‌های نامی و صاحب سبک آهنگسازی در ایران همانند احمد پژمان،ویژگی آثار خوشدل را ملودی گیرا و آهنگسازی زیبا عنوان داده‌اند.

خوشدل در 30 مهر ماه سال 1391 نشان ویژه خانه موسیقی را برای عمری فعالیت هنری دریافت کرد.

 

راسخون همیشه همراه  همیشه سرافراز

جمعه 12 آبان 1391  10:45 PM
تشکرات از این پست
peran3
peran3
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : مهر 1391 
تعداد پست ها : 61
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:زندگی نامه هنرمندان ایران وجهان

زندگینامه: نایب اسدالله

نایب اسدالله اصفهانی، نوازنده نامدار نی در عهد ناصری در دهه سوم قرن 13 هجری شمسی (حوالی سال 1330 به بعد) در اصفهان متولد شد.

نایب اسدالله اصفهانی در سال 1231 هجری شمسی در اصفهان متولد شد از سال و روز دقیق تولد او اطلاعات مستندی در دست نیست

بنا بر آنچه که درباره زندگی نایب آمده است، او فرزند نایب حسین خان که یکی از هنرمندان آن زمان به شمار می‌رفت از مادرش به نام صاحب جم در شهر اصفهان چشم به جهان هستی گشود. نایب شاگرد ابراهیم آقا باشی و همچنین پدر هنرمند خویش بود ولی تنها به دلیل علاقه و پشتکار و خلاقیت توانست در زمره یکی از نوازندگان شاخص ایران در‌آید.

وی همراه با ناصرالدین شاه در یک سفر به انگلستان عزیمت کرد و در کنسرت بزرگی که توسط ملکه وقت آن کشور برپا گردیده بود، شرکت جست. در این هنرنمایی بین‌المللی موسیقیدانان و نوازندگان اکثر کشورها شرکت داشته و برنامه‌های هنری متعدد اجرا کردند.

نقل است که در پایان مراسم با اشاره ناصرالدین شاه نایب نی را از جیب خود بیرون آورده و شروع به نواختن آن می‌کند، به طوریکه همه حضار شرکت کننده را مات و مبهوت می سازد. ملکه نیز چنان تحت تاثیر این صوت دلنشین واقع می‌گردد که بی اختیار گردنبندش را بیرون می‌آورد و بر گردن نایب آویزان می‌کند و رو به حضار می‌گوید : «باید اعتراف کرد این مرد ایرانی با چوبی خشک که بیش از چند سوراخ در آن دیده نمی‌شودچنان غوغایی کرد که تمامی سازهای پیشرفته امروزی را منهدم ساخت.»

نایب اسدالله در یکی از دستگاه‌های موسیقی ایرانی گوشه‌ای اختراع کرده که امروز به نام «بغدادی نایب» معروف می‌باشد.

او به قول خودش کسی بود که «نی را از آغل گوسفندان به دربار پادشاه برد.» او با استادان بزرگ آن زمان نظیر سماع حضور و آقا حسینقلی رابطه نزدیک داشت و آموخته‌ها و تجارب خود را به رایگان در اختیار علاقمندان قرار می‌داد.

شاگردان نایب استاد مهدی نوایی و مشیر همایون شهردار بودند و استاد حسن کسای یو استاد حسین یاوری نیز با یک واسطه (یعنی استاد مهدی نوایی) شاگرد نایب بودند.

تاریخ فوت این استاد بزرگ به درستی مشخص نیست اما بر مزارش که در تخت فولاد اصفهان است، سال 1304 درج شده است.

سنگ قبرش در سال‌های قبل از انقلاب به‌دلیل عبور خیابان از محدوده‌ی تخت فولاد، آسیب‌هایی دید که با پیگیری انجمن اصفهان‌پژوهان و دوست‌داران میراث فرهنگی اصفهان سامان‌دهی شد.

راسخون همیشه همراه  همیشه سرافراز

جمعه 12 آبان 1391  10:47 PM
تشکرات از این پست
peran3
peran3
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : مهر 1391 
تعداد پست ها : 61
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:زندگی نامه هنرمندان ایران وجهان

 استاد پیرنیا (1376ـ1301) در شهر یزد از پدری نائینی و مادری اهل یزد به دنیا آمد وی دوران دبستان و دبیرستان را در شهر یزد گذراند در دورة‌ ابتدایی نخست در دبستان «اسلام» و سپس در مدرسه‌ای دولتی به نام «مدرسة نمرة دو» تحصیل کرد و تحصیلات دورة‌ دبیرستان را در دبیرستان «ایرانشهر» گذراند و برای ادامة تحصیل در دانشگاه به تهران آمد و با وجد آن که در زمینة ادبیات تحصیل می‌کرد و موفقیت‌هایی نیز داشت اما ادبیات را رها کرد و در نخستین کنکور «دانشکدة هنرهای زیبا» شرکت کرد و قبول شد.

محل دانشکدة هنرهای زیبا در ابتدا در مدرسة مروی و سپس مدتی در مدرسة سپسالار بود، اما پس از سال 1320 به زیرزمین دانشکده فنی دانشگاه تهران و بعد از مدتی به محل کنونی دانشکدة هنرهای زیبا منتقل شد.

در آن زمان در دانشکده هنرهای زیبا توجه چندانی به معماری ایرانی نمی‌شد و بیشتر به معماری غربی توجه می‌شد و از نمونه بناهای یونانی و سایر آثار اروپایی برای تمرین‌های درسی استفاده می‌گردید این موضوع چنان که استاد پیرنیا اظهار داشته موجب رضایت خاطر ایشان قرار نگرفت و وی سرانجام دانشکده هنرهای زیبا را بدون آن که تحصیلات خود را به اتمام برساند، ترک کرد و به بررسی‌ها و تحقیقات فردی خویش متکی شد و تلاش کرد با بررسی بناها و گفتگو با معماران و استادکاران قدیمی برخی از ویژگی‌ها و اصول معماری ایرانی را مورد شناسایی قرار دهد و به تدریج حاصل برخی از آن‌ها را در طی مقالاتی که تدوین نمود، در اختیار عموم قرار داد .

ایشان از سال 1344 تا مدتی پیش از انقلاب به عنوان معاون فنی سازمان حفاظت آثار باستانی در زمینة ترمیم، تعمیر و احیاء بناها و آثار باستانی فعالیت می‌کرد و در ضمن مدتی در دانشکده هنرهای زیبا، دانشگاه شهید بهشتی به تدریس معماری ایرانی اشتغال می‌ورزید 2 شاید بتوان اظهار داشت که علاقه و سابقة ایشان در تحصیل ادبیات در توجه وی به برخی از واژه‌های کهن معماری بی‌تأثیر نبوده است، و هر چند که ایشان واژه‌های محدودی را معرفی و تعریف کردند اما متأسفانه این امکان پدید نیامد که خود ایشان بتواند آن‌ها را به صورت اساسی و اصولی گردآوری و تدوین کند و تنها معدودی از واژه‌ها در انتهای مقالات یا کتاب‌های ایشان آورده شده است.

با توجه به کمبود اسناد و متون مربوط به معماری ایران در دهه‌های پنجاه و شصت هجری شمسی، حاصل تلاش‌ها و بررسی‌های استاد پیرنیا بسیار ارزشمند و سودمند بوده است و ایشان به درستی موفق شد دیدگاهی مثبت و ارزنده نسبت به معماری ایرانی پدید آورد، اما طبیعی است که مقدار اندک اطلاعات و فقدان حمایت‌های مادی و معنوی از تحقیقات ایشان موجب شد که جامعة ایرانی از همة توانمندی‌های آن استاد نتواند بهره برد.

استاد در زمینه‌های متعددی در مورد معماری ایرانی صاحب‌نظر بود، اما به سبب کمبود منابع و امکانات، طبیعی است که امکان گسترش و توسعه مطالب و نظریه‌ها وجود نداشت ایشان علاوه بر اطلاعات بسیار سودمند و ارزشمندی که در مورد معماری ایرانی تألیف و فراهم آوردند، به صورت خاص در سه مورد نکاتی و مباحثی را طرح کردند نخست چنان که پیش‌تر اشاره شد ایشان شمار فراوانی از واژه‌های کهن و قدیمی در زمینة معماری را گردآوری کردند که متأسفانه پژوهش و بررسی بر روی آنها گویا پس از درگذشت ایشان متوقف شده است این فعالیت اگر به شکلی اساسی انجام شود، در شناخت و معرفی معماری ایرانی بسیار مؤثر خواهد بود.

موضوع دیگری که ایشان مورد توجه قرار دادند، سبک‌شناسی معماری ایرانی است استاد شش سبک در معماری ایرانی از دوران باستان تا دوران قاجار قائل شدند که عبارت از سبک پارسی، پارتی، خراسانی، رازی، آذری، اصفهانی است به نظر می‌رسد که این طبقه‌بندی از شیوه‌های ادبیات ایران تأثیر پذیرفته بود به هر صورت این بررسی به سبب کمبود اطلاعات به شکلی جامع تداوم نیافت نکته یا موضوع سوم اشاره به اصول معماری ایرانی است که ایشان غالباً درون‌گرایی، خود بسندگی، نیارش، مردم‌واری و پرهیز از بیهودگی را به عنوان اصول معماری ایرانی مطرح می‌کردند اینجانب در مصاحبه‌ای که در سال 1374 و در زمان حیات استاد در مجلة آبادی صورت گرفت 3، اظهار کردم که این اصول جنبه‌ای عام دارند و مخصوص معماری ایرانی نیستند، بلکه آنها را می‌توان در معماری سایر سرزمین‌ها نیز یافت به هر ترتیب بررسی و تحلیل آراء، نظرات و آثار استاد پیرنیا به مجال دیگری نیاز دارد تا به صورت دقیق بتوان آن را مطرح نمود.

اینجانب مفتخرم که شاگرد استاد پیرنیا بودم و از کلاس‌های ایشان بهره بردم و در زمانی که ایشان معاون فنی سازمان حفاظت آثار باستانی بودند، بارها برای کسب علم نزد ایشان می‌رفتم و با وجود آن که اشتغال ایشان زیاد بود، اما همیشه با رویی گشاده دانشجویان را به حضور می‌پذیرفتند و آنان را راهنمایی می‌کردند لازم به اشاره است که استاد پیرنیا افزون بر اطلاعات و دانش، اخلاقی خوش و رفتاری با وقار، متواضعانه و انسانی نیز داشت و به جز برخی از کوته‌نظران و حاسدان، همة شاگردان و همکاران او وی را دوست داشتند.

علاقة اینجانب و برخی از دوستانم به معماری ایرانی و گشاده‌رویی و همکاری استاد موجب شد که در سال 356 با همکاری دوستان جزوه‌ای در 43 صفحه از مطالب درس کلاس استاد پیرنیا به علاوة برخی افزده‌های دیگر فراهم شد که در دانشکدة هنرهای زیبا منتشر و در اختیار برخی از دانشجویان قرار گرفت 4 همچنین مفتخرم که استاد پیرنیا درآمدی بر کتاب مقدمه‌ای بر تاریخ شهر و شهرنشینی در ایران تألیف اینجانب که چاپ اول آن در سال1365 و چاپ دوم آن در سال 1367 منتشر شد، نوشتند.

راسخون همیشه همراه  همیشه سرافراز

جمعه 12 آبان 1391  10:54 PM
تشکرات از این پست
peran3
peran3
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : مهر 1391 
تعداد پست ها : 61
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:زندگی نامه هنرمندان ایران وجهان

هنرمند نقاش عطاء‌الله خانبلوکی

عطاء‌الله خانبلوکی در سال 1313 در اراک به دنیا آمد و تحصیلات لیسانس را در آلمان گذراند و سپس به نقاشی آبرنگ علاقه‌مند شد و انرژی و وقت خود را روی این هنر متمرکز کرد.و از سال 1370 تا 79 نمایشگاه‌هایی در گالری‌های صدر، آزادی، نیاوران، ضرابی، برگ و والی برگزار کرد.

خانبلوکی در تاسیس و شکل‌گیری نهاد ارزشیابی هنرمندان سهمی جدی داشت و خود سالیان سال دبیری این نهاد را در معاونت هنری وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی عهده‌دار بود.

وی در روز شنبه 22 مهر 1391دار فانی را وداع گفت.


راسخون همیشه همراه  همیشه سرافراز

جمعه 12 آبان 1391  10:58 PM
تشکرات از این پست
peran3
peran3
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : مهر 1391 
تعداد پست ها : 61
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:زندگی نامه هنرمندان ایران وجهان

زندگینامه ولی رحیمی

ولی رحیمی، کمانچه‌نواز نامی منطقه آشخانه در بجنورد در سال 1311 در همین منطقه به دنیا آمد

پدرش کمانچه‌نواز خوبی بود و رحیمی در کنار پدر و از سن 8 سالگی به آموختن و نواختن کمانچه پرداخت. وی در نواختن سبک قدیم کمانچه نوازی منحصر به فرد بود و بسیاری از لحن‌هاو نواهای منطقه را به خوبی و استادانه می‌نواخت.

عمده فعالیت رحیمی به نواختن کمانچه با گروهی 8 نفره در مراسم شادیانه ‌منطقه اختصاص داشت، اما در سال‌های میانی دهه 70 که توجه به نوازندگان شاخص موسیقی مناطق رونق گرفت، وی به همراه سهراب محمدی( بخشی و دوتار نواز نامی) به جشنواره‌های مختلف دعوت شدند که آخرین آن جشنواره موسیقی نواحی کرمان در سال 83 بود که کتیبه‌ای را در کنار سایر استادان به خود اختصاص داد.

وی به همراه سهراب محمدی نوازنده نامی دوتار و خنیاگر خبره، از آخرین راویان و منادیان موسیقی منطقه کرمانج به شمار می رفتند.

رحیمی شب 12 بهمن 1388 در سن 77 سالگی بر اثر سکته قلبی در منزلش در آشخانه در گذشت. وی قرار بود در جشنواره فجر سال 88 هم مورد تقدیر قرار گیرد.

راسخون همیشه همراه  همیشه سرافراز

جمعه 12 آبان 1391  11:00 PM
تشکرات از این پست
peran3
peran3
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : مهر 1391 
تعداد پست ها : 61
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:زندگی نامه هنرمندان ایران وجهان

بیوگرافی بهرام سارنگ

بهرام سازنگ، خواننده آواز و از شاگردان استادان محمود کریمی و اسماعیل خان مهرتاش در سال 1330 در شهرستان میانه به دنیا آمد.

کشش درونی به موسیقی از کودکی سرانجام او را به آواز خوانی رهنمون شد بیش از 10 سال نداشت که آوازها و ترانه‌های پخش شده از رادیو را زمزمه و تکرار می‌کرد.

برنامه گل‌های رادیوکه نخستین آموزگارش بود و شنیدن آواز بزرگانی چون بنان، قوامی، ادیب خوانساری، دردشتی، اقبال آذر و دیگران او را با دستگاه‌های موسیقی ایرانی آشنا کرد تا آنجا که در نوجوانی گوشه‌های مهم آواز ایرانی را می شناخت.

در ۱۳ سالگی به آموختن نوازندگی ویولون پرداخت و همزمان با مقـدمات تئوری موسیقی آشنا شد، ۱۵ ساله بود که نخستین اجرای آواز در صحنه را تجربه کرد، در ۱۷ سالگی آوازش از رادیو تبریز پخش شد.

همنشینی با هنرمندان موسیقی ایرانی در تبریز همچون دکتر احد بهجت و دکتر فراهی و بدست آوردن سـه دوره مقام نخست آواز در مسابقات هنری آموزشگاههای آذربایجان شرقی، انگیزه‌های او را در یادگیری هـرچه بیشتر آواز و گوشه‌هـای موسیقی ایرانی بیش از پیش کرد.

در سال ۱۳۵۰ برای ادامه تحصیل به تهران آمد و همزمان در کلاس‌های شبانه هنرستان عالی موسیقی ردیف‌های آواز را از استاد محمود کریمی فراگرفت، روانشاد استاد اسماعیل مهـرتاش نیز او را در دانش اندوزی آواز بسیار یاری کرد.

در سال ۱۳۵۶ آواز او از رادیو ایران پخش شـد، از سال ۱۳۶۱ برای مشق خوشنویسی به خدمـت استاد روانـشـاد، مرتضـی عبدالـرسـولی (خوشنویس و موسیقیـدان وشاگرد برجستـه حبیب سماعی) رسید و مدت ۵ سال ضمن آموزش خوشنویسی از دانسته‌های آن عـارف وارسته بهـره جست.

سارنگ در سال‌های ابتدایی دهه شصت با محمدرضا لطفی و گروه شیدا چند کنسرت را اجرا کرد.

از سال ۱۳۶۷ همکاری خودرا با انجمن موسیقی ایران و واحد موسیقی رادیو و تلویزیون و گروه‌های موسیقی آغـاز نمود و کنسرت‌های فراوانی را در درون و بیرون کشور برگزار کرد.

او در چندین دوره از جشنواره موسیقی فجر شرکت داشت و با گروه مرحوم فرامرز پایور هم کنسرتی در تالار وحدت برگزار کرد.

سارنگ در 18 شهریور 1391 بر اثر ابتلاء به بیماری سرطان در آمریکا در گذشت.

او سایتی هم در فضای مجازی به نام خود برپا کرده بود که حاوی اطلاعات زندگینامه‌ای و آلبومی از عکس‌هایش با هنرمندان و کنسرت‌های مختلفش را به دو زبان فارسی و انگلیسی در معرض دید بینندگان قرار داده است.

راسخون همیشه همراه  همیشه سرافراز

جمعه 12 آبان 1391  11:02 PM
تشکرات از این پست
peran3
peran3
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : مهر 1391 
تعداد پست ها : 61
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:زندگی نامه هنرمندان ایران وجهان

زندگینامه: مهرداد کاظمی

مهرداد کاظمی خواننده شناخته شده سال های دهه شصت و هفتاد، در سال 1330 در شهر تهران دیده به جهان گشود.

  

مهرداد کاظمى دوره ابتدایى را در مدرسه قدوسى و متوسطه را در دبیرستان‌هاى امین‏الدوله و مروى تهران به پایان رساند.

در زمان تحصیل به خصوص دوران ابتدایى در مدرسه، قرآن و سرود می‌خواند و همیشه مورد شویق و محبت مربیان و همکلاسی‌هایش قرار می‌گرفت.

کاظمی در دوران متوسطه، با گروهی از همکلاسی‌هایش ارکسترى تشکیل داد و با همین ارکستر در مسابقات هنرى دبیرستان‌ها و اردوهاى منظریه و رامسر شرکت و مقام‌هایى کسب کرد.

مهرداد کاظمى، در 16 سالگی در امتحان ورودى رادیو و تلویزیون شرکت کرد و پس از قبولی به این مرکز راه یافت و پس از طى دوره‌هایی وزارت فرهنگ و هنر وقت راه یافت.

وی در آن زمان تحت تعلیم استادان موسیقى ایرانى و خارجى قرار گرفت و پس از چندى به عنوان تکخوان گروه کر و ارکسترهاى فرهنگ و هنر مشغول به کار شد.

کاظمى در سال 1350 نزد شادروان ادیب خوانسارى چهره نامدار شیوه آوازی مکتب اصفهان رفت و به مدت 4 سال ردیف های آوازی موسیقی سنتی را از مکتب این هنرمند بزرگ بهره‌‏مند شد و پس از آن به هنرستان عالى موسیقى رفت و 4 سال هم از مکتب زنده‌‏یاد استاد محمود کریمى،از شاگردان عبدالله خان دوامی بهره‌‏ها برد.

وی حدود 2 سال هم نزد استاد محمدرضا شجریان رفت و از وى نیز براى بالا بردن دانش آوازی خود بهره‌مند شد.

کاظمی داراى دیپلم طبیعى و لیسانس موسیقى است و موفق به دریافت درجه دکتراى افتخارى ارزشیابى هنرى نیز شده است.

مهرداد کاظمی با اجراى آهنگ «اى ساربان» که از ساخته‏‌هاى دکتر ریاحى می‌باشد و همراه با گروه کر و ارکستر سمفونیک تهران اجرا شد بیش از پیش شکوفا شد.

این اثر در دستگاه همایون و رو غزل معروف مولانا با مطلع " ای ساربان آهسته ران کآرام جانم می رود"ساخته شد و چند سالی از جمله آثار پرخواستار علاقه مندان موسیقی ایرانی بود که بارها و بارها به صورت صوتی و تصویری از رادیو و تلویزیون پخش شد.

از جمله کارهای دیگر کاظمی آلبوم «بهاران» است که کارى گروهى بوده و حاصل 10 سال موسیقى بعد از انقلاب است.

این آلبوم با همکارى حسین قوامى، محمدرضا شجریان، شهرام ناظرى، علیرضا افتخارى، على رستمیان و مهرداد کاظمى تهیه شده است.

همچنین آلبوم «جام جان» که روى شعرى از مولانا و حافظ ساخته و با همکاری‏ على رحیمیان با ارکستر سمفونیک تهران اجرا شده است.

نواى «میناى دل» که موسیقى سنتى می‌باشد و آهنگ آن از احمد راغب با شعرهایى از مهرداد اوستا و مشفق کاشانى می‌باشد و با ارکستر سنتى صدا و سیما اجرا و ضبط شده است.

«گلبانگ عارفان» نیز با شعرهایى از مولانا، سعدى و باباطاهر است، آهنگ آن از علیرضا بس‏دست می‌باشد و با ارکستر سنتى تالار وحدت (رودکى) اجرا شده است.

مهرداد کاظمی خواننده‌ای که با اثر خاطره‌انگیز «ای‌ساربان» خود را به علاقه‌مندان به موسیقی شناسانده بود اوایل مهر سال 1391 به کما رفت.

راسخون همیشه همراه  همیشه سرافراز

جمعه 12 آبان 1391  11:04 PM
تشکرات از این پست
peran3
peran3
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : مهر 1391 
تعداد پست ها : 61
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:زندگی نامه هنرمندان ایران وجهان

زندگینامه سیدجمال الدین خرمی‌نژاد

نقاشی به سبک رئالیسم را در کودکی آغاز کرد و بعد از دوران تحصیل درهنرستان وارد دانشکده هنرهای زیبا شد.

این هنرمند در سال 1349 از دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران در رشته نقاشی فارغ التحصیل شد.

او دبیر جشنواره های تصویرگری کتاب کودک-دبیر نمایشگاه نقاشان رئالیست(موزه هنرهای معاصر) هنرهای تجسمی جوانان کشور هنرهای تجسمی زنان کشور-عضو هیات انتخاب نمایشگاه دو سالانه کشور -معاون هنری فستیوال هنر ایران دردوسلدورف (المان) عضو هیات انتخاب و داوری گل و گیاه شهرداری-عضو هیات انتخاب نمایشگاه بوسنی هرزگوین (فرهنگسرای نیاوران)-عضو هیات انتخاب و داوری نمایشگاه توسعه صادرات ایران (سازمان ایشگاهها)-عضو هیات انتخاب بی‌ینال نگارگری ایران-(موزه هنرهای معاصر)-عضو هیات انتخاب و داوری نمایشگاههای خیریه عضو هیات داوری نمایشگاه رئالیست ها 1384 تهران، فرهنگسرای نیاوران بوده است.

همچنین تدریس در دانشگاه های علم و صنعت، الزهرا، مجتمع دانشگاهی هنر، دانشگاه آزاد و دانشگاه تهران از سال 1365 تا 1386، آموزشگاه آزاد هنرهای تجسمی خرمی نژاد از سال 1379 از جمله فعالیتهای هنری این نقاش ایرانی محسوب می‌شوند.

خرمی نژاد در نمایشگاههای انفرادی و گروهی مختلفی همچون گالریهای تهران و نمایشگاههای مختلف و در موزه هنرهای معاصر، فرهنگسرای نیاوران، مجموعه آزادی، کمک به زلزله زدگان شمال کشور، کنفرانس ادب و هنر ایران آثارش را شرکت داده است.

این نقاش، برنده جایزه پوسترهای جهانگردی از ایتالیا 75-1974، برنده جایزه اول طراحی غرفه جهانگردی مکزیک(آکاپولکو) 1974

برنده جایزه اول پوستر دفاع مقدس(اولین بی‌ینال گرافیک،بخش جنگ)1366، برنده جایزه و دریافت لوح زرین و دیپلم افتخار از رئیس جمهور وقت (به مناسبت طراحی پوستر های جنگ- 1367)، برنده جایزه لوح زرین و دیپلم افتخار از کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان 1368 نیز شده است.

برخی آثار وی در موزه هنرهای معاصر تهران، موزه مجموعه فرهنگی آزادی، موزه شهدای تهران و موزه امام علی(ع) نگهداری می‌شوند.

راسخون همیشه همراه  همیشه سرافراز

جمعه 12 آبان 1391  11:07 PM
تشکرات از این پست
peran3
peran3
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : مهر 1391 
تعداد پست ها : 61
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:زندگی نامه هنرمندان ایران وجهان

ونسان وان گوگ

ونسان ويليام وان گوگ در سي‌ام مارچ 1853 در شهر گروت زندرت واقع در جنوب هلند به دنيا آمد. او بزرگ‌ترين پسر تئودوراس وان گوگ (كشيش) و آناكرنلينا كاربنتس بود و چند سال بعد از تولد او يعني در سال 1857 برادر مورد علاقه‌ي ونسان(تئو) به دنيا آمد.

ونسان در سن 16 سالگي در سال 1869 شروع به كارآموزي در جوپيل وسيا (Goupil and cia) دلالان بين المللي هنر در شعبه اصلي پاريس كرد. در سال 1873 ونسان به جوپيل واقع در لندن مي‌رود. ارتباط روزانه او با آثار هنري قدرشناسي او را از نقاشي بيان مي‌كند. ونسان نقاشي‌هاي واقع گرايانه حاكي از زندگي روستايي جين فرنكويس ديلف و جولس بر تون را تحسين مي‌كند و بعد از كشيدن چند تابلو علاقه‌اش را نسبت به كارهاي خود از دست مي‌دهد. به پاريس باز مي‌گردد، از جوپيل خارج مي‌شود و تصميم مي‌گيرد كه كشيش شود.

او در سال 1876 به عنوان معلم و معاون يك مبلغ مذهبي در يك مدرسه شبانه روزي كار مي‌كند. او به مذهب پروتستان علاقه پيدا مي‌كند و خدمت به فقيران دغدغه فكري او مي‌شود و بعد از اين‌كه از كار در يك مدرسه الهيات منع مي‌شود به يك منطقه حفاري معدن زغال سنگ به عنوان مبلغ غير روحاني مي‌رود و در اين زمان است كه از دين تنفر شديد پيدا مي‌كند.

او مي‌نويسد «بايد سعي كنيم معناي واقعي كار هنرمندان بزرگ را بفهميم استادان مسلم و چيره دست در شاهكارهايشان ما را به دو صورت به سوي خدا هدايت مي‌كنند يكي آن را در كتابي مي‌نويسد و مي‌گويد و ديگري در تابلو نقاشي» او در سال 1880 براي فراگيري هنر نقاشي به بروكسل رفت و پس از چندي تصميم‌مي‌گيرد كه يك نقاش شود در حالي كه هيچ كس نمي‌توانست استعداد بي نظيرش را در اين كار حدس بزند.

ونسان هويت هنري خود را با رنگهاي تاثير گذار و ساده‌اش اما با تركيبات فراموش نشدني خود شكل داد. او كارگاهي در لاهوگ اجاره كرد و اولين نقاشي آبرنگ خود را در سال 1882 خلق كرد و در سال 1884 بيشتر تابلوهايش تصوير گر زندگي روستايي بودند و در بيشتر نقاشي‌هايش رنگ‌هاي تيره به كار رفته بودند كه در سبك پاريس رايج نبود زيرا نقاشان احساس‌گرا در آن زمان بيشتر رنگ روشن در تابلوهايشان استفاده مي‌كردند. در سال 1885 تابلو رنگ روغن «سيب زميني خواران» به عنوان اولين تركيب هنري او در مقياس بزرگ شكل گرفت كه اولين شاهكارش محسوب مي‌شود. در اوايل سال 1886 به پاريس بر مي‌گردد كه اين سال دوره تعيين كننده شكل‌گيري سبك نقاشي اوست. حالا او خودش مي‌داند كه نقاشان احساسي گرا چگونه نور و رنگ را با يكديگر به كار مي‌گيرند.

آثار پاريسي ونسان متاثر از محيط اطراف اوست و بدين ترتيب رنگهاي به كار رفته در نقاشي‌هايش روشن‌تر مي‌شود و در اين زمان موضوعات نقاشي خود را به بلوارها و فضاهاي باز اطراف شهر و رودخانه‌ها برد و از روي آثار جرج سوآرت(George Seuart) و پل سيگناك (Paul Signac)با سبك سايه‌گذاري در نقاشي آشنا مي‌شود. او مي‌نويسد «آنچه كه بسيار روشن است در رنگ آموزي و تقويت مدل‌هايي براي كامل كردن مهارت‌هايم ناتوان هستم» او در پاريس پرتره‌هاي بسيار را كشيده است و حداقل 20 پرتره از خودش نقاشي كرده است در اوايل كارش بيشتر از رنگ‌هاي خاكستري و قهوه‌اي استفاده مي‌كرد و اين رنگ‌هاي تيره به تدريج جاي خود را به رنگ‌هاي زرد‍، قرمز، سبز و آبي دادند. او براي خواهرش مي‌نويسد قصدم اين است كه پرتره‌هاي گوناگون متعلق به يك نفر را نشان دهم يكي از آخرين پرتره‌هاي ونسان كه در پاريس كشيده پرتره خودش بود كه بيانگر تصوير دراماتيك شخصي و هويت هنري اوست.

ونسان پس از مدتي به دهكده‌اي نزديك پاريس با عنوان آسنيرزAsniers (جايي كه اكثر نقاشان احساسي‌گرا اغلب سه پايه تابلوي نقاشي خود را در آنجا قرار مي‌دادند) مي‌رود. او به خواهرش مي‌نويسد «وقتي كه من مناظر آسنيرز را در اين تابستان مي‌كشيدم، رنگ هاي بيش تري را از قبل در آنجا ديدم» در سال 1887 ,ونسان تصاوير چاپي ژاپني را مي‌خرد و به دقت روي آنها مطالعه مي‌كند.

در اين زمان است كه علاقه شديدي به هنر مشرق زمين در او به وجود مي‌آيد به همين دليل به شهر آرس در جنوب فرانسه رفت چون در آنجا مي‌توان رنگهاي گرم شرقي را به خوبي يافت و پس از مدت زماني كوتاه نمايشگاهي از حفاريهاي چوبي ژاپني را در پاريس نمايش مي‌دهد كه تعدادي از آثار خودش را با سبكي ويژه و رنگ آميزي با معنايي عميق از نمونه‌هاي ژاپني در اين نمايشگاه در معرض ديد قرار مي‌دهد.

او در مورد سبك نقاشي ژاپني مي‌گويد: «من به نظم و ترتيب عظيمي كه در آثارشان وجود دارد حسادت مي‌كنم در آن آثار هرگز كسالت ديده نمي‌شود و به نظر نمي‌رسد كه با عجله كشيده شده باشند. كارهاي‌شان به سادگي نفس كشيدن است . آن‌ها پرتره را با خط‌هايي كه به بهترين شكل ممكن انتخاب شده مي‌كشند.» ون گوگ عكسهاي چاپي ژاپني را نه صرفاً به خاطر مطالعه سبك و تكنيك آنها كپي كرد بلكه چندين نقش آن‌ها را تركيب نمود به روشي ابداعي در نقاشي رسيد كه سطح رنگ هموار با اختلاف جزئي تغيير داد و به اين ترتيب با جسارت فوق العاده‌اش آثار اصيل و عالي را خلق كرد و كپي عكس‌هاي ژاپني او را مجبور كرد تا از كشيدن تابلوهايي با عرف غرب فاصله بگيرد و دستور تركيبي خود را توسعه بدهد ون گوگ نه تنها خود به مطالعه اين عكس‌هاي چاپي پرداخت بلكه دوستانش همچون اميل برنارد را نيز به مطالعه دقيق آنها تشويق مي‌نمود و فرهنگ و هنر ژاپني تاثير هميشگي روي آثار وان‌گوگ گذاشت.

ونسان سبك‌هاي مختلفي را تجربه كرد مانند نقاشي سنتي، امپرسيونيسم و نئوامپرسيونيسم، رنگ كردن به شيوه نقطه‌گذاري، كپي از آثار هنرمندان ديگر، عكسهاي چاپي ژاپني ، پرتره‌هاي پر احساس و چشم‌انداز مناظر طبيعي. اما به طور كلي سبك نقاشي وان‌گوگ را مي‌توان پست امپرسيونيسم ناميد چون بيشتر آثارش دوره تناوبي زمان قديم را براي رفتن به ماوراي آن دنبال مي‌كند. اين سبك به غنيمت شمردن احساس‌هاي روزانه يا استفاده از كار با قلم موي رها شده روي صفحه و به كارگيري رنگ‌هاي روشن تاكيد مي‌كند و به همين خاطر به كار بردن رنگ‌هاي افراطي و كار با قلم‌مو به سبك امپرسيونيسم در آثار وان‌گوگ سبكي را به وجود آورد كه نقاشان احساسي‌گراي بعد از خود را بسيار تحت تاثر قرار داد.

در اوايل سال 1888 ونسان به طرف پرونس(Provence) مي‌رود زيرا به گفته او كار در پاريس برايش غير ممكن بود ونسان در اين زمان وارد دوره فعاليت خلاقانه بسيار عالي مي‌شود او شيفته تماشاي بهار در پرونس بود ونسان در بهار شكوفه درختان ميوه و در تابستان منظره زندگي روستايي را نقاشي مي‌کرد. او در هواي آزاد و اغلب در يك نشست طولاني به تنهايي نقاشي مي‌كشيد. او مي‌گويد «با كار كردن مدام روي يك مكان در تمام اوقات سعي كردم به آن چه كه لازم است برسم » او هر فصل يا موضوع را با رنگ‌هاي خاصي مشخص مي‌كرد باغ‌ها را با رنگ هاي صورتي و سفيد و مزارع گندم را با رنگ زرد نشان مي‌داد و رنگ يك عنصر براي او وسيله‌اي براي ابراز احساسش بود.

در تمام نقاشي‌هاي وان‌گوگ توجه زيادي به جزئيات چيزهايي مانند رنگ و تركيب شده است و هنوز تعداد زيادي از تابلوهاي پرتره آن به نظر نامتعادل مي‌رسد مطالعه دقيق روي آثار ون‌گوگ نشان مي‌دهد كه او دقت لازم براي رسيدن به شخصيت كامل مدل‌هايش انجام داده است و اين موارد است كه سبك بي‌نظير او را مي‌سازند آثار وان ‌گوگ نه تنها از نظر منتقدين هنرمند و دانش پژوهان بلكه از نظر عاشقان نياموخته هنر نقاشي از ارزشمندترين آثار قابل درك در سراسر جهان است.

اضافه بر اين مدركي براي حمايت از اين تئوري در نامه‌هاي ونسان به برادرش تئو وجود دارد كه در يكي از اين نامه‌ها مي‌نويسد: «من اكنون فقط غرق در مطالعه هستم. مطالعه، مطالعه، مطالعه و … و هيچ چيز مرا از داشتن يك مطالعه خوب باز ن��ي‌دارد و حدس مي‌زنم كه تنها يك اثر از 20 اثرم قابليت فروش داشته باشد البته شايد بعدها ارزش فروش پيدا كنند»

وان‌گوگ، «گوگن» نقاش فرانسوي را به پرونس دعوت مي‌كند كه تابلوهاي صندلي گوگن و صندلي وان‌گوگ را در اين زمان مي‌كشد ولي بعد از مدتي اختلاف نظر شديدي بين آن ها به وجود مي‌آيد و در طي يك درگيري با گوگن او را با تيغ تهديد مي‌كند اما لاله گوش خودش را مي‌برد و تابلوي مرد گوش بريده را متاثر از اين حادثه مي‌كشد و بدين ترتيب او از يك بيماري رواني و افسردگي در دهه آخر زندگيش رنج مي‌برد و در طول هفته‌هاي آخر زندگيش دلتنگ بود به خاطر اينكه در مورد موقعيت مالي برادرش و آينده خود نگران بود و دائماً از تحمل رنج در دوره ديگري از بيماري روانيش مي‌ترسيد و با وجود داشتن استعداد فوق العاده در زمينه نقاشي در زندگي احساس شكست مي‌كرد با اين وجود ايمان وعقيده‌ي وان‌گوگ نسبت به كارش هم‌چنان باقي ماند و اكثر آثار وان‌گوگ در 29 ماه آخر زندگيش با فعاليت ديوانه وار و كشمكش‌هاي نوبتي با حملات مشابه صرع و نااميدي عميق كه در نهايت به خودكشي‌اش انجاميد، همراه بود ولي درطول كشمكش‌هاي سخت يك دوست و حمايت كننده‌ي هميشگي يعني برادر كوچك او (تئو) همراهش بود.

او در سال 1888 در يكي از بيمارستان‌هاي آرس بستري شود و بعد از رفتن به بيمارستان رواني جهان را آن‌طور كه از اتاقش مي‌بيند، مي‌كشد بعداً به او اجازه داده مي‌شود كه از بيمارستان دور شود و در فضاي بيرون نقاشي بكشد.

رژيم غذايي، استواري عجيبي روي او گذاشت و با وجود بيماري روانيش شاهكارهايش را يكي پس از ديگري مي‌كشيد ، «رنگين كمان»، «درخت سرو»، «شب پرستاره»، «اتاق خواب» و «مزرعه گندم با كلاغ‌ها» از آن جمله بود. او همچنين در روانشناسي اخلاقي تابلوي صورت دكتر كاشه (Dr Cachet)را كه سمبل عشق و دوستي است مي‌كشد.

وان‌گوگ از داد و ستد هنر متنفر بود و در طول زندگيش فقط يك تابلو را فروخت و شهرت او بيشتر بر اساس آثار سه سال آخر از دوره كوتاه كاري ده ساله اواست. رنگ‌هاي برجسته و كار با قلم‌موي زبر و درشت و نقش‌هاي برجسته آن نشان از دلتنگي و اضطراب ناشي از بيماري رواني او را مي‌دهد كه همين بيماري او را به سمت خودكشي راند و در 27 جولاي 1890 در سن 37 سالگي به مزرعه گندم مي‌رود و به سينه‌اش شليك مي‌كند و دو روز بعد از آن از دنيا مي‌رود. جسدش را با گلهاي زرد آفتابگردان (رنگ مورد علاقه‌اش) به خاك مي‌سپارند و شش ماه بعد از آن نيز برادرش تئو فوت مي‌كند.

زماني كه زندگي ونسان وان‌گوگ به پايان رسيد اين نابغه هنر، جهان را با 1600 اثر هنري بي نظير ترك كرد و به طور كلي ونسان وان‌گوگ بعد از رامبراند بزرگترين نقاش هلندي است . يكي از تابلوهاي معروف ون‌گوگ تابلوي «اتاق خواب» اوست كه برجسته‌ترين وجه آن سر هم كردن دقيق در تقابل رنگ‌ها و رنگ‌آميزي ضخيم و چشم‌انداز منحضر به فرد آن است. او با استفاده از رنگهاي نارنجي ، آبي، زرد، بنفش و قرمز و سبز سعي كرد كه مفهوم استراحت و خواب را انتقال دهد. او اين اتاق خواب را با سادگي كامل نمايش مي‌دهد.

تابلو زيباي ديگر ون‌گوگ شب پر ستاره است كه شايد مهمترين تابلوي ونسان وان‌گوگ به حساب آيد و فوراً به خاطر سبك بي نظيرش معروف شد . اين اثر موضوع شعرها، داستان‌ها و آهنگ‌هايي هم‌چون« ونسان» يا «استري» شده بود. تابلوي شب پر ستاره را نبايد ساده‌انگارانه ديد زيرا اين تابلو بيانگر احساسات ونسان وان‌گوگ است و اساساً برگرفته از حقيقتي است كه آن را در نامه‌هايش به تئو دوبار بيان مي‌كند، زيرا در ارتباط با برادرش اغلب آثار خود را در تمام جزئيات براي او بيان مي‌كرد اما در مورد شب پر ستاره اين طور نيست و كسي دليلش را نمي‌داند.

تابلوي شب پر ستاره زماني كشيده شد كه رفتارش در هر زمان غير قابل پيش‌بيني بود و بر خلاف بيشتر آثار وان‌گوگ «شب پر ستاره» از روي حافظه و ذهن كشيده شده است، اين مي‌تواند از جهتي توضيح بدهد كه چرا تاثر احساسي اثر خيلي قوي‌تر از بسياري ديگر ازآثارش در همان دوره است. بعضي از افراد اين اثر رابا ديگر آثار سركش مشابه آن مانند« مزرعه گندم با كلاغ‌ها» مقايسة اديبانه مي‌كنند. آيا سبك نامنظم اين اثر ذهن زجر ديده را بازتاب مي‌كند؟ آيا چيزي بيش تر از آن چه كه از حلقه آسمان شب خشمناك ونسان مي‌فهميم وجود دارد؟

آنچه كه «شب پر ستاره» را تشكيل مي‌دهد نه تنها آن را معروف‌ترين اثر بلكه يكي از بحث برانگيزترين آثار در معني و محتوي جلوه مي‌دهد و ونسان زماني اين اثر را خلق كرد كه همان التهاب مذهبي را در سال 1889 نداشت و داستان جوزف «الدستامت» احتمالاً روي ساخت اين اثر تاثير زيادي گذاشته است.

تابلوي مزرعه گندم با كلاغ‌ها در جايگاه يكي از قوي‌ترين و تند خوترين تابلوهاي وان‌گوگ قرار دارد و احتمالاً تفسير و شرح اين اثر متنوع‌تر از ديگر آثار وان‌گوگ است عده‌اي بيان مي‌كنندكه تفكر خودكشي وان‌گوگ در اين تابلو مشهود است در صورتي كه افرادي ديگر در آن سوي منظره صوري، ديدگاه ساده‌اي را كاوش مي‌كنند. تعدادي از منتقدين ديدشان را فراتر از اين‌ها مي‌برند و در آن سوي پرده براي بيان تصورات او به يك زبان احساسي جديد تكيه مي‌كنند.

از نظر عده زيادي مزرعه گندم با كلاغ‌ها آخرين اثر ون‌گوگ است . مسلماً اين اثر بر اساس يك معماري پيچيده و با سليقه ساخته شده و اگر اين نقاشي آخرين كار او باشد نقاشي بدون ابهام، آشفتگي و انتقال حقيقي احساس‌تنهايي در مزرعه، يك تصور قوي وان‌گوگ به عنوان هنرمند شكست خورده و منزوي در سال‌هاي آخر زندگي است. به هر حال هر دو فيلم معروف« شهوت براي زندگي »و« ونسان و تئو »كه تاريخ را بيان مي‌كنند اين نقاشي را به عنوان آخرين اثر ونسان وان‌گوگ معرفي مي‌كنند.

گذشته از اين به خاطر علاقه بسيار به دانستن واقعيت تاريخي بر اساس احساس دراماتيك هم‌چنان اين اثر يك مورد مطلوب است، همان‌طور كه يك افسانه جعلي سرگرم كننده در مواجه با حقيقت انكار ناپذير بايد به آرامش برسد. روانشناسي دقيق اين اثر وان‌گوگ و نوشتن درباره آن به خاطر همانندي آن با ديگر آثار وان‌گوگ دشوار است. از ديدگاه سمبليك در ابتدا مروري بر اصل و اساس پايه نقاشي و بعد از آن جستجو در روانشناسي وسيع و متفاوت كه منجر به طيف وسيعي مي‌شود، ارزنده است.

مسيرهاي موجود در تابلوي «مزرعه گندم با كلاغ‌ها» را مي‌توان به راه‌هاي زندگي خود وان‌گوگ نسبت داد اين راه‌ها در برگيرنده سه جهت است، دو مسير در دو گوشه تابلو و در جلو تصوير و سومين مسير كه در وسط به طور مارپيچ به افق مي‌رسد. دو مسير كه در جلوتر قرار دارند به هيچ جا نمي‌رسند، عده‌اي تفسير كرده‌اند كه اين برگرفته از پريشاني مدام خود وان‌گوگ در مورد جهت‌هاي پراكنده زندگي خودش است و سومين مسير براي شرح سمبليك موثرترين اثر باقيمانده است. آيا اين مسير ما را به جايي راهنمايي مي‌كند؟ آيا آن خط ، قاطع مزرعه گندم است و در جستجوي افق تازه‌اي است؟‌ و يا اينكه آن مسير به مرگي اجتناب‌ناپذير در انتها خاتمه مي‌يابد؟ وان‌گوگ آن را به عهده بيننده گذاشته تا خود تصميم بگيرد.

شايد مهم‌ترين نقش اين اثر كلاغ‌ها باشند و شايد نمادي‌ترين تفسير اثر محسوب گردد. مهم‌ترين سوال در اين رابطه اين است كه كلاغ‌ها در حال نزديك شدن به نقاش هستند يا دور شدن از او؟ حقيقت اين است كه هيچ جواب قطعي كه به كدام مسير در حال پروازند، وجود ندارد و اين نكته تا به حال حل نشدني باقي‌مانده است

دوران کودکی (۱۸۵۳-۱۸۶۹)

ونسان ونگوگ در خروت-زوندرت (Groot-Zundert)در ایالت برابانت هلند نزدیک مرز بلژیک به دنیا آمد. او پسر آنا کورنلیا کاربنتوس و تئودورس ونگوگ بود. پدر و پدر بزرگش کشیش بودند و سه تا از عموهایش به کار دلالی آثار نقاشی اشتغال داشتند. اسم پدر بزرگ و عموی او نیز ونسان بود که به او عمو کنت می گفت.نخستین فرزند خانواده شش هفته بعد از تولد مرد و یک سال بعد ونسان به دنیا آمد و نام برادر مرده اش را بر او نهادند. برادر محبوب و حامی اش تئودورس(تئو) چهار سال بعد از ونسان در ۱ می ۱۸۵۷ به دنیا آمد. سپس خانواده ونگوگ دارای چهار فرزند دیگر شد: یک پسر به نام کور و سه دختر : آنا‌،الیزابت و ویل. ونسان کودک ساکت و آرامی بود.

مرگ

هنگام مرگ همچون رافائل، سی و هفت سال بیشتر نداشت و سال هایی که به نقاشی مشغول بود از ده سال بیشتر نمی شد.تابلوهایی که باعث شهرت او شده در طول سه سالی کشیده شد که مدام گرفتار حمله های عصبی و افسردگی بوده است.

امروز بیشتر مردم بعضی از این تابلوها را می شناسند؛ گل های آفتابگردان، صندلی خالی، درختان سرو و بعضی پرتره هایش به صورت تصاویر چاپی شهرت جهانی دارند و در بسیاری از اتاق های ساده مردم عادی نیز دیده می شوند. این دقیقا همان چیزی است که ون گوک می خواست. دوست داشت تابلوهایش تاثیر برانگیزی مستقیم و قوی چاپنقش های رنگی ژاپنی را داشته باشند که بسیار تحسینشان می کرد.آرزو داشت هنر صاف و ساده ای بیافریند که نه تنها هنرشناسان متمول را خوش بیاید، که مایه شعف و تسلای خاطر همه انسان ها باشد.

وقتی ونگوگ مرد تابوتش راپر از گل های آفتابگردان کردند.

مهمترین آثار وان گوگ

شب پرستاره

مزرعه

خورندگان سیب زمینی

برگریزان پاییز

پرتره ی دکتر گاچد

گل آفتابگردان

راسخون همیشه همراه  همیشه سرافراز

جمعه 12 آبان 1391  11:13 PM
تشکرات از این پست
peran3
peran3
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : مهر 1391 
تعداد پست ها : 61
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:زندگی نامه هنرمندان ایران وجهان

زندگينامه ی لئوناردو داوينچی و معرفی برخی از آثار وی

جذابترین فرد دورة رنسانس در 15 آوریل 1452 نزدیک قریة وینچی، تقریباً درصد کیلومتری فلورانس، متولد شد.

به مدرسه‏ای در نزدیکی منزل وارد شد. با عشقی فراوان به ریاضی، موسیقی، و رسم پرداخت، و با آوازخواندن و عود نواختن پدر خویش را شاد می‏ساخت. برای خوب نقاشی کردن همة‌ اشیای طبیعت را با کنجکاوی، صبر، و دقت بررسی می‏کرد. علم و هنر، که در مغز او به نحوی شگرفت با هم آمیخته شده بودند، فقط یک اساس داشت، و آن مشاهدة دقیق بود.

هنگامی که پانزده ساله شد، پدرش او را به هنرگاه وروکیو در فلورانس برد و آن هنرمند چیره‏دست را به پذیرفتن او به شاگردی خویش ترغیب کرد.

تقریباً تمام مردم تحصیلکرده از داستان وازاری دربارة نقاشی فرشته‏ای توسط لئوناردو در سمت چپ تصویر غسل تعمید مسیح کار وروکیو آگاهند و می‏دانند که آن استاد چگونه شیفتة زیبایی آن فرشته شد، و این شیفتگی چه‏سان باعث شد که وروکیو نقاشی را کنار گذارد و پیکرتراشی پیشه کند. شاید داستان این تغییر حرفه پس از مرگ وروکیو جعل شده باشد. وروکیو چندین تصویر بعد از غسل تعمید مسیح ساخت. شاید در روزهای کارآموزی خود بود که لئوناردو تصویر عید بشارت (موزة لوور) را با فرشتة‌ نازیبا و باکرة مضطرب آن نقاشی کرد. مشکل به نظر می‏رسد که او ظرافت را از وروکیو آموخته باشد.

در همین اوان، سر پیرو ثروتمندتر شد: چند ملک خرید، خانوادة خود را به فلورانس برد (1469) و متوالیاً چهار زن گرفت. زن دوم فقط ده سال از لئوناردو بزرگتر بود. وقتی که سومین زن پیرو کودکی برای او آورد، لئوناردو با ترک خانه و رفتن نزد وروکیو از تراکم جمعیت منزل کاست. در آن سال (1472) به عضویت گروه قدیس لوقا درآمد. مرکز این گروه یا اتحادیه، که عمدتاً از داروفروشان،‌ پزشکان، و هنرمندان تشکیل شده بود، در بیمارستان سانتا ماریانوئووا بود.

احتمالا لئوناردو در آنجا فرصتی برای تحصیل تشریح داخلی و خارجی به دست آورد. شاید در آن سال او- یا شخص دیگری- تصویر تشریحی لاغر قدیس هیرونوموس را، که اکنون در تالار واتیکان است و به او نسبت داده می‏شود،‌ رسم کرده باشد. نیز شاید او بوده است که نزدیک سال 1474 تصویر زیبا و جاندار اما نارسای عید بشارت را، که اکنون در اوفیتسی است، ساخته است.

در 1478 شورای شهر از او خواست نمازخانة سان برناردو در کاخ وکیو را نقاشی کند. ولی بنا به علتی، این مأموریت را انجام نداد؛ گیرلاندایو اجرای کار را به عهده گرفت؛ فیلیپینو لیپی آن را به اتمام رساند. مع‏هذا هیئت مدیره بزودی به او و بوتیچلی مأموریت دیگری داد. این مأموریت عبارت بود از ساختن تصویر دو مردی که به سبب توطئه علیه لورنتسو و جولیانو مدیچی به دارآویخته شده بودند. شاید لئوناردو، باعلاقة نیمه معتلی که به عیوب جسمانی و رنج انسانی داشت، تا حدی مجذوب این مأموریت شنیع شده بود.

اما او در حقیقت به همه چیز علاقه‏مند بود. تمام حرکات و سکنات بدن و حالات چهرة انسان، همة جنبشهای حیوانات و نباتات از تموج ساقه‏های گندم در مزرعه تا پرواز پرندگان، پستی و بلندیهای کوهسار،‌ امواج و جریانهای آب و باد، انقلابات هوا و حالات مختلف آسمان- همة اینها برای او بس شگفت‏انگیز بودند. تکرار هیچ حالتی سحر و رمز آن را برای وی کسالت‏آور نمی‏کرد،‌ او هزاران صفحة کاغذ را از شرح مشاهدات خود از صور مختلف پرکرده و تابلوهای بیشمار با هزاران شکل متنوع رسم کرده بود. وقتی رهبانان سان سکوپتو از او خواستند تا تصویری برای نمازخانة آنان بسازد (1481)،‌ او موضوع ستایش مجوسان را انتخاب کرد و چندان خاطر خود را به جزئیات طرح آن مشغول داشت که تصویر را هرگز به پایان نرساند.

مع‏هذا این پرده یکی از بزرگترین آثار اوست. طرحی که او برای تصویر ریخت کاملا با اصول هندسی ژرفانمایی تطبیق می‏کرد؛ سطح تصویر را به مربعاتی تقسیم کرد که مرتباً و با نسبت دقیق کوچک می‏شدند- معلومات ریاضی لئوناردو همواره با هنر نقاشی او به رقابت برمی‏خاست و گاه نیز با آن همکاری می‏کرد.

اما هنر لئوناردو چندان نیرومند بود که در کشمکش با علم همواره پیروز می‏شد؛ در این مورد نیز غلبه با هنر بود:‌ مریم عذرا در این تصویر حالت و وجناتی داشت که در تمام آثار لئوناردو از آغاز تا پایان دیده می‏شد؛ مجوسان باوقوف زایدالوصف یک جوان هنرمند، به خلق وخوی پیروان رسم شده‏اند؛ و «فیلسوف» سمت چپ تصویر قیافة اندیشمند نیمه‏شکاکی دارد، بدان‏سان که گویی نقاش،‌ به محض برگرفتن قلم، داستان مسیحیت را با یک روح شکاک ودر عین حال پر از ایمان، از آغاز تا پایان، از نظر گذرانده است. در اطراف این اشخاص تقریباً پنجاه نفر جمع شده‏اند، گویی هرگونه زن و مردی به سوی مهدکودک شتافته‏اند تا با ولع بسیار معنی حیات و نور عالم1 را دریابند و راز زندگی را در مجموعة بزرگی از ولادتها کشف کنند.

اشاره به این گفتة حضرت عیسی: «.‌.. من نور عالم هستم، کسی که مرا متابعت کند در ظلمت سالک نشود، بلکه نور حیات را یابد.» «انجیل یوحنا»، باب هشتم این شاهکار ناتمام، که باگذشت ایام تقریباً محو شده، در اوفیتسی فلورانس نصب شده است؛‌ اما فیلیپینو لیپی بود که نقاشی مورد قبول برادران سکوپتو را اجرا کرد. عادت لئوناردو، جز در چند مورد استثنایی،‌ این بود که بسیار بلنداندیشی کند؛ خود را در آزمایش جزئیات مستغرق سازد؛ و در ورای موضوع، دورنماهای بیشماری از اشکال انسانی، حیوانی، و نباتی، صور معماری، صخره‏ها و کوهها، و نهرها و ابرها و درختان را به حیطة تصور درآورد؛ بیشتر مجذوب فلسفة تصویر شود تا کمال فنی آن؛ و بالاتر از همه آنکه کار کوچکتر رنگ‏آمیزی تصاویری را که بدین گونه برای عیان ساختن فحوا پدید آمده‏اند، به دیگران واگذارد؛ و آنگاه، پس از رنج فکری و جسمی بسیار، از نارسایی دست و اسباب‏کار در تعبیر رؤیای کمال دستخوش نومیدی شود: به جز چند مورد استثنایی، خوی و سرنوشت لئوناردو از ابتدا تا انتها بدین گونه بود.

مونالیزا

تابلوی نقاشی مونالیزا که به لبخند ژوکوند نیز شهرت دارد، شاهکار لئوناردو داوینچی هنرمند مشهور ایتالیایی است.

این اثر استثنایی در طول تاریخ چندین بار ربوده شده، و با اینکه ۵۰۰ سال از زمان خلقش می‌گذرد اما آسیب چندانی ندیده‌است.

تابلوی مشهور لبخند ژوکوند به دلیل لبخند بسیار مرموز مونالیزا و همچنین سبک نوین نقاشی لئوناردو داوینچی در آن زمان، به شهرت جهانی رسید.

گفته شده‌است که داوینچی سفارش نقاشی این اثر را بین سالهای ۱۵۰۳ تا ۱۵۰۶ دریافت کرد،اما آن را به موقع تحویل نداد و چند بار آن را عوض کرد.

هم اینک اصل تابلو در موزه لوور در فرانسه نگهداری می‌شود.

ریشه تاریخی

از تاریخ این چنین بر می آید که فردی بنام فرانسیسکو بارتولومئو* ۱ از اشراف شهر فلورانس از داوینچی خواسته است که پرتره همسر سوم خود یعنی لیزا آنتونیو ماریا* ۲ را برای او نقاشی کند.[نیازمند منبع] داوینچی نزدیک به چهار سال روی این اثر هنر کار کرد و پس از اتمام نقاشی در سال ۱۵۰۷ این تابلوی زیبا را به فرانسیسکو نفروخت، فلورانس را ترک کرد و آنرا نزد خود نگاه داشت.

برخی معتقد هستند از آنجایی که لئوناردو تابلو را تمام نکرده بود آنرا به فرانسیسکو نفروخت و بسیاری دیگر معتقد هستند که لئوناردو عاشق این تابلو بود.

داوینچی در سال ۱۵۱۶ هنگامی که تابلو مونالیزا را در چمدان‌های خود داشت وارد فرانسه می‌شود و آن‌را به پادشاه وقت فرانسه فرانسیس اول* ۳ می فروشد. پس از آن به مرور زمان این اثر زیبا در شهرهای مختلف فرانسه نقل مکان می‌کند تا اینکه پس از انقلاب فرانسه، مونالیزا موزه لوور را به‌عنوان خانه خود انتخاب می‌کند.

ناپلئون آن‌را از موزه برمی دارد و به اطاق خواب خصوصی خود می‌برد[نیازمند منبع] ولی پس از تبعید ناپلئون این اثر دوباره به لوور بازگردادنده می‌شود.

جای خالی مونالیزا بر روی دیوار، لوور

در ۲۱ اوت سال ۱۹۱۱ تابلو مونالیزا توسط یک دزد ایتالیایی دزیده می شود و به ایتالیا آورده می شود. پس از گذشت دو سال این تابلو در زادگاه خود یعنی فلورانس دیده می‌شود و پس از انجام برخی فعالیت‌های اداری و قانونی تابلو دوباره به لوور بازگردانده می‌شود.

در سال ۱۹۵۶ شخصی اقدام به پاشیدن اسید به قسمت پایینی تابلو نمود که مرمت آن سال‌ها به طول انجامید. در دهه های ۶۰ و ۷۰ میلادی شهرهای نیویورک، توکیو و مسکو میزبان این تابلو بودند.۴

بانوی صخره‌ها

بانوی صخره‌ها (به انگلیسی: Virgin of the Rocks) نامی است که بر روی دو اثر با ساختار و ترکیبی تقریباً مشابه نهاده شده‌است و هر دو به احتمال نزدیک به یقین از آثار نقاش، پیکرتراش، معمار، شاعر و نویسنده ایتالیایی لئوناردو داوینچی (۱۴۵۲ - ۱۵۱۹ میلادی) است.

این اثر، ملاقات عیسی مسیح در کودکی را با یوحنا تعمید دهنده در جریان گریز به مصر به تصویر کشیده‌است. در این اثر، مریم مقدس در حالی که در مرکز تصویر قرار گرفته‌است یوحنا را به سمت عیسی مسیح راهنمایی می‌کند، عیسی تقریباً در مرکز تصویر روی زمین نشسته‌است و با اشاره دست به یوحنا برکت می‌دهد و عزرائیل در هیبت یک دختر، در گوشه‌ای شاهد این ماجراست.

بانوی صخره‌ها در دو نسخه با اختلاف زمانی تقریباً ۲۰ سال از یکدیگر کشیده شده‌اند. نسخه قدیمی در موزه لوور پاریس و دیگری در نگارخانه ملی لندن نگهداری می‌شود.

لئوناردو داوینچی موقع کشیدن تابلو شام آخر

لئوناردو داوینچی موقع کشیدن تابلو شام آخر دچار مشکل بزرگی شد:

می بایست نیکی را به شکل عیسی و بدی را به شکل یهودا یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر می کرد.کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پیدا کند.

روزی دریک مراسم, تصویر کامل مسیح را در چهرة یکی از جوانان یافت.

جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هایی برداشت. سه سال گذشت.

تابلو شام آخر تقریباً تمام شده بود ؛ اما داوینچی هنوز بری یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود…کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند.

نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شکسته و ژنده پوش مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند , چون دیگر فرصتی بری طرح برداشتن از او نداشت.

گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است به کلیسا آوردند، دستیاران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی، گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری کرد.

وقتی کارش تمام شد گدا، که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود، چشمهایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید، و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت: من این تابلو را قبلاً دیده ام!

داوینچی شگفت زده پرسید: کی؟!

گدا گفت: سه سال قبل، پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که در یک گروه همسرایی آواز می خواندم , زندگی پراز رویایی داشتم، هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهرة عیسی بشوم!

می توان گفت: نیکی و بدی یک چهره دارند ؛ همه چیز به این بسته است که هر کدام کی سر راه انسان قرار بگیرند.

راسخون همیشه همراه  همیشه سرافراز

جمعه 12 آبان 1391  11:17 PM
تشکرات از این پست
peran3
peran3
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : مهر 1391 
تعداد پست ها : 61
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:زندگی نامه هنرمندان ایران وجهان

موسيقي در خونش بود

موتسارت؛ مردي که غول هاي موسيقي را به تعظيم واداشت

 «موتسارت يکي از راه هايي است که خداوند از آن طريق، بي اهميت بودن ما و ديگران را به رخمان مي کشد. هنگامي که قطعه اي موسيقي مي نويسيد و تصور مي کنيد واقعاً عالي است، احساس شرمندگي خواهيد کرد اگر به ياد آن بيفتيد که موتسارت قطعه اي خيلي بهتر از آن را در نه سالگي تصنيف کرده است.» اين جمله ها را آنتوني برجس، موسيقي دان مشهور انگليسي گفته است. البته بسياري از ديگر غول هاي موسيقي هم راجع به موتسارت حرف هايي شبيه به اين زده اند. موتسارت از نام آشناترين چهره هاي موسيقي کلاسيک است که موسيقي و نامش را بدون آن که بخواهد به گوش تمام اعضا رسانده است. هيچ يک از رقبايش شايد استعداد ذاتي او را نداشتند.

موسيقي در موتسارت انگار در خونش بود! اين نابغه ي بي نظير تاريخ موسيقي در ساعت هشت شب 27 ژانويه ي1756 در طبقه ي سوم آپارتماني که از صاحب بقالي طبقه ي همکف آن ساختمان اجاره شده بود به دنيا آمد. شهر سالزبورگ محل تولد موتسارت در کشور اتريش يکي از مراکز هنري فعال و تأثير گذار موسيقي اروپا بود. پدرش لئوپولد موتسارت آهنگ ساز و ويالونيست بسيار مشهور دربار بود. مادرش هم آناماريا پرتول موتسارت دختر عموي پدرش بود. آن ها نام کودکشان را «يوهانس کريسوستوموس ولفاگانگوس تئو فيلوس» گذاشتند. خودش دوست داشت ولفگانگ آمادي صدايش کنند و بالاي نت هايش را همين عنوان امضا مي کرد. آمادئوس در فرانسه آمادي تلفظ مي شود که با تئوفيلوس هم معني و هر دو به معني محبوب خداوند هستند.

شروعي باورنکردني

 بي شک تلاش هاي بي وقفه ي پدرش تأثير مهمي در شکوفايي زودهنگام استعداد نهفته ي موتسارت داشت. لئوپولد براي اينکه تمام وقت به تعليم پسرش بپردازد کارش را رها کرده و روزها در خانه مي ماند. گفته مي شود او در آموزش موسيقي به پسرش بسيار سمج و پيگير و در عين حال سخت گير و تندخو بود. موتسارت مثل همه ي بچه ها ابتدا با بازي گوشي از زير کار در مي رفت ولي با اين حال در سني باورنکردني به مهارت بالايي از موسيقي رسيد. کسي نمي داند او در چه سني شروع به نوازندگي ساز کرده ولي در هفت سالگي ويولون و پيانو را در حد يک نوازنده ي حرفه اي مي نواخت.

او در چهار سالگي شروع به نوشتن موسيقي کرد و در مدت کوتاهي نواختن چند ساز مختلف را آموخت و به درک بالايي از موسيقي رسيد؛ به طوري که در نه سالگي اولين قطعه ي کرال خودش را نوشت. دست نوشته ي اصلي اين قطعه که بر مبناي يکي از باغ هاي انجير ساخته شده است اکنون در موزه ي بريتانيا نگه داري مي شود. وقتي 12ساله شد اولين اپرايش را به نام « لافينتا سمپليچه » (احمق تقلبي) نوشت و درواقع کار را تمام کرد. با اين که عمر او بسيار کوتاه بود در همين مدت کوتاه توانست حدود600 اثر هنري توليد کند که شامل 22اپرا،41سمفوني، 21کنسرتوپيانو ،24کوارتت زهي و انواع موسيقي هاي مجلسي و کنسرتوهاي سولو است.

وقتي موتسارت ازدواج کرد

 هنگامي که هفت سال داشت پدرش او را در سفري طولاني با خود همراه کرد. در طول اين سفر موتسارت کوچک با نواختن در دربارها و کليساهاي مختلف همه را انگشت به دهان کرد. براي اين که ويالون بزند بايد يک صندلي زير پايش مي گذاشتند تا بشود او را ديد. او کنسرت هايي در قصر شاه باواريا در مونيخ و امپراتور اتريش در وين اجرا کرد. بعد با پدرش به قصرهاي مانهايم، پاريس، لندن، و لاهه رفت و سرانجام در راه برگشت پس از ديدار از زوريخ، دوناشينگ، و نواختن براي پاپ به سالزبورگ بازگشت. اين سفر موتسارت سه سال طول کشيد.

پس از بازگشت به سالزبورگ او در سه سفر پياپي به ايتاليا رفت. در آن جا با موسيقي دانان عصر خودش ديدار کرد و به عضويت افتخاري آکادمي فيلارمونيک ايتاليا درآمد. اتفاق جالبي که در دومين سفرآمادئوس افتاد اين بود که او يک قطعه ي ممنوعه را منتشر کرد. «ميزرره» نام قطعه ي 12دقيقه اي زيبايي است که گرگوريو آلگري براي کليسا نوشته بود. واتيکان براي اين که اين قطعه را تحت انحصار خودش نگه دارد و از اجراي آن در بيرون از کليسا جلوگيري کند، حکم کرده بود که نوازدگاني که نت آن را مي بينند حق ندارند که آن را بيرون ببرند يا از روي آن کپي کنند. براي دست اندرکاران کليسا که اين قانون را نقض کنند مجازات اعدام تعيين شده بود.

در عين ناباوري همه موتسارت با يک بار شنيدن اين قطعه در کليسانت آن را به طور کامل و دقيق نوشت و منتشر کرد. مندلسون -موسيقي دان مشهور آلماني -براي اين که اداي موتسارت را دربياورد 70سال بعد همين کار را تکرار کرد ولي در آن زمان او22ساله بود. بسياري از تاريخ نويسان نوشته اند که حتي موتسارت هنگام شنيدن اين قطعه تمرکز چنداني نداشت و در حين اجرا سروگوشش مي جنبيد و چند بار هم با ديگران سلام و احوال پرسي کرده بود! سال1778او به همراه مادرش راهي سفري ديگر شد. او در اين سفر به مونيخ مانهايم و نهايتاً پاريس رفت و کنسرت هاي زيادي برگزار کرد. او در اين سفر عاشق آلويزا وبر شد ولي تقدير طوري بود که بعد ها با خواهر کوچک تر او، يعني کونستانزوبر ازدواج کرد. او در پايان اين سفر مادرش را در پاريس از دست داد و به وين بازگشت.

وين تا هميشه

 از اين دوره به بعد موتسارت همواره در وين ماند و تنها چند بار به پراگ رفت و برگشت. در آن شهر استقبال پرشکوهي از او مي شد به طوري که موتسارت مي گفت «پراگي ها مرا مي فهمند.» موتسارت در وين به استخدام دربار درآمد و بيشتر مخارجش را از آن جا تأمين مي کرد. او با کونستانز که مانند خواهرش خواننده بود ازدواج کرد. البته اين ازدواج هرگز مورد رضايت لئوپولد موتسارت نبود ولي پسر کار خودش را کرد. چند سال بعد وقتي موتسارت و کونستانز به ديدن پدر موتسارت در سالزبورگ رفتند، لئوپولد با سردي آن ها را پذيرفت.

البته همين موضوع موتسارت را به يکي از بهترين اپراهاي تاريخ موسيقي تبديل کرد. آن ها نه بچه آوردند که فقط دوتاي آن ها به سن بلوغ رسيدند و آن دو هم ازدواج نکردند. کونستانز پس از مرگ موتسارت با يک موسيقي دان گم نام به نام نيسن ازدواج کرد. روي قبر نيسن نوشته شده است: «اين جا همسر دوم بيوه آقاي موتسارت آرميده است!» اگرچه در اين باره اغراق بسيار شده است ولي نمي توان انکار کرد که آمادئوس پديده اي کاملاً غيرطبيعي بود که رفتارهاي عجيبي از او سر زد. کلاً مغزش مانند آدم معمولي کار نمي کرد. البته شايد اين لازمه ي خلق چنين موسيقي شگفت انگيزي بود. همسرش هم مانند خودش شلخته و نامنظم بود. خانه ي آن ها هميشه به هم ريخته بود. طي نه سالي که با همسرش در وين زندگي مي کرد 11بار خانه شان را عوض کردند.

معماي مرگ آمادي

 مرگ موتسارت بحث برانگيزترين اتفاق زندگي اوست. شايد بيشتر به اين دليل که در 36سالگي در اوج جواني از دنيا رفت. بيشترين تاريخ دانان موافقند که افراط در مصرف الکل و بي خوابي هاي شبانه نقش مهمي در مرگ او داشتند. دقيقاً مشخص نيست که موتسارت چه زماني به بيماري و مرگ تدريجي خود پي برد و اين که آيا اين درک تأثيري در کارهايش داشت يا نه. برخي معتقدند که او به تدريج بيمار شد و روند کار و سبک موسيقي او تا حدي نشان دهنده ي وقوف او به مرگش است. عده ي ديگري اما بر اين باورند که بيماري ناگهاني بر موتسارت چيره شد و طي دو هفته جانش را گرفت.

استناد اين افراد برنامه هايي است که موتسارت در دو هفته ي آخر نوشته و مکالماتي است که با اطرافيانش داشته. کسي به درستي نمي داند که او به چه بيماري دچار شده بود. گزارش هاي قديمي که درباره ي مرگ او نوشته شده بيماري او را سل عنوان کرده اند ولي دلايلي که براي تشخيص اين بيماري آورده اند بنا بر معلومات علم پزشکي در روزگار ما متضاد هستند و هيچ ربطي به سل ندارند. البته عده اي ديگر هم هستند که بيماري موتسارت را چيزهاي ديگري مثل آلودگي تيريشين، مسموميت بر اثر ازدياد جيوه و آنفولانزا مي پندارند. فرضيه ي ديگري وجود دارد که مقبول تر است. بعضي مي گويند علت مرگ موتسارت تب روماتيسم حاد بوده است. موتسارت از زمان کودکي هم سه يا چهار بار دچار حمله ي ناشي از آن شده بود.

برخي از نوشته هاي به جا مانده از آن زمان حاکي از آن است که پزشکان وقت سعي کردند موتسارت را با حجامت درمان کنند ولي براي اين کار دير شده بود. موتسارت حدود يک ساعت پس از نيمه شب پنجم دسامبر سال1791درگذشت. او به علت مريضيش چندان تلاشي در اتمام آخرين کارش، رکوئيم مس در سيمينور نمي کرد. يک موزيسين جوان از شاگردهاي خود موتسارت با نام فرانز خاوير ساسمايور با پافشاري و درخواست کونستانز باقي رکوئيم را تمام کرد. موتسارت هنگام مرگَش بدهکار بود و کونستانز پول چنداني در اختيار نداشت به همين دليل جسد او را در گوري گمنام در قبرستاني مربوط به تهيدستان به خاک سپردند. دقيقاً معلوم نيست جسد او کجاي اين قبرستان است ولي سنگ قبري با نام او در اين محل وجود دارد. بعدها به احترام او يک تابوت خالي را در زنترال فريدهف قبرستاني- اعياني دفن کردند.

افسانه هاي مرگ موتسارت

 چون در زمان مرگ موتسارت افراد زيادي در کنارش نبودند و همچنين مراسم تدفين او تنها با حضور چند نفر انجام شد اين واقعه به طرز عجيبي مرموز ماند و پس از چند سال با داستان ها و افسانه هايي که حتي از قبل وجود داشتند آميخت. يکي از داستان هايي که درباره ي موتسارت گفته مي شد اين است که او به طور غيبي از فرارسيدن مرگش باخبر شده بود و آخرين اثرش يعني رکوئين (به معني مرثيه يا فاتحه) در سي مينور را براي مرگ خودش نوشته بود اما افسانه ي مشهوري که درباره ي مرگ او وجود دارد و به موضوع بسياري از اپراها، کتاب ها و فيلم ها تبديل شده است به رابطه ي او و آنتونيو ساليري برمي گردد. ساليري در زمان موتسارت مقام ارشد بخش موسيقي دربار وين بود.

در افسانه هاي معروفي که رواج يافته اند معروف شده است که ساليري همواره به موتسارت حسادت مي کرد و درنهايت با واداشتن او به کار بيش از حد و خوراندن زهر او را کشت. يکي از مشهورترين تئاترهاي الکساندر کوشکين همين داستان را شرح مي دهد. اين تئاتر «موتسارت و ساليري» نام دارد. نيکولاي ريمسکي کورساکوف موسيقي دان شهير روس هم اپرايي با همين نام و همين مضمون دارد. موضوع تئاتر «آمادئوس» اثر پيتر شيفر هم همين افسانه است. فيلم «آمادئوس » هم با الهام از همين تئاتر و به کارگرداني ميلوش فورمن ساخته شده است.

اين فيلم بسيار زيبا است و ما هم توصيه مي کنيم آن را ببينيد ولي داستانش حقيقت ندارد و همه چيز در آن اغراق شده است. موتسارت عمر آشفته و کوتاهي داشت و شايد هرگز به چيزهايي که لياقتش را داشت نرسيد ولي در همين مدت کوتاه آثاري مانند «سمفوني چهلم» از خودش باقي گذاشت که آيندگان را به تحسين واداشت. مطمئناً همه ي ما بارها با عناوين مختلف آثار او را شنيده ايم.

نابغه ي دمدمي مزاج

 موتسارت زياد کار نمي کرد به همين دليل در بسياري از مواقع با مشکل مالي روبرو بود. پول هايي را هم که به دست مي آورد به باد مي داد. بيشتر شب ها وقتش را با خوش گذراني و اعمال سخيفي چون مي خوارگي و قمار پول هايش را نفله مي کرد. آدم بي بندوباري هم بود و به اين خصلت مشهور شده بود و چون خانواده ها حاضر نمي شدند فرزندانشان را براي تدريس به او بسپارند يکي از مهمترين منابع درآمدش -يعني تدريس خصوصي- را از دست مي داد. او هميشه به دوستش ميشائيل پوشبورگ بدهکار بود.

آمادي از فرصت هايي هم که براي کسب درآمد پيش آمد به خوبي استفاده نمي کرد. خودش درباره ي دست مزدي که از دربار مي گرفت گفته بود: «در قبال کاري که انجام مي دهم بسيار زياد و در مقايسه با کاري که مي توانم انجام بدهم بسيار کم است.»بسياري از آثار او به عنوان هديه به اين و آن ساخته مي شدند و پولي از آن ها عايد موتسارت نمي شد. بي ملاحظگي ها و جدي نبودن موتسارت باعث شد که او هيچ گاه جايگاه اجتماعي و درباري را که لايق آن بود به دست نياورد.

برخوردهايش با ديگران چندان محترمانه نبود. در نوشته هايش هم احترام ديگران را نگه نمي داشت مثلاً وقتي که ولتر فيلسوف فرانسوي از دنيا رفت موتسارت نوشت ولتر آن ملحد پست، مثل يک سگ، مثل يک حيوان مرد اين سزاي او بود. مثلاً يک بار ديگر نامه اي به دخترخاله اش نوشته بود که تعريف کردنش دور از ادب است.

بعد از اين سه سفر به ايتاليا او به عنوان رهبر ارکستر اسقف در سالزبورگ برگزيده شد ولي بعد از اين که يک بار صدايش را براي معاونش اسقف بلند کرد او موتسارت را با اردنگي بيرون انداخت. واقعاً اين کار را کرد!

ظاهرش هم چندان محترمانه نبود. لباس هاي عجيب و غريب مي پوشيد. به شدت دمدمي مزاج بود و خنده هاي زننده اي داشت. هيچ وقت رعايت چيزهايي را که در دربار ضروري شمرده مي شدند نمي کرد. موتسارت مانند بسياري از استوره هاي موسيقي کلاسيک به کوتاهي قد دچار بود قدش حدود160 سانتي متر بود.

راسخون همیشه همراه  همیشه سرافراز

جمعه 12 آبان 1391  11:19 PM
تشکرات از این پست
peran3
peran3
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : مهر 1391 
تعداد پست ها : 61
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:زندگی نامه هنرمندان ایران وجهان

پیكاسو، نقاش برجسته قرن بیستم

 

پابلو پیكاسو، نقاش نابغه اسپانیایی از نامدارترین هنرمندان قرن بیستم است. وجود بیش از ۱۵ میلیون سایت اینترنتی و صدها هزار منابع مكتوب نوشتاری، حكایت بر اهمیت هنر و آثار این نقاش اسپانیایی دارد.

پیكاسو در ۲۵ اكتبر سال ۱۸۸۱ در مالاگای اسپانیا متولد شد. پدرش نقاش بود و تعلیم پسرش را تا سن ۱۵ سالگی بر عهده داشت. پس از آن پیكاسو در امتحان ورودی رشته عالی طراحی آكادمی‌هنرهای زیبای بارسلون شركت نمود و تحصیلات عالی خود را در بارسلون و سپس در مادرید دنبال كرد. در سال ۱۹۰۰ به ذهنش خطور كرد كه چیز تازه ای را باید جستجو كند.

در همین زمان، نخست از مكتب نو ظهور امپرسیونیسم الهام گرفت و برای مغازه ها، كافه ها و سایر اماكن عمومی، تابلوهایی بدین سبك ساخت. در فوریه همان سال، نخستین نمایشگاه خود را شامل طرح و رسم های دوستانش، برپا و چند ماه بعد، به همراه یكی از دوستانش برای نخستین بار به پاریس سفر كرد و در آنجا، از طریق آثار سزان، ون گوگ و... با آخرین پیشرفت‌های صنایع هنری آشنا شد.

با ورودش به پاریس كه در آن زمان كانون هنرمندان جهان بود، دوره‌ای تحت عنوان دوره «آبی» نقاشی اش رقم خورد. هر چند زمان دقیق دوره آبی نقاشی‌های او دقیقاً بر كارشناسان هنری مشخص نیست ولی بسیار محتمل است كه مرگ دوست نزدیكش به نام «كارلوس كاساگماس» آغازگر این دوره باشد چرا كه خودش گفته بود: «دوران آبی من از زمانی شروع شد كه از مرگ دوستم حقیقتی را آموختم.» دوران آبی را نخستین دوره پیروزی های پیكاسو می‌دانند. لطف و زیبایی و دلبستگی به زندگی در كارهای دوران آبی وی نمایان است. این دوره تا سال ۱۹۰۴ طول كشید. او در این مدت نقاشی هایی تك رنگ- مونوكرومیك- با سایه هایی از آبی و آبی- سبز و گه گاه همراه با چند تاش رنگ گرم می‌كشید.

فقیران و بینوایان موضوع نقاشی های سرد او بودند. گرچه این آثار بعدها بسیار در اسپانیا مورد استقبال قرار گرفت ولی در زمان خلقشان توسط پیكاسو، به سختی به فروش رفتند. پیكاسو زمانی كه به كار مشغول نبود، از تنها ماندن خودداری می‌كرد و به همین دلیل در مدت كوتاهی، حلقه دوستانش كه شامل گیلائوم آپولنییر، ماكس جاكوب و گرترود استین؛ نویسنده آمریكایی مقیم پاریس؛ و برادرش لئو كه اولین حامیان او بودند، شكل گرفت.

پس از مدت كوتاهی اقامت در فرانسه با تغییر ارتباطات، سبك او به طور محسوسی عوض شد، به طوری كه تغییرات درونی او در آثارش نمایان گشت. به همین روال جعبه رنگ او، رنگ های قرمز و صورتی در برگرفت و دوران «رُز» او شروع شد و آثاری كه سرشار از رنگ های گرم قرمز، نارنجی و صورتی بودند را خلق كرد. تابلوهای «بچه و اسب» و تصویر معروف «گرترود اشتاین» از آثار این دوران هستند.

گنجینه موزه لوور، منبع غنی مكاشفات و تحقیقات هنری پیكاسو بود. اقامت در پاریس این فرصت را برای وی فراهم آورد تا ضمن طی دوران گذار هنری اش با هنر دیگر سرزمین ها آشنا شود. دیدن ماسك های آفریقایی دوران تازه ای را در زندگی هنری پیكاسو رقم زد. از این زمان بود كه خواست تابلوهایش نشان دهنده چیزهایی باشند كه احساس می‌كند، نه چیزهایی كه به نظر می‌آیند.

سبك كوبیسم یا حجم گرایی پس از تجربه های او پیرامون هنر آفریقا شكل گرفت. پیكاسو نقاشی مفهوم گرا بود و لذا كوشید تا با به كارگیری شیوه ای نو در آثارش، زبان بصری تازه ای را به مخاطب عرضه كند. به عقیده بسیاری از كارشناسان هنری، كوبیسم ماجرای مكعب ها نیست بلكه زبانی است برای تعریف كلیت یك پدیده (وجوه مختلف یك شیء) به شكلی كه بشود موضوع را در آن واحد در یك سطح دو بعدی عرضه كرد.

كوبیسم از این جهت مدعی رئالیسم بود، ولی نه رئالیسم بصری بلكه رئالیسم مفهومی. با این تعریف می‌توان نگاه دوباره ای به اثر معروف پیكاسو، گئورنیكا داشت و حقیقت فاجعه جنگ را در آن مرور كرد. پابلو پیكاسو، همانند نام اصلی اش «پابلو دیگو خوزه فرانسیسكو دپالان جان نپوموسنو ماریا دلوز رمیدیوس سیپریانو دلا سانتیسما ترینیداد مارتیر كلیتو روزی پیكاسو» زندگی طولانی ای داشت و ۹۲ سال زندگی كرد.

راسخون همیشه همراه  همیشه سرافراز

جمعه 12 آبان 1391  11:23 PM
تشکرات از این پست
peran3
peran3
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : مهر 1391 
تعداد پست ها : 61
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:زندگی نامه هنرمندان ایران وجهان

پل سزان؛ نقاش بزرگ فرانسوی

ل سزان» Paul cezanne نقاش بزرگ فرانسوی در ۱۹ ژانویه ۱۸۳۹ در «اکسن پرووانس Aixe –en – province» واقع در جنوب فرانسه متولد گردید و در ۲۲ اکتبر ۱۹۰۶ در مولد خویش درگذشت.پدرش ثروتی اندوخته بود و به بانکداری اشتغال داشت و زندگیشان به آسودگی می گذشت. پل در مدرسه ی اکس که «امیل زولا»نیز در آنجا تحصیل می کرد، درس می خواند و پیوند دوستی میان آن دو از همان جا آغاز شد.

 در روزهای عید که شاگردان رژه می رفتند «پل» شیپور و «امیل» قره نی می زد.سزان نخست تمایلی به «رمانتیسم» نشان داد. اشعار «بودلر» را حفظ کرد و از موسیقی «واگنر» لذت می برد. تأثیر«زولا» که بعدها پیشوای نویسندگان «رئالیست» شد، او را به این مکتب متمایل ساخت. پدرش میل داشت پسر را جانشین خود سازد و با «پل» که علاقه ی وافری به نقاشی داشت مخالفت می کرد.

همین مخالفت سبب شد که «پل» وارد دانشکده ی حقوق شود و ضمناً در بانک پدرش؛ به کار مشغول گردد. سزان سالها با پدر در مبارزه بود تا بالاخره در ۲۴ سالگی پس از فراگرفتن اصول مقدماتی نقاشی در زادگاهش برای آشنایی با نقاشی مدرن، از پدر اجازه گرفت و به تشویق «زولا» به «پاریس» رفت و نزدیک او اطاقی گرفت.

در این هنگام مبارزه ی دیگری برای او آغاز شد، زیرا سزان می دید که قادر نیست درسها و کار مرتب هنرستان را تعقیب کند با آن که خیلی کار می کرد، و خیلی زحمت می کشید پس از دو سال و نیم در امتحانات ورودی «بوزار» پاریس رد شد.در پاریس با «کامیل پیسارو C.Pissarro» نقاش بزرگ «امپرسیونیست» آشنا شد و به راهنمایی او به شیوه ی «امپرسیونیسم» تمایل یافت.

در ۲۷ سالگی نخستین بار تابلویی به «سالن پاریس» برای نمایش فرستاد اما چون اعتنایی به اثرش نکردند در اعتراض نامه ی خود چنین نوشت: «من نمی توانم داوری بی پایه ی کسانی را که برای قضاوت آثارم برنگزیده ام، بپذیرم.»زندگی در پاریس چندان مطبوع سزان نشد و به «اکس» برگشت اما زندگی در آنجا را هم نامساعد دید و دوباره به پاریس بارگشت.

پدرش ماهیانه ای برای او مقرر کرد، و او گاه در پاریس و زمانی در ملک خود در اکس به حرفه ی نقاشی که پیش گرفته بود، مشغول شد.«زولا» در پاریس، که پس از جنگ ۱۸۷۰ چهره ی تازه ای یافته بود، شهرت و ثروت یافت. اما سزان جز طعن و بی اعتنایی نصیبی ندید.با این همه سزان هرگز از راهی که پیش گرفته بود منصرف نشد و کوشش مداوم برای تحقق مطلوبی که در نقاشی داشت، او را خسته نکرد. این مطلوب چه بود؟

سزان خود در جواب این سؤال گفته است:«من می خواهم از امپرسیونیسم هنر متین و استواری مانند آثار استادان قدیم به وجود آورم.»اما سزان در واقع کمتر از آنچه ازین گفته برمی آید به امپرسیونیسم نظر داشت. او هیچ وقت کاملاً زیر بار این شیوه نرفت و به زودی متوجه ی نقص آن شد و راهی دیگر پیش گرفت که اساساً نقطه ی مقابل امپرسیونیسم بود.

سزان برخلاف امپرسیونیست ها که «فرم» را فدای کیفیت نور و رنگ می کردند مانند همه ی نقاشان «کلاسیک» فریفته ی فرم بود. توجه مداوم به شکل و فرم او را بیش از پیش به کشیدن منظره و اشیا بیجان متمایل ساخت، اگر هم به تصویر آدمی می پرداخت آن را چون شیئی بیجان فرض می کرد.وقتی چهره ی « ولار Vollard را می کشید از جنبش او به خشم آمد و فریاد زد: «بدبخت، چقدر بگویم باید مانند سیب قرار بگیری مگر سیب هرگز می جنبد؟!»

سزان از هنرمندانی نبود که در پژوهش خویش آسان به مقصود می رسند. برعکس، حیات هنری او یک رشته تلاش مداوم بود. و آسان راضی نمی شد و چون از عهده نقشی که در نظر داشت بر می آمد نقش دشوارتری پیش می گرفت.در تمام دوران این تلاش و کوشش؛ اهمیت او پوشید، ماند شاید اگر ثروت و سر سختی او نبود از نقاشی دست برمی داشت.

 به تدریج که زمان، پیش می رفت سزان در گوشه گیری و تلخی خود راسخ تر می شد زیرا طبعاً لجوج و کم حرف و گرفته نیز بود.وقتی تازه به پاریس رفته بود زولا درباره اش به دوست خود چنین نوشت: «کوشش در قبولاندن عقیده ای در سزان، مانند کوشش در به رقص آوردن برجهای کلیسای نتردام است. از مباحثه وحشت دارد، یکی به علت آن که سخن او را خسته می کند، دیگر آن که مبادا ناچار شود، اگر طرف درست بگوید، نظر خود را تغییر دهد... ولی چه وجود نازنین و مهربانی است! همیشه در سخن موافقت می کند؛ بی آن که اندیشه ی خود را ذره ای تغییر دهد. مکرر دچار نومیدی می شود.

با آن که مدعی است موفقیت را بسیار کوچک می شمارد، می بینیم که اگر روزی توفیق بیابد بسیار شاد خواهد شد. وقتی تابلویی می کشد و خوب از کار درنمی آید سخن از برگشتن به اکس می کند... هر آن ممکن است برگردد».در سی سالگی عاشق یکی از مدلهای خود به نام «هورتانس» شد و سال بعد پسری از او متولد شد که سزان بی نهایت به آن علاقمند بود.

سزان نقاشی را از حیث اینکه هنر است دوست می داشت، نه برای کسب مال. حتی گویند مکرر به کشت زارها یا بیشه ها می رفت و منظره ای را نقاشی می کرد و موقع مراجعت تابلوی ترسیمی را همان جا می گذاشت و اعتنایی به آن نمی کرد، به دنبال او، زنش می رفت و کارهای او را جمع می کرد و به خانه می آورد، گویی نظرش مطالعه در طبیعت بود نه نقاشی.تا پنجاه سالگی تابلوهای سزان به فروش نمی رفت.

 بقال سر کوچه ی او یکی از تابلوهایش را به جای طلب خود قبول کرد. چند تابلو را هم سزان با لوله های رنگ روغن و لوازم دیگر نقاشی عوض کرد. پس از مرگ رنگ فروش، همسرش تابلوهای سزان را به تفاوت از ۴۵ تا ۲۱۵ فرانک فروخت ده سال بعد سزان کم کم شهرتی پیدا کرد. در آن موقع ۳۲ تابلو سزان به قیمت پنجاه و یک هزار فرانک به فروش رفت و از آن پس روز به روز به قیمت آثارش افزوده شد.

در اواخر عمر بود که سزان از گمنامی به در آمد و مورد توجه نقاشان جوان و هنرشناسان واقع شد، و از او برای شرکت در نمایشگاههای مختلف دعوت کردند.سزان در سالهای آخر عمر با زن و فرزندش در ملک خود می زیست. هر روز در لباس ساده روستایی برای نقاشی به صحرا می رفت، اما مرض قند و گرفتاریهای عصبی، سوءظن و وسواس آسوده اش نمی گذاشت

. در همین اوان به «امیل برنار» نوشت که : «من پیر و بیمارم اما سوگند خورده ام که در حال نقاشی بمیرم.» ، اما در تب رماتیسم مرد و آخرین دقایق زندگیش در هذیان گذشت. در هذیان دائماً به مدیر موزه ی شهراکس که هرگز حاضر نشده بود کوچکترین ارزشی برای آثار او قایل شود، ناسزا می گفت.از تابلوهای مشهور سزان می توان «ورق بازان» ، «غرش» ، «مردی با پیپ» ، «مادام سزان در گلخانه» ، «باد و طوفان» ، «آب تنی کنندگان» ، «درختان سپیدار» ، «دهقان پیر» ، «طبیعت های بیجان» ، «مجسمه عشق و اشیا بیجان» ، «نوازنده ی پیانو» ، «امیل زولا و پل الکسیس» و تصویری که از خود کشیده، را نام برد

 

راسخون همیشه همراه  همیشه سرافراز

دوشنبه 15 آبان 1391  12:16 AM
تشکرات از این پست
peran3
peran3
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : مهر 1391 
تعداد پست ها : 61
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:زندگی نامه هنرمندان ایران وجهان

استاد جمشید عباچی‌ زاده

ستاد جمشید عباچی‌زاده از فعالان عرصه هنر در شهر تبریز می‌باشد. ایشان متولد ۱۳۲۶ در محله‌‌ی شتربان (دَوَچی) این شهر می‌باشد.

انجمن هنرهای تجسمی تبریز مدتی پیش گذشته مراسم بزرگداشت و نمایشگاهی از آثار طراحی ایشان را در نگارخانه یاسمی برگزار نمود كه با استقبال علاقه‌مندان فرهنگ و هنر مواجه شد. آن‌چه در ادامه می‌خوانید، ماحصل گفتگویی ب ایشان در خصوص آثارش می‌باشد كه توسط یكی از دوستان وی تنظیم شده است.

محله‌ی شتربان به زبان تركی دَوَچی یكی از محله‌های قدیمی تبریز است. شخصیت‌ها و خانواده‌های بزرگی چون حاج حسین فشنگچی، هریسی‌ها، سلطان قرآئی‌ها، حریری‌ها، توكلی‌‌ها و خیلی‌های دیگر كه بین ما نیستند، در این محله زندگی می‌كردند. اكثر خانه‌ها بزرگ بود با پنجره‌های چوبی گردویی منقوش به خطوط و اسلیمی‌های متعدد، حیوانات و پرندگان تزیین یافته. درهایی كه به كوچه منتهی می‌شد، بزرگ و چوبی بود با دستگیره‌ی فلزی به‌شكل دست انسان یا كله‌ی شیر یا صورت یا گل‌میخ‌های فلزی.

دعاهای كه روی كاشی‌های و سرامیكی لعاب‌دار به رنگ فیروزه‌ای، سرمه‌ای، یشمی نقش بسته بود صفای دیگری داشت و حیاطی كه حوض بزرگ با ماهی‌های سیاه و قرمز و باغچه‌های بزرگ پُر از گل‌های شمعدانی و شب‌بو داشت و درختان گلابی و گوجه و هلو و سیب و انار و انجیر. ساختمان‌ها همه یك یا دو یا سه طبقه بودند، با پشت‌بام كاه‌‌گِلی و ایوان‌هایی با ستون‌‌های بلند كه سر ستون‌ها تزیین شده بود.

زمستان‌ها مردم اكثراً یا از كرسی و یا از بخاری هیزمی استفاده می كردند. با مرحوم پدرم شب‌ها بعد از خوردن شام كنار كرسی می‌‌نشستیم و تا پاسی از شب مشغول تمرین و آموزش طراحی از پدرم می‌شدم. پدرم به تجارت فرش و نخ و پشم اشتغال داشت اما فوق‌العاده به هنر علاقه‌مند بود. در طراحی مهارت خوبی داشتند. عموی كوچكم به‌ پدرم می‌گفت جمشید باید پزشك بشود و پزشكی بخواند. پدرم هم موافق این حرف بود اما عموی بزرگم مخالفت می‌كرد و می‌گفت این دست‌ها باید دست هنرمند باشد.

اولین نقاشی من در سن سه یا چهار سالگی به درخواست عموی بزرگم كه هم شعر می‌گفت و هم نقاشی می‌كرد، طرح شد و آن نقش یك كبوتر سفید با مداد بود. از آن به بعد با تشویق و راهنمایی‌ دایی‌، عمو بزرگ و پدرم و همچنین پسر عمویم كه بهروز نام داشت، این كار را ادامه دادم. چند سال بعد در كلاس پنجم ابتدایی در سال ۱۳۳۹ اولین نمایشگاه طراحی من شامل هشتاد تابلو طراحی و سیاه قلم در اوایل مهر ماه درجشن مهرگان برپاشد.

بعد از دوره‌ی شش ساله دبستان وارد دبیرستان شدم در این دوره بود كه به وسیله دبیران نقاشی از جمله آقایان عرفان، حداد، رسام و در سایه تشویق و راهنمایی‌های آن‌‌ها با نام هنرستان هنرهای زیبا میرك تبریز آشنا شدم. و حالا بسیار خوشحال و شاد بودم كه خواهم توانست تحصیلات هنری‌ام را در آن جا ادامه بدهم. همیشه با فكر و خیال هنرستان دمخور بودم. من حتی بدون این‌كه ساختمان هنرستان را ببینم آن را در خواب دیده بودم و همچنین صبح روزی را كه برای ثبت‌نام به آن‌جا رفتم.

در دوره‌ی سه ساله‌ هنرستان، تحت تعلیم استادانی چون مرحوم نخجوانی، آقایان پشت‌پناه و عبدالحمید فاطمی، طراحی و نقاشی آموختم. مرحوم عبداله باقری استاد تذهیب ما بودند و مرحوم آشوت بابایان نیز مجسمه‌سازی به ما یاد می‌دادند. ما سه روز در هفته دروس نظری داشتیم و سه روز كار عملی. ساعت هشت صبح، چه نظری و چه عملی كلاس‌ها شروع می‌شد و تا ساعت دوازه ظهر ادامه می‌یافت. از دوازده تا دو بعد ‌از ظهر به صرف ناهار و استراحت در منزل می‌گذشت.

دوباره می‌آمدیم هنرستان و تا ساعت ۵/۴- ۵ مشغول بودیم. بعد از سه چهار سال تمرین و پشتكار و تجربه اندوزی، در طراحی و تذهیب و مجسمه‌سازی و آبرنگ و رنگ روغن و خلاصه در تمام دروس نظری و عملی با نمرات خوب در سال ۱۳۳۸ به اتمام رساندم. از هم‌دوره‌یی‌‌های هنرستان، می‌توانم به اسامی زیر اشاره كنم: ابراهیم چاپچی، همایون سلیمی، یعقوب امدادیان، احمد ایمانی، یعقوب عمامه‌پیچ، كریم صفائی، مهدی یوسف‌نیا، بهروز كیا.

یك روز در تهران اتفاق بسیار خوب و به‌یاد ماندنی برایم رُخ داد و آن آشنایی با استاد محمود فرشچیان بود. با‌ آقای كریم صفائی با هم به زیارت استاد رفته بودیم. ایشان در آن سال (۱۳۴۶) در هنرستان هنرهای زیبای دختران مشغول به خدمت بودند كه در منطقه دروازه‌ دولت واقع شده است. گویا هنرستان كمال‌الملك هم حوالی هنرستان بود. از این پس از محضر استاد استفاده‌ی زیادی بردم.

مدتی هم با مطبوعات در زمینه‌ی طراحی همكاری كردم . در اوقات فراغت نیز به یادگیری زبان خارجی و نقاشی مشغول بودم. در همان سال‌ها (۱۳۵۱) نمایشگاهی از آثار خودم را در انجمن فرهنگی ایران و آلمان، انستیتو گوته تهران برپا نمودم.

من و دوستانم در اكثر آزمون‌ها و اداره‌های دولتی پذیرفته شده بودیم اما من چون می‌خواستم برای ادامه تحصیلات عالی و مطالعه به آمریكا بروم از استخدام سرباز زدم، البته چند تا پذیرش از دانشگاه‌های معتبر و معروف در رشته هنرهای تجسمی برایم آمده بود.

در سال ۱۳۵۱ برای تحصیلات عالی به اروپا رفتم. در سه دانشگاه‌های هنری مهم آن‌جا قبول شدم اما دانشگاه رُم یعنی آكادمی عالی هنرهای زیبا رُم ایتالیا برایم از همه جذاب‌تر بود. شش ماه دوره زبان ایتالیایی را در شهر «پروجا» گذراندم.

پس از پذیرفته شدن در آزمون زبان، به شهر ُرم آمدم و برای آزمون هنر هم یك ماه در دانشكده‌ كار كردم، كه بعد از یك ماه نتیجه‌ها را اعلام كردند كه من در آزمون طراحی با امتیاز عالی قبول شدم و بدین سبب بدون گذراندن سال اول و سال دوم كارم را شروع كردم. در سال آخر نیز با نمرات ۳۰ Lode در تمام دروس نظری و عملی تحصیلاتم را به پایان رساندم.

در آكادمی رُم استادان خوبی داشتم. استاد طراحی و نقاشی ما پروفسور زیوِری بودند، مجسمه‌سازی‌ را پروفسور گِركُو و هنر چاپ را پروفسور فرانچِسكِّتی تدریس می‌كردند.

من در سال ۱۹۷۸ در گالری «لابو تقّادل كوادرو» و در سال ۱۹۸۰ در گالری «سان‌ماركو» رُم ایتالیا نمایشگاه‌های انفرادی داشتم و البته در چندین نمایشگاه گروهی هم شركت داشتم كه بسیاری از آثارم هنوز در آن‌جا موجود می‌باشد.

در سال ۱۳۵۷ به ایران آمدم مشغول تدریس شدم و تا كنون در دانشسرای هنر، انستیتو معماری و دكوراسیون، هنرستان هنرهای زیبا، دانشكده الزهرا، آموزشكده‌ی فنی تبریز، دانشكده هنر، دانشگاه جامع علمی و كاربردی، دانشگاه آزاد تدریس نموده‌ام.

در این مدت چند سال به لطف خدا هنرجویان و دانشجویان ممتاز و خیلی خوبی داشتم كه الان خودشان در دانشگاه‌های ایران و خارج از كشور تدریس می‌كنند.

من در مكتب‌های مختلف هنری زیادی كار و مطالعه كرده‌ام حدود چهار هزار طراحی و سیاه‌قلم و نقاشی رنگ و روغن، آبرنگ، پاستل، مداد رنگی، آكرلیك، گواش، كارهای چاپی، حجم‌سازی، تذهیب و مینیاتور دارم. البته سال‌هاست كه دیگر تذهیب و مینیاتور كار نمی‌كنیم و خلاصه نمایشگاه‌های انفرادی و گروهی من را می‌توانید در بروشور این نمایشگاه ملاحظه می‌فرمایید.

من در شیوه‌های مختلف كار و تجربه دارم اما فعلاً روی طراحی و رنگ در شیوه‌های مختلف طراحی سورئال و اكسپرسیونیسم و اكسپرسیونیسم انتزاعی و غیره متمركز هستم و چند ساعتی را در روز به این كار می‌گذرانم.

راسخون همیشه همراه  همیشه سرافراز

دوشنبه 15 آبان 1391  12:19 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها