جوان صحرانشینی، سرگردان در صحرا می رفت تا این که خود را در کنار چاهی یافت.

دختری بسیار زیبا همچون قرص ماه، از آن آب می کشید.

به او گفت:"دیوانه وار عاشق توام "
دختر جوان پاسخ داد:"کنار چشمه زن دیگری هم هست، چنان زیباست که من حتی لایق خدمت گذاری او هم نیستم."
جوان فورا روی برگرداند،کسی نبود.
پس دخترک ندا داد:"صداقت چه زیباست و دروغ چه زشت! می گویی واله و شیدای منی، اما همین بس که از زن دیگری با تو سخن گویم تا روی از من بر گردانی "

" اگر عمیقا به زنی عشق بورزی، این عشق هرگز تازگی خود را از دست نخواهد داد..."