0

ديوان حافظ - غزل 271

 
hemmatmehdi
hemmatmehdi
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 824
محل سکونت : تهران

ديوان حافظ - غزل 271

 ديوان حافظ - غزل 271

دارم از زلف سياهش گله چندان که مپرس

که چنان ز او شده‌ام بی سر و سامان که مپرس

 

کس به اميد وفا ترک دل و دين مکناد

که چنانم من از اين کرده پشيمان که مپرس

 

به يکی جرعه که آزار کسش در پی نيست

زحمتی می‌کشم از مردم نادان که مپرس

 

زاهد از ما به سلامت بگذر کاين می لعل

دل و دين می‌برد از دست بدان سان که مپرس

 

گفت‌وگوهاست در اين راه که جان بگدازد

هر کسی عربده‌ای اين که مبين آن که مپرس

 

پارسايی و سلامت هوسم بود ولی

شيوه‌ای می‌کند آن نرگس فتان که مپرس

 

گفتم از گوی فلک صورت حالی پرسم

گفت آن می‌کشم اندر خم چوگان که مپرس

 

گفتمش زلف به خون که شکستی گفتا

حافظ اين قصه دراز است به قرآن که مپرس

 

پنج شنبه 6 آبان 1389  12:42 AM
تشکرات از این پست
nilooofar
دسترسی سریع به انجمن ها