رمان با بچه های ده خودمان
آفتاب از پشت پاره ابرهای ارنجی و سرخ می دمید که قربانعلی به اتفاق عمو مراد، گله را که متعلق به ارباب بود از ده بیرون کشاندند و به سوی دامنه راندند. سگهای گله، به گوسفندهایی که عقب می ماندند و یا جدا می شدند تنه می زدند و آنها را وارد گله می کردند. پارس کنان به این سو و آن سو می دویدند و دندانهای سفید شان می درخشید و هیاهو کنان، گله را که پشت سرش غبار ضخیم و کوتاهی جا می گذاشت، نظم می دادند.