در فيلمهايي با موضوعات جنايي، معمولا داستان به اين شكل پيش ميرود كه مخاطب با حادثهاي يا جنايتي روبهرو ميشود، در حالي كه كمترين اطلاعات را در مورد چگونگي وقوع آن دارد. بعد كمكم از گوشه و كنار نكاتي كشف ميشود كه از در كنار هم قرار گرفتن آنها تصوير واقعيت شكل ميگيرد.
از ابتدا با جور شدن كوچكترين اطلاعات، گمانهزنيها در مورد واقعيت شروع ميشود. اين كه اولين گمانهزنيهاي آنچه مخاطب با در انتها كشف ميشود يكسان باشد، نشانه خوبي نيست.
از عناصر مهم سرگرمكننده در چنين فيلمهايي اين است كه مخاطب احتمالات مختلفي را در نظر بگيرد و حداقل يكيدو بار به خاطر اشتباه بودن آنها غافلگير شود.
در واقع، دليلي كه مخاطب را قانع ميكند كه تا انتها فيلم را دنبالكند اين است كه بفهمد حالا كه احتمالات او غلط بوده، داستان واقعي از چه قرار است.
فيلم تلويزيوني «لارستان 6:30دقيقه بامداد» به كارگرداني محمدحسين غضنفري كه از شبكه چهارسيما پخش شد يك فيلم پليسي جنايي است كه به شيوه مرسوم اين ژانرگونه، قرار است پرده از راز قتلي بردارد كه در ابتدا هيچ گزينهاي براي حل معمايش وجود ندارد.
نحوه تصويربرداري و نمابندي، در همان ابتدا ميگويد كه با يك قتل روبهرو هستيم، نه يك كيفقاپي و تصادف معمولي. فيلم زمان زيادي را براي اثبات اين كه با يك ترور روبهرو هستيم تلف نميكند و در همان ابتدا مخاطب را وارد يك پرونده جنايي ميكند.
بعد تا پايان فيلم و مرحله گرهگشايي نهايي فرصت هست تا تكههاي پازل با حوصله كنار هم چيده شوند و تصوير نهايي را كامل كنند. كشف هر نكتهاي كه به حل شدن راز فيلم كمك ميكند، توسط ديالوگ بين سرگرد كه مأمور حل پرونده است و دخترش كه دستيار اوست، رد و بدل ميشود.
به اين ترتيب در هر قسمتي وقتي به دادههاي مخاطب افزوده ميشود، يك دور تمام دادهها مرور ميشود و به همين خاطر در طول فيلم چندبار داستان را از زبان افراد مختلف ميشنويم، در حالي كه يكي دو نكته تازه به آن اضافه شده است.
با هر بار تغيير كردن داستان و اضافه شدن بخشهايي به آن، ممكن است احتمالاتي كه بيننده در مورد اصل ماجرا ميداد، غلط از آب دربيايد اما از آنجا كه مظنونهاي اصلي پرونده تنها دو نفر هستند كه يكيشان بزودي به قتل ميرسد، اين گزينه اتفاق نميافتد و احتمال درست بودن حدس بيننده از همان ابتدا وجود دارد.
سرگرد (با بازي داريوش فرهنگ) به شيوه بيشتر كارآگاههايي كه در فيلمهاي پليسي ميبينيم، دستياري دارد -كه در اين فيلم دختر خودش است- كه از مهارت و تجربه كمتري نسبت به او برخوردار است و تنها از هوش و ميزان قابل توجهي علاقه و پيگيري براي حل معما بهره ميبرد.
اين دستيارها بيشتر براي اين به فيلم اضافه ميشوند كه گاهي ديالوگهايي بين آنها و مأمور اصلي برقرار شود تا اطلاعات به دست آمده به جاي اين كه در ذهن مأمور به صورت مسكوت مرور شود و تنها نتيجه تفكر را ببينيم، با آنها در ميان گذاشته شود و جمعبندي آن اطلاعات با صداي بلند به مخاطب اعلام شود.
در فيلم «لارستان...» دستيار پليس، دختر اوست و به همين خاطر اين فرصت فراهم ميشود كه كمي با زندگي خانوادگي او آشنا شويم و ابعاد مختلف شخصيت او را بشناسيم اما بعضي اوقات، مطرح كردن يك رويداد خانوادگي، اين انتظار را در بيننده ايجاد ميكند كه آن اتفاق به حل معما كمكي كند.
مثلا در «لارستان...» وقتي وارد ماجراهاي زندگي سرگرد ميشويم، ماجراي به قتل رسيدن همسر او مطرح ميشود اما تا پايان داستان معلوم نميشود چرا چنين داستانكي بايد در فيلم گنجانده ميشد؟ اگر همسر سرگرد زنده بود يا به مرگ طبيعي از دنيا رفته بود، چه تفاوتي در داستاني كه درگير آن هستيم ايجاد ميكرد؟ و اساسا چرا بايد فلاشبكهايي (ارجاع به گذشته) نشان دهد كه همسر سرگرد چطور به قتل رسيده و سرگرد چقدر خودش را مقصر ميداند و سرزنش ميكند؟ اينطور وارد شدن به ماجراهاي خصوصي زندگي سرگرد تأثيري در روند داستان نميگذارد و داستانكي مستقل هم نيست كه شروع و پايان مشخصي داشته باشد و ماجراي فرعي كامل ديگري را شكل دهد.
يكي از نقاط اوج داستانهاي پليسي، گرهگشايي داستان در پايان است؛ وقتي كه خرده اطلاعاتي كه در طول 90 دقيقه به مخاطب داده شده در كنار هم قرار ميگيرند، نتيجه نهايي حاصل ميشود و با مخاطب مطرح ميشود. در بسياري از فيلمهاي پليسي، از اين موقعيت استفاده ميشود تا قاتل چند كلامي در مورد انگيزههاي پنهاني كه داشته صحبت كند.
معمولا قاتل اينجا فرصت دارد كه سعي كند خودش را تبرئه يا با حالتي حق به جانب از خودش دفاع كند. در لارستان... با توجه به اين كه انگيزه قتل، از ميان برداشتن يك دانشمند هستهاي است، اين امكان خيلي محتمل بود كه قاتل بعد از دستگيري از همكارياش با سازمانهاي مخوف و انگيزههاي شيطانياش حرف بزند و به اين ترتيب، پاياني تصنعي و كليشهاي رقم بخورد.
درلارستان... حدس زدن اين كه قاتل براي چه ارگان يا سازماني كار ميكرده و پشت قتلي كه انجام داده چه سياستها و داستانهايي در جريان بوده، به عهده مخاطب قرار ميگيرد. اينگونه پرهيز از تكرار و رفتار كليشهاي در نهايت فيلم را از زيادهگويي بر حذر ميدارد و پايان معقولي به آن ميدهد.
ضمن اين كه در اين فيلم، از صحنههايي كه مأموران پليس سربزنگاه به صحنه جنايت برسند و قاتل را قبل از اين كه اقدامي انجام دهد محاصره كنند، خبري نيست.
تنها دو مأمور مخفي پليس به داد سرگرد ميرسند كه اين شكل، هم بسيار طبيعي است و هم به اندازه كافي نشان از هوشمندي پليس دارد.
لازم نيست عمليات پليس هميشه به شيوهاي قهرمانانه و تأثيرگذار انجام شود، همين كه بعدا سرگرد را سر مزار مأموري كه در راه نجات دانشمند هستهاي شهيد شده ميبينيم، گوياي همهچيز است.