پاسخ به:بانك جوك و لطيفه
معلم: آخرين دنداني كه در مي آيد چه دنداني است؟
شاگرد: دندان مصنوعي است
یک روشنفکره از نويسنده میپرسه: شما از اصطلاح خلاء دردناك زياد استفاده ميكنيد، مگه ممكنه چيزي هم خالي باشه هم درد كنه؟
نويسنده میگه: عجيبه! مگه شما تا حالا سردرد نگرفتيد؟
يه روز يه آق سیا مي ره دكتر تغذيه براي رژيم، دكتر مي گه: فقط روزي 3 تا نون مي توني بخوري. سیا میگه: قبل از غذا يا بعد از غذا!
پدری به دخترش میگه: دخترم راجع به پیشنهاد ازدواجی که بهت داده اند خوب فکرهایت رو بکن. دختر گریه کنان میگه: ولی من می خواهم پیش مامانم باشم. پدر: خوب، اونم با خودت ببر عزیزم
رئیس بیمارستان از دکتره میپرسه: خوب عمل چطور بود؟
دکتره میگه: اوه، مگه اونو برای کالبد شکافی نیاورده بودند!؟
يه دختر مسيحي ميره پيش کشيش که به گناهاش اعتراف کنه.
ميگه: من هر دفعه از جلوي آينه رد ميشم، به خودم ميگم من چقدر خوشگلم،
من گناه ميکنم؟
کشيشه ميگه: نه دخترم شما گناه نميکني، اشتباه ميکني
فریدون هميشه لباس مشكی می پوشيده. دوستاش ميگن چرا هميشه مشكی می پوشی؟
ميگه: آخه من ختم روزگارم!
غضنفر می ره امتحان رانندگی، افسر بهش می گه حركت كن. غضنفرمی زنه دنده عقب! افسر میپرسه چرا دنده عقب می ری؟ می گه می خوام خیز بگیرم!
از یارو می پرسن خواهرت دختر زائیده یا پسر؟
میگه به من اطلاع ندادن, هنوز نمیدونم دایی شدم یا خاله
غضنفرگیر داده بوده صندلی عقب هواپیما بنشینه میپرسن چرا؟
میگه: «مگه نشنیدی همیشه میگن سرنشینان هواپیما کشته شدند. هیچ وقت صحبتی از بقیه مسافران نبوده»
سه تا پسر درباره پدرهایشان لاف می زدند: اولی گفت: «پدر من سریعترین دونده است. اون می تونه یک تیر رو با تیرکمون پرتاب کنه و بعد از شروع به دویدن، از تیر جلو بزنه.» دومی گفت: «تو به این میگی سرعت؟ پدر من شکارچیه. اون شلیک میکنه و زودتر از گلوله به شکار میرسه.» سومی سرشو تکون داد و گفت: «شما دو تا هیچی راجع به سریع بودن نمی دونید. پدر من کارمند دولت است. اون کارشو ساعت ۴:۳۰ تعطیل میکنه و ۳:۴۵ تو خونه است!»
یه روزی از طرف دامپروری میرن گاوداریه یه بابایی. میگن شمابه گاواتون چی میدی میخورن. میگه پوست هندونه، طالبی و ... دویست هزار تومن جریمش میكنن. چند ماه دیگه دوباره میان می پرسن چی میدی میخورن یارو می ترسه میگه: چلوكباب، چلومرغ، و ... اینبار دویست و پنجاه هزار تومن جریمش میكنن. میرن چند وقت دیگه میان میگن چی میدی میخورن؟ میگه والا نمیدونم پولشو میدم خودشون میرن میخرن می خورن!
پسرک دوان دوان به خانه آمد و به مادرش گفت: مامان پنجاه تومن بهم بده تا به یه مرد فقیر بدم. مادر پنجاه تومان به پسرک داد و پرسید:حالا اون مرد فقیر کجاست؟ پسرک پاسخ داد: سرکوچه است. داره بستنی می فروشه.
روزی یكی از همسایهها خواست خر ملانصرالدین را امانت بگیرد. به همین خاطر به در خانه ملا رفت. ملانصرالدین گفت: "خیلی معذرت میخواهم خر ما در خانه نیست". از بخت بد همان موقع خر بنا كرد به عرعر كردن. همسایه گفت: "شما كه فرمودید خرتان خانه نیست؛ اما صدای عرعرش دارد گوش فلك را كر میكند." ملا عصبانی شد و گفت: "عجب آدم كج خیال و دیرباوری هستی. حرف من ریش سفید را قبول نداری ولی عرعر خر را قبول داری."
یه نفر از تو خیابون رد میشده، می بینه یه بچه نشسته کنار خیابون گریه میکنه. میگه چی شده عزیزم؟ پسر بچه میگه اسکناس 100 تومانی ام را گم کردم. مرد میگه این که گریه نداره بیا این 100 تومان مال تو. بچهه بلندتر می زنه زیر گریه!!! مرده میگه: دیگه چیه؟ بچه میگه : اگه اسکناسم رو گم نکرده بودم الان 200 تومان داشتم....