این شعر را برای مادر های قدیم سروده بودند.
گویند مراچوزاد مادر
پستان به دهان گرفتن آموخت
شبها بر گاهواره ی من
بیدار نشست و خفتن آموخت
دستم بگرفت وپا به پا برد
تا شیوه ی راه رفتن آموخت
یک حرف و دو حرف بر زبانم
الفاظ نهاد و گفتن آموخت
لبخند نهاد بر لب من
برغنچه گل شکفتن آموخت
پس هستی من زهستی اوست
تا هستم و هست دارمش دوست
*******************************************
اما شعری که برای مادران جدید می توان سرود این گونه است:
گویند مراچو زاد مادر
روی کاناپه لمیدن آموخت
شبها بر تلویزیزون تا صبح
بنشست و سریال دیدن آموخت
بر چهره سبوس و ماست مالید
تا شیوه ی خوشگلیدن آموخت
هرماه برفت نزد جراح
آیین چروک چیدن آموخت
دستم بگرفت وبرد بازار
همواره طلا خریدن آموخت
با قوم خودش همیشه پیوند
باقوم شوهر بریدن آموخت
چون سوخت غذای ما شب و روز
از پیک مدد رسیدن آموخت
پای تلفن دو ساعت ونیم
گل گفتن و گل شنیدن آموخت
بابام بیامد چو از سر کار
بیماری و قد خمیدن آموخت