فقط یک مجروح روی برانکارد قرار داشت که تمام سر و صورتش را خون پوشانده بود و جای ترکش در سرش دیده میشد. یک چشمش میوزیس شده بود و چشم دیگر دیلافیوتن.
او احمد بود!
به سرعت به طرف شیلنگ آب رفتم و در حالی که اشک میریختم به آرامی او را شستشو دادم. پس از معاینات اولیه، با همکارانم به این نتیجه رسیدیم که عمل سریع اجتنابناپذیر است. معمولاً مجروحین مغزی به دلیل نبود متخصص جراحی مغز و اعصاب بلافاصله به اهواز منتقل میشدند ولی شرایط احمد به قدری بحرانی بود که تن دادن به این ریسک عقلایی نبود. انتقال احمد به اهواز نیز اصلاً به صلاحش نبود و او امکان نداشت تا نیم ساعت دیگر زنده بماند. دلم بدجوری گرفته بود. همکارانم هم وضعی مشابه من داشتند. قیافه شاد و خندان او مثل فیلم روی پرده سینما جلوی چشمم بود. لبخند تلخی زدم و گفتم: چه کنیم آقایان؟ نمیشود دست روی دست گذاشت، باید کاری بکنیم! متخصص بیهوشی یکبار دیگر با دقت بیشتری او را معاینه کرد و با نگرانی در حالی که سرش را تکان میداد گفت: کارش تمام است. نمیدانم، هیچ شانسی نیست. متأسفانه رفتنی است!
برای مدت کوتاهی به فکر فرو رفتم و سپس گفتم: اگر همه شما فتوا بدهید امیدی به حیات او نیست من حاضرم عملش بکنم. همه با تعجب نگاهم کردند. حتماً به این فکر میکردند که ارتوپدی چه ربطی به جراحی مغز دارد. نخواستم بیش از این در انتظار بمانند. بلافاصله ادامه دادم که: من، در طول رزیدنتیم شش ماه دوره جراحی مغز و اعصاب دیدهام. ( به یاد دوران رزیدنتیم افتادم. در آن سالها که زیاد هم دور نبود، تحصیل در رشته ارتوپدی بدین نحو بود که یک رزیدنت سال اول این رشته اجباراً میبایست شش ماه دوره جراحی عمومی و شش ماه دوره جراحی مغز و اعصاب را بگذراند. دورههایی که متأسفانه در حال حاضر به فراموشی سپرده شده و حذف شدهاند و رزیدنتها از کسب تجربه در این زمینه محرومند و فقط دو ماه دوره جراحی را آن هم شکسته بسته میبینند. دورههای خوبی بود که کارایی آن در شرایط فعلی و هر شرایط خاصی میتوانست کارا و مثمر ثمر باشد.
زود تصمیم بگیرید داره دیر میشه. اگر فکر میکنید با اعزام احمد به اهواز تا پنجاه درصد زنده میمونه سریعاً روانهاش کنیم و اگر متفقالقول هستید که شانسی برای او متصور نیست بگویید تا دست به کار شویم.
چند ثانیه سکوت، مثل یک قرن گذشت و بعد اتخاذ تصمیم شد.
همه همکاران در اطاق عمل حاضر شدند و متخصصین بیهوشی، بیهوشی دادند و من مشغول شدم. سرش را تراشیدم و شروع کردم.
تیغ جراحی را به دست گرفتم و برشی هوایی روی پوست دادم. سعی کردم بدون لرزش دست و بسیار سریع این کار را انجام دهم. دلهره و ترس از عواقب آن و عدم موفقیت آزارم میداد. تمام تلاشم این بود که همراهانم در اطاق عمل که دقیقاً میدانستند من در این کار بسیار مبتدی هستم اعتماد خود را از دست ندهند. مته را سریع به دستم دادند و قسمتهایی از جمجمه را که احتمال میدادم بیشترین خونریزی از آنجا باشد هدف گرفتم و بدون وقفه و کوچکترین تردید شروع به باز کردن جمجمه کردم. هنوز لایه استخوانی را کاملاً بر نداشته بودم که خون فوران کرد. تمام محل عمل را خون گرفت. شریان خونریزی دهنده گم شد. گلوگاه پمپر را گرفتم و وارد حوضچه خونی کردم تا به مکش خون، شریان پاره را پیدا کنم. قلب بیمار برای لحظاتی شروع به تند شدن کرد. نکند علامتی از، از کار افتادن قلب باشد. حوضچه خونی تا نصف خالی شده بود. خوشبختانه سر شریان را پیدا کرده بودم و این علامت خوبی بود. آن را سریع گرفتم ولی از نوک پنس در رفت. خونریزی دوباره شدت گرفته بود. مجدداً پمپاژ کردم و رویه شفاف مغز را به استخوان اطراف دوختم و سر شریان را نیز ترمیم کردم. همه چیز را کنترل کردم. از جایی خون خارج نمیشد. محل را کاملاً تمیز کردم. نه! خوشبختانه جایی نشت خون وجود نداشت. خیالم راحت شد. ولی آیا مریض زنده است. به قدری آرام خوابیده بود که ترس برم داشت. پرستار عرقهایم را خشک کرد و در همان حال برای لحظهای چشمم به چشم متخصص بیهوشی دوخته شد. لبخند رضایت آمیزش، شک را از وجودم خارج کرد. چشمهای بیمار را کنترل کردم، بدتر نشده بود و این جای امیدواری داشت. با سرعت شروع به بستن زخم کردم. با اعتماد به نفس عجیبی سوزن را حرکت میدادم تمام سعیم این بود که رکوردم را در دوختن پارگیها بشکنم. رقیب من در این مبارزه مرگ و زندگی ، زمان بود و من میبایست بر زمان پیروز میشدم. استخوان را سر جایش گذاشتم و پوست را بستم. یک بار دیگر به چشمهای متخصص بیهوشی چشم دوختم. مثل اینکه زندگی داشت لبخند میزد.
گشادی مردمک بیمار در حال کاهش بود. خدایا خیلی خسته هستم. سپاس برای هم چیز!
خستگی عمل سنگینی که بیش از سه ساعت طول کشید، یک ساعت بعد از تن من و همکارانم در رفت. احمد توی بخش داشت حرف میزد.
منبع: کتاب پرسه دردیارغریب (خاطرات پزشکان) - صفحه: 16