0

اینو میگن سبیل، اینو میگن سبیل!

 
samsam
samsam
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1387 
تعداد پست ها : 50672
محل سکونت : یزد

اینو میگن سبیل، اینو میگن سبیل!

 

«آن کسانی که مسئولیتی دارند و با خون شهدا و ایثار و استقامت و کار و تلاش سربازان گمنام، نام و عنوانی پیدا کرده اند مواظب خود باشند.» (دو روز قبل از شهادت-13/۵/62)

 

خبرگزاری فارس: اینو میگن سبیل، اینو میگن سبیل!

 

به گزارش خبرنگار ادبیات انقلاب اسلامی؛ 15 مرداد 1362 روز شهادت روحانی مخلصی است که یک روز تنها و گمنام رفته بود کردستان. با شروع جنگ به خوزستان رفت و پس از دو سال حضور و کسب تجربه به فرماندهی سپاه سوم رسید. اما مدتی بعد، همه چیز را سه طلاقه کرد و خاکی خاکی، در هیات یک تک تیرانداز به شهادت رسید.

به مناسبت این روز عزیز برش هایی از کتاب «بوی باران» که مولف آن "سید علی بنی لوحی" است را برایتان آماده کرده ایم. ویژگی جالب این کتاب که در قطع خشتی است، انتخاب عکس های ارزشمند و کمتر دیده شده از سردار شهید مصطفی ردانی پور است که به صورت یک صفحه عکس و یک صفحه خاطره آمده اند.

 

***

 

خبر رسید که ضدانقلاب با حمله به روستایی نزدیک سنندج، دکتر جهاد سازندگی را به اسارت برده

است. صبح اول وقت راه افتادیم. مصطفی -عمامه به سر- اما با بند حمایل و یک نوار فشنگ تیربار دور کمر قوت قلب همه بود.

پیشمرگ های کرد که در کنار ما با دشمن می جنگیدند، چپ چپ به مصطفی نگاه می کردند، باور نمی کردند او اهل رزم و درگیری باشد. همان صبح زود، ضدانقلاب، دکتر را به شهادت رسانده بود اما درگیری تا عصر ادامه داشت. وقت برگشتن، پیشمرگ ها تحت تاثیر شجاعت مصطفی، ول کن او نبودند. یکی از آنها، بلند طوری که همه بشنوند گفت:

- ایو میگن آخوند، اینو میگن آخوند!

مصطفی می خندید. دستی کشید به سبیل های تا بناگوش آن کاک مسلح و گفت:

- اینو میگن سبیل، اینو میگن سبیل!

(ص12)

 

*

 

چند روز مانده بود به عملیات ثامن الائمه و گردان ها باید آبادان را از محاصره خارج می کردند. این فرمان امام بود. پس از یکی دو ساعت که دعا تمام شد، تازه کار اصلی شروع شد و آنها که حال و حوصله داشتند رهسپار شدند. مصطفی بدون اینکه از حالت دعا خارج شود با پای برهنه و با گریبان چاک شده به طرف بیابان در جهت شرق که در انتها به آب گرفتگی هور شادگان ختم می شد شروع به دویدن کرد، یاران او نیز همصدا و گریان حرکت کردند. حالت عجیبی بود. صدای سربازان امام زمان(عج) در بیابان پیچیده بود:

- یابن الحسن کجایی؛ آقا چرا نیایی؟

(ص32)

 

*

 

«آن کسانی که مسئولیتی دارند و با خون شهدا و ایثار و استقامت و کار و تلاش سربازان گمنام، نام و عنوانی پیدا کرده اند مواظب خود باشند.» (دو روز قبل از شهادت-13/5/62)

(ص96)

 

*

 

پس از عملیات رمضان از مسئولیت کنار کشید. هرچه اصرار کردند فایده ای نداشت. تصمیم گرفته بود تک تیرانداز ادامه دهد:

- برادر عزیز، تو از فرماندهان رده اول جنگ هستی. نمی شه تک تیرانداز باشی. همه تو رو می شناسند.

«اگه بگید از خوزستان برو، می رم. ولی از جبهه که نمی تونید منو اخراج کنید. اگه مزاخمم میرم غرب. میرم کردستان.»

(ص106)

 

*

 

لابد عراقی ها نباید می فهمیدند که مصطفی شهید شده است. می گفتند اگر اسیر شده باشد برای او بد می شود، اما مصطفی کسی نبود که تن به اسارت دهد. برای مصطفی هیچ کس اطلاعیه نداد. خبر شهادت او را صدا و سیما که نگفت هیچ، مراسمی هم برای او گرفته نشد. اگر کسی برای مصطفی گریه کرد، در تنهایی بود. در سکوت و خلوت بود.

(ص136)

یک شنبه 15 مرداد 1391  11:41 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها