0

تاوان گناهم را مي‌پردازم

 
samsam
samsam
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1387 
تعداد پست ها : 50672
محل سکونت : یزد

تاوان گناهم را مي‌پردازم

 

 
هنري استون جوان 22 ساله‌اي است كه قتل زني 21 ساله به نام نيكي شاين به نام او نسبت داده شده است. وي متهم است با شليك يك گلوله جان زني را كه قصد داشت از او مواد مخدر بخرد گرفته و سپس متواري شده است.

«هميشه فكر مي‌كنم اگر در خانواده‌اي غير از آنچه داشتم به دنيا مي‌آمدم اوضاعم خيلي بهتر بود. شايد اگر پدري داشتم كه درآمد خوبي داشت يا مادري كه پشتيبان و حامي من بود كار به جايي نمي‌رسيد كه بناچار روي به كار خلاف بياورم. من فرزند اول يك خانواده 9 نفره بودم. براي اين كه زنده بمانم، مجبور بودم از هفت سالگي كار كنم. پدرم كارگر ساختماني بود و درآمدش كفاف خرج و مخارج خانه را نمي‌داد. برادر و خواهران ناتني‌ام كه كوچك‌تر از من بودند وضعيت‌شان از من هم بدتر بود. وقتي‌هفت ساله بودم، پدرم به من گفت بهتر است به فكر داشتن يك درآمد باشم، چون او نمي‌تواند براحتي از پس مخارج خانه بربيايد. وقتي به او گفتم من كاري بلد نيستم كه انجام بدهم، جواب داد كه اهميتي ندارد از چه راهي باشد، مهم اين است كه بتواني پول در بياوري. جمله پدرم، تكليف مرا روشن كرد. من بايد از هر طريقي به پول مي‌رسيدم و براي پسري در سن و سال من، فروش موادمخدر تنها راه بود. راهي كه در نهايت مرا به زندان كشاند.

هنري استون جوان 22 ساله‌اي است كه قتل زني 21 ساله به نام نيكي شاين به نام اونسبت داده شده است. وي متهم است با شليك يك گلوله جان زني را كه قصد داشت از او مواد مخدر بخرد گرفته و سپس متواري شده است. ماموران پليس حدود سه ماه وقت صرف كردند تا توانستند هنري را به اتهام قتل شناسايي و دستگير كنند. اتهامي كه حبس ابد را براي او پيش رو خواهد داشت.

نمي‌خواستم كار كنم

روزي كه پدرم به من گفت ديگر حتي يك سنت هم براي پول تو جيبي به من نمي‌دهد و بايد كار كنم، عاشق درس خواندن بودم. با اين‌كه خانواده خوبي نداشتم و هيچ پشتوانه‌اي برايم وجود نداشت و حتي يك نفر هم تشويقم نمي‌كرد اما دوست داشتم تحصيل كنم. فكر مي‌كردم از اين راه مي‌توانم آينده‌اي براي خودم بسازم و از وضعيتي كه داشتم خلاص شوم. نمي‌فهميدم چرا پسربچه‌هايي كه در سن و سال من بودند، مي‌توانستند براحتي به مدرسه بروند، اما براي من همه چيز سخت و طاقت‌فرسا بود. بچه‌هاي كوچك‌تري كه در خانه بودند هر كدام برايم مشكل ايجاد مي‌كردند.

زندگي پرجمعيت ما در اتاق كوچكي كه داشتيم، بيشتر به جهنم شبيه بود تا يك خانه و خانواده‌اي صميمي. وقتي براي اولين بار تنها ده دلار بابت حمل يك بسته بسيار كوچك موادمخدر گرفتم، فورا آن را به پدرم دادم. او كه خودش مرا به كارفرمايم معرفي كرده بود دستي به سرم كشيد و گفت با وجود سن كمي كه دارم بسيار زرنگم و به من افتخار مي‌كند. براي اولين بار بود كه در طول چند سال عمرم پدرم به من اهميت مي‌داد و همين برايم كافي بود. از خلاف بودن كاري كه مي‌كردم، كاملا اطمينان داشتم اما راه ديگري هم پيش پايم نبود. زندگي اسفباري كه ما داشتيم، باعث شده بود خيلي زودتر از سن خودم بزرگ شوم و از خيلي چيزها سردربياورم. راهي جز فروش مواد برايم نبود و من هم همين كار را انتخاب كردم. وقتي ده ساله بودم صدها دلار پول درآورده بودم و به يكي از مهره‌هاي مهم در گروه كوچك فروش موادمخدر محله‌مان تبديل شده بودم.

پدرم بشدت مرا تشويق مي‌كرد و از اين‌كه مي‌ديد پسر كم سن و سالش با شجاعت مي‌تواند اين اندازه پول در بياورد در پوست خودش نمي‌گنجيد. سال‌ها به همين منوال گذشت تا اين‌كه رئيسم كه پسري جوان بود در درگيري مسلحانه گروه‌هاي پخش موادمخدر كشته شد.

پس از مرگش همه چيز از هم پاشيد و من براي مدت بسيار طولاني بيكار بودم. با اين‌كه هرچه درمي‌آوردم را به پدرم مي‌دادم، اما با اين حال مقداري هم براي خودم مي‌ماند كه آن را خرج تفريحاتم مي‌كردم. نداشتن پول و كاري كه ديگر براي من به عنوان تنها سرگرمي به شمار مي‌آمد، سخت و كسل‌كننده بود. مي‌دانستم با اين شرايط در خانه پدرم جايي نخواهم داشت.پدرم از اين‌كه پولي به او نمي‌دادم بشدت شاكي بود و مدام تكرار مي‌كرد آنقدر بزرگ شده‌ام كه بتوانم روي پاهاي خودم بايستم و بايد خانه آنها را ترك كنم. شرايط بسيار بدي بود، از يك‌سو مدام مي‌ترسيدم كه در تحقيقات پليس در مورد گروه فروش مواد مخدر من هم شناسايي شده و خيلي زودتر از رسيدن به آرزوهايي كه در سر داشتم، روانه زندان شوم و از سوي ديگر هم نداشتن درآمد بشدت افسرده‌ام كرده بود تا اين كه پيشنهاد جديدي به من شد. يك فروشنده معتبر موادمخدر كه نام مرا از سال‌ها قبل شنيده بود و مي‌دانست با وجود سن و سال كمي كه دارم خيلي خوب كار مي‌كنم پيشنهاد كرد براي او كار كنم و منهم با كمال ميل پذيرفتم. كاري كه به كشته شدن آن زن جوان انجاميد.

زن معتاد، قرباني خشونت فروشنده

جسد بي‌جان نيكي شاين در حالي كه با شليك يك گلوله از پا در آمده بود نيمه‌هاي شب در خياباني خلوت كشف شد. تحقيقات اوليه پليس نشان مي‌داد او تنها با يك گلوله كه از نزديك به سرش شليك شده از پا در آمده و قاتل متواري شده است.

تلاش براي دستگيري قاتل اين زن كه دوستانش از او به عنوان فردي بشدت معتاد به مواد مخدر ياد مي‌كردند بلافاصله آغاز شد. به​نظر مي‌رسيد اين زن جوان كه در يك رستوران خدمتكار بود قرباني درگيري با فروشندگان
مواد مخدر شده كه مدام با او در تماس بوده‌اند. چند ماه طول كشيد تا در نهايت تحقيقات پليس و دستگيري يكي از حلقه‌هاي اصلي فروش مواد مخدر در منطقه، ماموران را به هنري استون رساند. جواني كه اعتراف كرد سال‌هاست در كار فروش مخدر است و قتل زن جوان به خاطر بدهي‌هاي بيش از اندازه‌اش اتفاق افتاده است.

انسانيت را از ياد بردم

شغل جديدي كه به من داده شده بود بسيار گسترده‌تر از قبلي بود. هم خودم سن و سال بيشتري داشتم و هم كسي كه برايش كار مي‌كردم حلقه گسترده‌تري از فروش موادمخدر داشت كه سبب مي‌شد معاملات بزرگ‌تري صورت بگيرد. استفاده از اسلحه را دوست نداشتم، نمي‌دانم چرا هميشه فكر مي‌كردم سرانجام اين وسيله روزي برايم مشكل ساز مي‌شود كه درست هم فكر مي‌كردم. اما چاره‌اي نبود. به دستور رئيسم كه اكنون او هم دستگير شده بناچار بايد مسلحانه تردد مي‌كرديم و با افرادي كه مشتريان جديدمان بودند به اين شكل برخورد كرده و از آنها زهرچشم مي‌گرفتيم. شب حادثه با از زن جواني كه مدت‌ها بود از ما خريد مي‌كرد قرار داشتم. من هرگز خودم سر قرارهايي كه معاملات ناچيز در آنها رقم مي‌خورد شركت نمي‌كردم اما اين بار مجبور بودم به توصيه رئيسم كار را خودم انجام دهم. به من گفته بودند اين زن ماه‌هاست با وجود اعتياد شديدش پولي براي خريد مواد پرداخت نكرده و همواره با بهانه‌هاي واهي و ادعاي اين‌كه از مشتريان قديمي ماست هروئين را مجاني دريافت كرده است.براي من كه مي‌بايست هر كاري را به خاطر رئيسم انجام مي‌دادم اين موضوع ديگر قابل گذشت نبود و خودم راهي قرار با اين زن شدم كه نه پولي براي دادن داشت و نه به‌خاطر آشنايي زيادش با شبكه ما مي‌توانستم او را براحتي از سر بـــاز كنم. وقتــــي او را ديدم يكه خوردم. بشدت اعتياد داشت و مشخص بود ديگر چيزي به زندگي‌اش باقي نمانده است. نحيف بود و حتي ناي حرف زدن نداشت.

وقتي به او گفتم بدهي زيادي دارد كه بايد تسويه كند شروع به فحاشي كرد و گفت سال‌هاست گروه پخش‌كننده مخدر ما را مي‌شناسد و اگر بخواهيم آزارش دهيم همه ما را به پليس لو مي‌دهد. كار به جاي باريك كشيده شده بود و مي‌دانستم اگر رئيسم باخبر شود كه چنين دردسري داريم حتما مرا بازخواست مي‌كند. وقتي سعي كردم او را با تهديد بترسانم و به نتيجه نرسيدم در نهايت گلوله‌اي به سمتش شليك كردم. تا آن زمان دست به اسلحه نبرده بودم اما ديگر چاره‌اي نبود. بايد به هر شكلي دهانش را مي‌بستم تا مشكلات بيشتري برايمان به بار نياورد. تا اين‌كه چند هفته بعد يكي از همكاران نزديكم دستگير شد و مرا لو داد. گرچه از زمان قتل آن زن مي‌دانستم بالاخره به دام مي‌افتم و تاوان گناهم را خواهم پرداخت.

مترجم: الميرا صديقي

منبع: كورت نيوز

 
جمعه 3 شهریور 1391  9:06 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها