0

خدا، زن، مرد و شیخ

 
parvaz_j
parvaz_j
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : دی 1392 
تعداد پست ها : 9
محل سکونت : اصفهان

خدا، زن، مرد و شیخ

 

هنگامی که خدا زن را آفريد به مرد گفت : "اين زن است. وقتی با او روبرو شدی، مراقب باش که...."

اما هنوز خدا جمله اش را تمام نکرده بود که شيخ مکار سخن او را قطع كرد و چنين گفت:

بله ، وقتی با زن روبرو شدی مراقب باش که به او نگاه نكنی...

سرت را به زير افكن تا افسون افسانة گيسوانش نگردی و مفتون فتنه ی چشمانش نشوی كه از آنها شياطين ميبارند.

گوشهايت را ببند تا طنين صدای سحر انگيزش را نشنوی كه مسحور شيطان ميشوی.

از او حذر كن كه يار و همدم ابليس است.

مبادا فريب او را بخوری كه خدا در آتش قهرت ميسوزاند و به چاه ويل سرنگونت ميکند....

مراقب باش...

 من بی آنكه بپرسم پس چرا خداوند زن را آفريد، گفتم: "به چشم"

شخ انديشه ام را خواند و نهيبم زد كه: "خلقت زن به قصد امتحان تو بوده است و اين از لطف خداست در حق تو. پس شكر كن و هيچ مگو...."

گفتم: "به چشم"

در چشم بر هم زدنی هزاران سال گذشت و من هرگز زن را نديدم، به چشمانش ننگريستم، و آوايش را نشنيدم. چقدر دوست ميداشتم بر موجی كه مرا به سوی او ميخواند بنشينم، اما از خوف آتش قهر و چاه ويل باز ميگريختم.

هزاران سال گذشت و من خسته و فرسوده از احساس ناشی از نياز به چيزی يا كسی كه نميشناختم اما حضورش را و نياز به وجودش را حس مي كردم . ديگر تحمل نداشتم . پاهايم سست شد بر زمين زانو زدم، و گريستم. نميدانستم چرا؟

قطره اشكی از چشمانم جاری شد و در پيش پايم به زمين نشست.

به خدا نگاهی كردم مثل هميشه لبخندی با شكوه بر لب داشت و مثل هميشه بی آنكه حرفی بزنم و دردم را بگويم، ميدانست.

با لبخند گفت: "اين زن است ."

وقتی با او روبرو شدی مراقب باش كه او داروی درد توست.

بدون او تو غيرکاملی .

مبادا قدرش را ندانی و حرمتش را بشكنی كه او بسيار شكننده است .

من او را آيت پروردگاريم برای تو قرار دادم.

نميبينی كه در بطن وجودش موجودی را ميپرورد؟

من آيات جمالم را در وجود او به نمايش درآورده ام.

پس اگر تو تحمل و ظرفيت ديدار زيبايی مطلق را نداری به چشمانش نگاه نكن، گيسوانش را نظر ميانداز، و حرمت حريم صوتش را حفظ كن تا خودم تو را مهيای اين ديدار كنم."

من اشكريزان و حيران خدا را نگريستم. پرسيدم: "پس چرا مرا به آتش قهر و چاه ويل تهديد كردی؟"

خدا گفت: "من؟"

فرياد زدم: "شيخ آن حرفها را زد و تو سكوت كردی. اگر راضی به گفته هايش نبودی چرا حرفی نزدی؟”

خدا بازهم صبورانه و با لبخند هميشگی اش گفت: "من سكوت نكردم، اما تو ترجيح دادی صداي شيخ را بشنوی و نه آوای مرا."

و من در گوشه ای ديدم شيخ دارد همچنان حرفهای پيشينش را تكرار می كند...

یک شنبه 25 مهر 1389  9:53 AM
تشکرات از این پست
golabi KHKHKH68 zoom68 nilooofar mostafavys12
دسترسی سریع به انجمن ها