معلم مهد کودک کفش های پسر را با زور فراوان وارد پاهای پسر کرد پس از مدتی پسر گفت:کفش های من تابه تا است!
معلم بار دیگر با خون سردی کفش های پسر را با زور در آورد و دوباره وارد پاهایش کرد و گفت :عجب کفش هایییی! و پسر گفت:این کفش من نیست ها !
معلم چند نفس عمیق کشید وسعی کرد که خون سردی خود را حفظ کند و در حالی مه کفش های پسر را در می آورد گفت:کفش های تو کدام است؟
پسر گفت:این ها کفش های برادرم است!ولی مادرم به خاطر این که من کفش نداشتم گفت اشکالی ندارد که آنها را بپشوم!
معلم در حالی که سرخ شده بود کفشها را در پای پسر کرد و گفت دستکش هایت کو؟؟ در جیب هایت نبود ؟!!!
پسر:خب در کفشم بود دیگه!!!!