0

داستان موتورها در جبهه

 
nargese_montazer
nargese_montazer
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1391 
تعداد پست ها : 1760
محل سکونت : آذربایجان غربی

داستان موتورها در جبهه

 

1391/03/31   

گفت و گوي شاهد ياران با اسماعيل شاه حسيني، همرزم شهيد چمران

داستان موتورها در جبهه

نويد شاهد: تشكيل يگان موتورسواران كه بعدها يگان ضد تانك بسيار ارزشمندي شد كه منشأ خدماتي ماندگار در دوران دفاع مقدس شد، از ابدعات خاص شهيد چمران بود. از آنجايي كه نقطه شروع آن با حضور اسماعيل شاه حسيني، همرزم اين شهيد گرانقدر شكل گرفت، با اين شكارچي تيزتك روزهاي سخت گفت و گويي داشتيم كه از نظرتان مي گذرد

از آشنايي تان با دكتر چمران بفرماييد.

آشنايي من در مرحله اول به وسيله برادرم حاج حسن آقا بود چون قبل از پيروزي انقلاب گويا با آقاي دكتر آشنا بوده است. چون هنوز هم ايشان چيزي را براي ما تعريف نمي كند. ما دقيقاً نمي دانيم حركت هايش چطور بوده است بعدها فهميديم كه وقتي انقلاب شد با آقاي دكتر برنامه هايي داشته كه هيچ كدام خبر نداشتيم.
به وسيله ايشان با دكتر آشنا شدم. بعد از پيروزي انقلاب به دستور حاجي از طرف نخست وزيري من را مسئول حفاظت قصر فيروزه كردند. در قصر فيروزه يك سري ماشين هاي درباري بود. كاخ وليعهد بود و يك سري اسب هاي قيمتي و آن گونه مسايل.
من آن موقع يك موتور چهارصد تريل داشتم از راه كوه سمت خوجير مي رفتيم. چون كمين مي كردند تا ماشيني يا چيز ديگري بدزدند. ما زير نظر حاج آقا فعاليت داشتيم. چند تا از برادران ديگر با من بودند. آقاي منوچهر هاشمي كه در جبهه شهيد شد نيز همراه من بود. حاجي آن زمان رفته بود كردستان. با حاج آقا براي رفتن به كردستان صحبت كرده بودم.
من قبل از انقلاب قهرمان موتورسواري ايران بودم. آن موقع موتورسواري فدراسيون نداشت در كلوپ بوديم و زير نظر كمپاني ها مسابقه مي داديم. به حاج آقا گفته بودم كه موتور من براي كوه و بيابان خيلي خوب است. حاجي با دكتر هماهنگ كرد و گفت فردا صبح بيا نخست وزيري و با آقاي دكتر صحبت كن. رفتم آنجا و نيم ساعتي صحبت كرديم. نتيجه اين شد كه نمي شود آن جا فعاليت كنم چون در آن كوه ها و دره ها پر از كمين است و فقط شب ها بايد فعاليت كرد.
دكتر گفت: به زودي براي جنوب به من احتياج دارند. آقاي دكتر آن موقع مثل كوه بود، ورزشكار بود. يك روز صبح حاجي به قصر فيروزه زنگ زد گفت سريع پست را ترك كن. موتورت را سوار ماشين كن و به خوزستان بيا، دكتر گفته است كه الان لازمت داريم. زماني كه دكتر آب را كنار محور طراح بسته بود و تانك ها دو طرف آب افتاده بودند تانك ها همه مانده بودند. واقعاً همان حركت ايران را نجات داد. منوچهر هاشمي كارگر ما در مغازه بود. حاجي گفت منوچهر را جاي خودت بگذار. منوچهر دوره اش را هم ديده بود. ما موتور را سوار كاميون كرديم و راه افتاديم.
رسيدم به خوزستان و رفتم به ستاد عملياتي در اهواز. از آنجا يك حكم براي من نوشتند و من را مسلح كردند و گفتند سريع به طراح برو. حاج آقا و دكتر آن جا بودند. صبح زود بود، سريع به آنها ملحق شدم. از آن طرف هم يك عده موتورسوار آورده بودند. آن موقع مدرسه ها را پايگاه كرده بودند. حاج آقا قمردوست مسئول آن مدرسه ها و از رفقاي حاجي بود. زماني كه من با موتور وارد مدرسه رودابه شدم، ديدم روبه رو هفت، هشت نفر با موتور نشسته اند و تمام كله شان را تيغ انداخته اند. من چهار پنج نفر اينها را شناختم. حتي دو سه نفر از آن بچه ها خلافكار بودند. دكتر به يكي دو نفر از آنها گفتند موتورها مال خودتان، برداريد و برويد. گفتم آقاي دكتر موتورها چرا، گفت بگذار ببرند. يكي شان هم بعدها شهيد شد، يكي هم مجروح شد. الان موتورسازي دارد، دستش مجروح شد و با يك دست كار مي كند. اسمش جليل پا كوتاه بود. لكنت زبان هم دارد. رفتم به حاج آقا گفتم اينها چند نفرشان بچه اتابك هستند و كيف زن و ضبط دزدند، گفت خيلي خوب. گفت ديشب من اينها را طوري ساختم كه همه رفتند حمام كله ها را تيغ انداختند، غسل و توبه كردند و فقط براي شهادت مي خواهند خدمت كنند.

دكتر چمران نظري راجع به اينكه از چه موتورهايي استفاده كنيد نداشت؟

البته بايد بگويم كه من يك بار بدون موتور به خوزستان رفته بودم. دكتر نوبت اول گفت چه موتوري بياوريم. گفتم الان تنها، موتورهاي كراس به ايران آمده كه صدا دارد و سرعت هم ندارد. بهترين موتور، موتورهاي ياماها هست كه كمك هاي عقبش گازي است كه اگر روي چاله هاي شش، هفت متري بپرد و لب كانال به مانع بخورد خطري ندارد.
دكتر چمران با كمپاني ايران دوچرخ در تهران تماس گرفته بود و 20 تا موتور صفر، 10تا 250 و 10 تا 400 در كارتون و جعبه آماده كرده بود كه دو روز بعد به آنجا رسيد. سري اول كه با موتور خودم رفته بودم، در طرح با حاج آقا براي شناسايي رفتيم. عراقي ها آمده بودند، تك زده بودند، ما دفاع كرديم، اما آنها فرار كرده بودند. با حاج آقا در خاك و بيابان مي رفتيم، ديديم يك آمبولانس از جاده بيرون رفته است. هيچكس هم نبود و سويچ رويش بود. حاجي پشت فرمان نشست زود دور درجا زد و گازش را گرفت.
شنيدم عقب ماشين يك چيزي تلق تلق صدا مي كند. ايستاديم، در را باز كردم و ديدم كله بچه هاست كه قطع شده است. حاج حسن آقا سريع زمين را با سر نيزه كند و سرها را دفن كرد و دو سه تا سنگ علامت هم گذاشت كه اين مسئله بعدها از ياد رفت. اولين حركت من زماني بود كه كلاه سبزها آمده بودند و مي خواستند جلو بروند. عراقي ها براي آب كانال كشي كرده بودند. كانال هاي بزرگ با دهنه هاي چهارمتري تا هشت متري. در سينه و كف اين كانال را مين گذاري كرده بودند. كلاه سبزها را ترك موتور مي نشانديم و از جايي كه مناسب بود مي پريديم آن طرف كانال. البته كلاه سبزها با حاج آقا و آقاي دكتر در ستاد هماهنگ مي كردند و تعدادي از آنها، سرهنگ ارتش بودند.
با موتور ساعت هفت صبح راه مي افتاديم. من هيچ وقت آب با خودم نمي آوردم، فقط نان همراهم مي بردم. بعد از يكي دو ساعت راه با دو نفر از سربازها جيپ را استتار مي كرديم و سرهنگ ترك من مي نشست.
در يكي از اين ديدباني ها كه انجام مي داديم، با موتور رفتيم. سرهنگ يك بي سيم كوتاه برداشت و آمد پشت من نشست. گفتم كجا مي روي؟ مي خواهي پشت خاكريز عراقي ها برويم، گفت، مي خواهي به كشتن مان بدهي. گفتم نه والله، سريع مي رويم و بر مي گرديم. موتور چهارصد من هم خيلي قوي بود. خودم هم مقام دار ايران بودم. بغل كرخه را گرفتم و راه افتادم، گفتم الان تو را بغل پل تداركاتي سنگر حميد مي برم. گفت، مگر مي شود گفتم بشين. از بغل رودخانه از لاي تيغ ها و بوته هاي دو متري رفتيم و نزديك مقر شديم.
ديدم يك ساختمان 20-25 متري رو به رو است. گفتم سرهنگ من را بغل كن تا پرت نشوي. ديدم آن طرف خانه، عرب ها نشسته اند. عرب ها بلند شدند و از آن طرف رفتند. گفتم سرهنگ در اين خانه يك خبري هست. موتور را لاي بوته ها روشن روي جك گذاشتم. سرهنگ بنده خدا هر چيزي مي گفتم قبول مي كرد. گفتم احتمالاً در اين ساختمان خبري هست. هر دو يك كلاش داشتيم. سرهنگ يك كلت هم داشت. من داشتم جلو مي رفتم، سرهنگ هم با فاصله دو متري من مي آمد. در ساختان باز بود. ديدم يك دست بزرگ بالاست. يك نفر در دهنه در ايستاده بود، يك عراقي با هيكل بزرگ ايستاده بود. يكدفعه مرا ديد من هم فرار كردم. به سرهنگ هم قبلاً گفته بودم اگر يكدفعه مسئله اي پيش آمد سريع بپر پشت ترك موتور من، دو نفري 40-50 متر دويديم و پريديم روي موتور. براي شتاب اول بايد فشار روي عقب موتور مي آمد. همينكه موتور روي چرخ عقب بلند شد سرهنگ گفت: نترس، نترس يواش برو. من هم كه كله ام باد داشت، زود ايستادم و گفتم از كي بترسم. گفت: برو. كمر من را گرفت، عراقي ها شليك مي كردند. براي اينكه رد لاستيك هاي موتور پاك شود، سمت يك گندم زار كه درو نشده بود رفتيم. به سرهنگ گفتم بالا و پايين كه مي شويم من را سفت بگير. رسيدم به كانال كه دو متر هم بيشتر نبود. روي گندم ها پريدم و رفتيم كنار يك درخت ايستاديم.
من مي دانستم كه پل تداركاتي پادگان حميد چه موقعيتي دارد. حاج آقا تشريح كرده بود. اين طرف پل هم خاكريز بود و دو كيلومتر بعد فاصله از پل و رودخانه. خاكريز عراقي ها بود. تداركات از طريق پل به سوسنگرد مي رسيد. چون آنجا را هم اشغال كرده بودند. به سرهنگ گفتم برو بالاي درخت ببين چه خبر است. هيچ خطري هم ندارد. اگر هم دنبال ما بيايند خط موتور گم شده و ما را پيدا نمي كنند. سرهنگ رفت و گفت بيا بالا. ديدم آن عراقي كه هيكل بزرگي داشت با يك آرپي جي كه در دستش است همراه با شش، هفت نفر، به صورت زاويه سه گوش مي آيند. خط موتور را تعقيب مي كردند. سرهنگ ديد كه خاكريز عراقي ها هم آن طرف است.
بعد از ظهر شده بود. سرهنگ شوكه شده بود چون تعداد زيادي از تانك هاي عراقي نيز آنجا بودند. گفت بارك الله. من هم اصلاً جدي برخورد نمي كردم، با يك لحن شوخي گفتم: خاكريز عراقي هاست. سرهنگ گرا مي داد و بچه هاي ما خمپاره مي انداختند. در اين اوضاع من كتلت را لاي نان گذاشته بودم و مي خوردم و كنار جوي آب، لاي چمن ها دراز كشيده بودم و مي ديدم عراقي ها زير آتش همديگر را كول مي كردند. تانك ها منفجر مي شدند نيم ساعت تا سه ربع طول كشيد. بعد از اينكه ما رفتيم آن خاكريز را ترك كردند و تا پشت كرخه عقب نشيني كردند. بين رودخانه و جاده حميديه. ارتش تا صبح آنجا را كوبيد. سرهنگ به ستاد آمد و به دكتر گفت ما هيچ وقت فكر نمي كرديم پشت عراقي ها برويم. با دوربين مي ديديم كه آن چند نفر عراقي هم تا مدت ها آنجا ايستاده بودند و با هم بحث مي كردند. اين يكي، دو تا از خاطرات من بود. البته خاطراتي از اين دست كم نيست.
منبع: ماهنامه شاهد ياران، شماره 


چهارشنبه 31 خرداد 1391  9:10 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها