0

شوق پرواز

 
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

شوق پرواز

مرتضي عبدالوهابي

.....................................................................................................................................................................

آخرين روزهاي سال 1382 بود. صبحانه را خورد و راهي حرم حضرت معصومه(س) شد. خادم افتخاري حرم بود. در مسجد بالاسر، يکي از خادمان افتخاري که از دوستانش بود، به طرفش آمد و بعد از سلام و عليک گفت:

ـ حاج محمدباقر! قرار است يک کاروان از خادمان رسمي و افتخاري آستانه، به صورت خانوادگي عازم کربلا شوند.

ـ شما هم ثبت نام کردي؟

ـ نه! امروز خبرش را شنيدم.

نشاني محل ثبت نام را از خادم گرفت و به آن جا رفت. تا به حال به زيارت امام حسين(ع) نرفته بود، آرزو داشت همسرش را هم با خود ببرد؛ مسئول ثبت نام به احترامش بلند شد و گفت:

ـ خوش آمديد حاج آقا!

ـ شنيدم براي کربلا ثبت نام مي کنيد!

ـ شما از کجا خبردار شديد؟

ـ از يکي از خادمان افتخاري شنيدم. من هم دوست دارم به زيارت کربلا بروم. محبت کنيد اسمم را در ليست بنويسيد.

ـ الان مي نويسم، شما نفر اول هستيد.

ـ خانواده هم هست؛ شنيده ام کاروان خانوادگي است.

ـ چشم حاج آقا! اسم ايشان را هم مي نويسم.

ظهر که به منزل رفت، اين خبر خوش را به همسرش داد. اشک شوق در چشمان زن حلقه زد.

***

چند روز بعد که به حرم حضرت معصومه(س) رفت؛ دوست خادمش با ديدن او گفت:

ـ حاج محمدباقر! براي کربلا اسم نوشتي؟

ـ بله! همان موقع که اطلاع داديد، رفتم و ثبت نام کردم.

ـ من بعد از شما رفتم؛ راستي دو روز ديگر حرکت مي کنيم. به شما اطلاع نداده اند؟

ـ نه!

به دفتر مسئول ثبت نام رفت؛ کسي در اتاق نبود. به سمت ميز رفت و ليست را نگاه کرد. اسم او و همسرش را از ابتداي فهرست خط زده بودند. وقتي مسئول ثبت نام آمد، به او گفت:

ـ چرا اسم من از ليست خط خورده؟!

مسئول ثبت نام به سراغ فهرست رفت و آن را با دقت نگاه کرد؛ قيافه اش در هم رفت و ناراحت شد. وقتي معاونش به اتاق آمد، از او پرسيد:

ـ چرا اسم حاج آقا از ليست خط خورده؟!

ـ چون جزو اولويت اعزام نبودند!

ـ شما در حدي نيستي که اولويت ها را مشخص کني!

جروبحث مسئول ثبت نام و معاونش بالا گرفت و در حال تبديل شدن به دعوا بود؛ لذا آن ها را به آرامش دعوت کرد و گفت:

ـ من منصرف شدم! با هم دعوا نکنيد.

***

از اتاق بيرون آمد، دلش شکسته بود. بغض، راه گلويش را بسته بود. از درب صحن عتيق وارد شد. دورتر از ضريح، کنار يکي از ستون ها ايستاد. ضريح مطهر حضرت معصومه(س) را نگاه کرد و با گريه گفت:

السلام عليک يا بنت الحسن و الحسين! خانم! من خادم شما هستم. اگر قبول داريد، سلام مرا به جدّتان اباعبدالله الحسين برسانيد. دلم مي خواهد فردا به زيارت ايشان بروم.

مدت زيادي گريه کرد، بعد همان جا نشست. هنوز در حال گريه بود که نوري شديد مقابل چشمش ظاهر شد. بانوي محجبه اي را مشاهده کرد. بانو سلام کرد و گفت:

ـ براي چه گريه مي کني؟ من معصومه هستم!

ـ دلم مي خواهد به زيارت آقا اباعبدالله الحسين بروم.

ـ اسم شما را نوشتم، فردا ساعت چهار بعد از ظهر حرکت است، مي رويد.

ـ بي بي جان! من تنها نيستم؛ همسرم هم هست. او از ذريه ي شماست؛ از اولاد موسي بن جعفر است.

ـ اشکال ندارد؛ اسم او را هم نوشتم. فردا ان شاءالله ساعت چهار حرکت است.

از بانوي کرامت تشکر کرد و اشک شوق از ديدگانش جاري شد. غروب آفتاب نزديک بود. به منزل رفت. صداي اذان مغرب را که شنيد، وضو گرفت و مشغول خواندن نماز مغرب شد. مي خواست نماز عشا را بخواند که تلفن زنگ زد؛ گوشي را برداشت. جواني او را به اسم و فاميل صدا کرد و گفت:

ـ حاج آقا! من دفتر مسافرتي دارم. فردا ساعت چهار بعد از ظهر، يک کاروان زيارتي به کربلامي برم. شما هم تشريف مي آوريد؟

با خوشحالي موافقت کرد. جوان آدرس دفتر مسافرتي را به او داد و گفت:

ـ همين امشب بياييد؛ گذرنامه تان را هم بياوريد تا اسم شما را در ليست بنويسم.

ـ خانواده هم دوست دارد به کربلا مشرّف شود اما گذرنامه ندارد.

ـ اشکال ندارد، شناسنامه اش را بياوريد.

نماز عشا را خواند؛ بعد از نماز به همسرش که در گوشه ي اتاق مشغول خياطي بود، گفت:

ـ حاج خانم! مي خواهيم برويم کربلا. آماده باشيد!

زن با تعجب گفت:

ـ شما مي خواهيد ما را ببريد دست آمريکايي ها بدهيد؟!

ـ مي آييد يا نه؟!

ـ نه، مي ترسم!

ـ اگر بگويم اسم شما را خود حضرت معصومه(س) نوشته چي؟!

زن گريه اش گرفت؛ سرش را به علامت موافقت تکان داد و گفت:

ـ يعني واقعاً فردا حرکت مي کنيم؟!

ـ ان شاءالله!

زن چرخ خياطي را کنار گذاشت و با ذوق و شوق مشغول آماده کردن وسايل و بستن ساک مسافرتي شد. مرد، گذرنامه اش را برداشت و از خانه خارج شد. يک ماشين دربست گرفت و خودش را به دفتر مسافرتي رساند. مدير جوان شرکت، پشت ميز در حال مرتب کردن گذرنامه هاي مسافران بود. خودش را معرفي کرد. به احترامش بلند شد و پرسيد:

ـ حاج آقا! مدارک را آورديد؟

ـ بله!

جوان، مدارک را گرفت و گفت:

ـ فردا ساعت چهار بعد از ظهر اين جا باشيد.

عصر روز بعد، همراه همسرش به دفتر مسافرتي رفت. اتوبوس آماده ي حرکت بود. مسافران سوار شدند. ماشين حرکت کرد. وقتي به مهران رسيدند، از اتوبوس پياده شدند و در گمرک ايران به صف ايستادند. مسئول گمرک گفت:

ـ همه، گذرنامه دستشان باشد.

پيش مسئول رفت و گفت:

ـ گذرنامه ي ما پيش مدير کاروان است!

ـ حاج آقا! بايد دست خودتان باشد.

پيش مدير کاروان رفت و گذرنامه اش را گرفت. نگران همسرش بود؛ چون او گذرنامه نداشت. به صف برگشت. وقتي نوبت آن ها شد، گفت:

ـ اين گذرنامه ي من است. اين هم خانم من است!

ـ مسئول گمرک نگاهي به گذرنامه ي او انداخت و گفت:

ـ شما بفرماييد حاج آقا!

وارد خاک عراق شدند. خيلي خوشحال بود، باورش نمي شد مأمور گمرک ايران از همسرش گذرنامه نخواسته بود. مأموران گمرک عراق سختگيري نکردند. اتوبوس حرکت کرد و آن ها راهي کربلا شدند....

***

چهار روز در کربلا بودند. يک شب در بين جمع به مدير کاروان گفت:

ـ ما را سامرا نمي بريد؟

ـ حاج آقا! سامرا خطرناک است؛ بمب گذاري مي کنند!

مقداري در مورد امام هادي و امام حسن عسکري(ع) صحبت کرد. تمام اعضاي کاروان گريه کردند. مدير کاروان گفت:

حاج آقا! کار خودت را کردي! صبح همه را مي برم!

آن شب تا صبح خوابش نبرد. نماز صبح را خواند و با عجله به سمت اتاق مدير کاروان رفت. وقتي مدير در را باز کرد، به او گفت:

ـ برويم آقاجان؟

ـ حاج آقا! من پشيمان شدم!

به سراغ چند نفر از جوان هاي کاروان رفت. آن ها هم ترسيده بودند. به اتاق برگشت. از همسرش خواست همراهش برود؛ اما او هم ترسيده بود. از هتل بيرون آمد. به سمت حرم امام حسين(ع) رفت. وقتي به« تلّ زينبيه» رسيد، ايستاد و نگاهي به ضريح مبارک آقا اباعبدالله انداخت و سه بار گفت:

«صلّي الله عليک يا اباعبدالله الحسين!»

با گريه شروع به صحبت کرد:

ـ آقاجان! من خادم حضرت معصومه(س) هستم. خودتان که مي دانيد، مي خواهم بروم زيارت امام هادي و امام عسکري. تا پدر حضرت مهدي را زيارت نکنم، از اين جا نمي روم! يک راننده ي محب شما را مي خواهم با ماشين مرا ببرد سامرا و برگرداند. آقاجان! خودتان ما را دعوت کرديد، آمديم.

***

از تلّ زينبيه پايين آمد. ساعت هفت صبح بود. کنار خيابان چشمش به راننده ي بلند قامت و خوش سيمايي افتاد. مرد عرب با ديدن او گفت:

ـ حاج آقا! کرايه کربلا تا سامرا، رفت و برگشت2500 تومان!

ـ اشکال ندارد برويم!

سوار ماشين مرد عرب شد. يک ماشين تميز و نو بود. ماشين حرکت کرد. حال خوشي پيدا کرده بود. در راه شروع به خواندن اشعاري به زبان عربي در مورد امام حسين(ع) کرد. در حال خواندن شعرها، گريه مي کرد.

يا اهلَ يَثرِبَ لامُقامَ لَکُم بِها

قُتِلَ الحُسين فَأدمُعي مِدرارٌ

اَلجِسمُ مِنهُ بِکَربَلاءِ مُضرَّجٌ

وَالرَّأسُ مِنهُ عَلَي القَناةِ يُدارِ1

اي اهل مدينه! ديگر در مدينه اقامت نکنيد؛ چرا که حسين(ع) شهيد شده و به اين سبب، سيلاب اشک از چشم من روان است. بدن شريفش در کربلا در ميان خاک افتاده و سر مقدسش را بر سر نيزه ها در شهر ها مي گردانند.

راننده ي عرب با شنيدن اشعار، گريه اش گرفت و گفت:

ـ حاج آقا ! شما چه کاره هستيد؟

ـ روضه خوان امام حسين(ع).

ـ خيلي خوشم آمد. صدام لعنتي پنج کاخ دارد؛ آمريکايي ها اين کاخ ها را خراب کرده اند . آنها را به شما نشان مي دهم.

مرد عرب کاخ هاي صدام را به او نشان داد. بعد به زيارت امام هادي و امام عسگري(ع) رفتند... ساعت هفت بعد از ظهر به کربلا برگشتند. غروب آفتاب نزديک بود. راننده او را جلوي درب باب قبله پياده کرد. از راننده پرسيد:

ـ برادر! اسمتان را به من نگفتيد؟

ـ حمزه!

با راننده خداحافظي کرد و به سمت حرم امام حسين(ع) رفت؛ بايد پيش از رفتن به هتل، از مولايش تشکر مي کرد.2

پي نوشت ها .........................................................................

1 . منتهي الآمال، حاج شيخ عباس قمي، ج2،ص1023.

2. مصاحبه نگارنده با حجت الاسلام آقاي محمدباقر محمدلو، از خدام افتخاري آستانه مقدسه حضرت فاطمه معصومه(س)، در شهريور 1390.

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

یک شنبه 28 خرداد 1391  7:29 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها