0

خاطرات جنگ

 
farshon
farshon
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 43957
محل سکونت : خراسان رضوی

خاطرات جنگ

جامانده

برای خانواده ی شهدا خیلی احترام قائل بود. همیشه سفارش می کرد حتماً به این خانواده ها سر بزنید.

 

یک بار که به مرخصی آمده بود، بچه را برداشتیم و رفتیم بهشت رضا.

 

 

 

در حین عبور از قبور شهدا چشمم به محمد افتاد؛ آرام و بی صدا اشک می ریخت. از کنار مزار شهیدی عبور کریم، از دوستانش بود. فرزندم را که هنوز کوچک بود بغل گرفت و به نزدیکی عکس شهید رفت. بعد با لحنی بغض آلود اما مهربان گفت: «عزیزم بیا عکس عمو را ببوس.» دیگر طاقت نیاورد، بلندبلند گریه می کرد و بریده بریده می گفت: «اینها رفتند و من هنوز مانده ام.»

 

و چه زیبا رفت…

 

مدیرتالارلطیفه وطنزوحومه

سه شنبه 27 تیر 1391  9:33 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها