0

تشرف خدمت ولی عصر در شب بیست وسوم ماه رمضان

 
samsam
samsam
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1387 
تعداد پست ها : 50672
محل سکونت : یزد

تشرف خدمت ولی عصر در شب بیست وسوم ماه رمضان

عالم عامل سيد محمد هندى فرمود: روايـتى را به اين مضمون ديدم كه اگر مى خواهى شب قدر را بشناسى , هر شب از ماه رمضان صد مرتبه سوره مباركه دخان (حم دخان ) را بخوان . 
همين كار را شروع نمودم و به طورى روان شدم , كه شب بيست و سوم از حفظ مى خواندم . 
آن شـب بـعـد از افـطـار به حرم اميرالمؤمنين (ع ) مشرف شدم , اما جايى پيدا نكردم كه در آن جا بـنـشينم و چون در طرف پيش رو, پشت به قبله و زير چهل چراغ , به خاطرزيادى جمعيت در آن شـب , جايى نبود, رو به قبر منور كردم و چهارزانو نشستم ومشغول خواندن سوره دخان شدم . 
در ايـن بـيـن , مـرد عـربـى را ديـدم كـه كنار من و مثل من نشسته است . 
ايشان قامتى ميانه , رنگى گندمگون , چشمها و بينى و رخسار نيكويى داشت و نهايت مهابت را مانند شيوخ و بزرگان عرب داشـت , جـز آن كـه جـوان بود و به خاطر ندارم كه آيا محاسن مختصرى داشت يا نه , ولى احتمال مـى دهـم كـه داشت . 
باخود مى گفتم چه شده كه اين عرب بدوى به اين جا آمده و نشسته است ! زيرا اين شكل نشستن مانند نشستن عجمها است و امشب چه حاجتى دارد؟ آيا از شيوخ وبزرگان خزاعل (دسته اى از اعراب ) است كه كليددار يا غير او دعوتش كرده اند و من مطلع نشده ام ؟ بعد از آن با خود گفتم : نكند ايشان حضرت بقية اللّه (ع ) باشند. 
به صورتشان نگاه مى كردم و ايشان به طرف راست و چپ خود به زوار نگاه مى كردند نه به طورى كه منافى با وقار باشد. 
با خود گفتم از او سؤال مى كنم كه منزلش كجا است ؟ يا اين كه خودش كيست ؟ تا چنين اراده اى كردم , به طورى قلبم گرفت كه مرا رنجاند و احتمال مى دهم كه رويم از آن درد زرد شـد. 
هـمين طور درد دل داشتم تا آن كه با خود گفتم خداوندا من ازايشان سؤال نمى كنم , دلم را به حال خود رها كن و از اين درد نجاتم بده . 
همان لحظه قلبم آرام شد. 
بـاز راجع به او فكر مى كردم . 
دوباره تصميم گرفتم سؤال كنم و جوياى حالش شوم وگفتم : اين سؤال چه ضررى دارد؟ همين كه اين قصد را نمودم , دلم به درد آمد و به همان شكل بودم تا از آن فكر منصرف شدم و عهد كردم چيزى از او نپرسم . 
همان جاباز دلم آرام شد. 
بـه زبان مشغول خواندن قرآن بودم , ولى چشمان خود را به رخسار و جمال ايشان دوخته و درباره ايـشـان فكر مى كردم . 
تا آن كه شوق او مرا واداشت كه براى بار سوم تصميم گرفتم از حالش جويا شـوم , بـاز دلـم به شدت به درد آمد و مرا آزار داد. 
اين بارصادقانه تصميم بر ترك سؤال گرفتم و بـراى خـود نشانه اى براى شناختنش تعيين كردم , بدون آن كه از او بپرسم به اين صورت كه از او جدا نشوم و هر جا مى رود با اوباشم . 
اگر منزلش معلوم شد, كه از مردم معمولى است و چنانچه از نظرم غايب گرديد, حضرت بقية اللّه ارواحنافداه است . 
ايـشان نشستن را به همان صورت طول داد و ميان من و او فاصله اى نبود, بلكه گوياجامه من به جامه ايشان چسبيده بود. 
در اين هنگام خواستم وقت را بدانم , چون صداى ساعت حرم را از كثرت جمعيت نمى شنيدم . 
شخصى پيش روى من بود وساعت داشت . 
قدمى برداشتم كه از او بپرسم , اما بـه خاطر فشار جمعيت از من دورشد و من هم به سرعت به جاى خود برگشتم و ظاهرا يك پايم را اصلا از جاى خودبرنداشته بودم , ولى ديگر آن بزرگوار را نديدم و نيافتم . 
از حـركـت خـود پشيمان شدم و خود را سرزنش كردم كه خودم را از چنين فيض بزرگى محروم نموده ام 


منبع: بركات حضرت ولى عصرعلیه السلام (خلاصه العبقرى الحسان) 
نويسنده: على اكبر نهاوندى

چهارشنبه 18 مرداد 1391  12:06 PM
تشکرات از این پست
rezaamf
دسترسی سریع به انجمن ها