0

روستاي جان‌بازها

 
hamed_yurdum
hamed_yurdum
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1390 
تعداد پست ها : 35378
محل سکونت : آذربایجان غربی-سولدوز

روستاي جان‌بازها




پايگاه اطلاع رساني دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آيت الله العظمي خامنه اي رهبر معظم انقلاب اسلامي روايتي کوتاه از روستايي گمنام در غرب کرمانشاه و نزديک مرز عراق منتشر کرده است که تمام اهالي آن شيميايي شده اند.

"حامد هاديان" در اين گزارش نوشته است: ميکروفن را که دستمان ديد؛ گفت صحبت دارد. روشنش کرديم. گفت نامش «اسلام» است. زمان جنگ، روستاي‌شان بمباران شيميايي شده و همه ساکنين شيميايي شده‌اند. گفت در دوران جنگ، روستا را ترک نکرده‌اند تا آن روز که همه بيهوش شدند و با برانکارد از آنجا بردندشان. گفت حالا در همان روستا زندگي مي‌کنند. گفت نصف روستا را جانباز شيميايي حساب کرده‌اند و نيمي را نه. گفت و گفت و ما هم شنيديم. آخرش از ما خواست به روستايشان برويم و حال و هواي‌شان را ببينيم و شماره موبايلش را داد. البته فکر نمي‌کرد اينقدر زود سراغشان برويم. به «نسار ديره»؛ روستايي در بيست کيلومتري گيلانغرب و پنجاه کيلومتري مرز عراق؛ در نزديکي ارتفاعات بازي‌دراز. ارتفاعاتي که صدام فتح آن را، کليد فتح خرمشهر مي‌دانست.

جنگ که شروع شد، مردان، زنان را به روستاهاي دورتر بردند و خودشان به روستا برگشتند. شغل اصلي مردم کشاورزي بود و از گندم و برنج گرفته تا ذرت و پنبه مي‌کاشتند. مردان در عين جنگيدن، کشاورزي را ادامه دادند. روستا با دشمن 3 کيلومتر بيشتر فاصله نداشت و در سال‌هاي جنگ مرتب زير حمله‌ي توپخانه‌ي دشمن بود. تعدادي از مردم هم شهيد و جانباز شدند. ولي چيزي که باعث تخليه چند ماهه روستا شد اتفاقي بود که در سال 1367 رخ داد. عراق که در انتهاي جنگ وضع خود را متزلزل‌تر از هميشه مي‌ديد، از بمب‌هاي شيميايي استفاده کرد. حلبچه، سردشت، نسار ديره و چند جاي ديگر از اين حملات در امان نماندند. روستاي نسار ديره سهمش 27 بمب شيميايي در يک روز بود.

اسم روستا را نمي‌توانستيم خوب تلفظ کنيم. از عابرين ‌مي‌پرسيديم «روستاي نسا و يا ديره داريم؟» تا اين که يادمان آمد موبايل آن جوان که نامش «اسلام» بود را گرفته‌ايم. زنگ زديم که مي‌خواهيم به روستاي‌تان بياييم. انگار همه روستا براي ديدار رهبر به گيلان غرب رفته بودند. کمي در شهر مانديم تا برگردند به روستا.

همراه اسلام به روستا رفتيم. مسير روستا راه پر فراز و نشيب و در عين حال زيبايي بود. راننده‌مان مي‌گفت در بهار ديدني‌تر است. روستا در 20 کيلومتري گيلانغرب و جايي بين کوه‌ها و دشت‌هاي کشاورزي بود. خانه‌هاي روستا را هم اداره مسکن تبريز نوسازي کرده بود. ظاهرا تا چند سال پيش خشتي و گلي بوده‌اند. ولي در کل يک خيابان اصلي بيشتر نبود. خانه‌ها بزرگ و تو در تو بودند. با اصرار «اسلام» به خانه‌شان رفتيم. از خانه‌ي «اسلام» تا محل اصابت بمب‌هاي شيميايي 200 متر هم نمي‌شد. پدر «اسلام» روي ايوان نشسته بود. او هم شيميايي بود. از حياط پشتي رد شديم. برادر «اسلام» با ويلچر به پيشوازمان آمد. او هم جانباز و شيميايي بود. به داخل خانه‌شان رفتيم. با روي باز ما را تحويل گرفتند. عکس «آقا» روي ديوار گچي خانه‌شان نصب شده بود. وقتي نشستيم براي همه‌مان پشتي آوردند و به رسم کرمانشاهي‌ها پذيرايي مفصلي کردند. تازه از مراسم حضور رهبر در گيلانغرب برگشته بودند. برادر «اسلام» با اين که برادرش در گيلانغرب خانه داشته از ساعت 3 ديشب در ماشين‌شان با سه بچه خوابيده‌ بوده تا رهبر را ببينند و مادرشان هم از شب قبل به شهر رفته بود تا با يکي ديگر از بچه‌هايش، به مراسم بروند.

برادر «اسلام» درباره ماجراي جانبازي خودش گفت که بچه بوده و بمب‌هاي خوشه‌اي به نزديکش خورده و دوپايش را قطع کرده است. بعد، از شيميايي شدنش گفت که روي ويلچر توي جاده آسفالت بوده که عراق شيميايي زده و او خودش را از روي ويلچر به رودخانه انداخته و بعد از چند ثانيه دچار حال تهوع و بيهوش شده است. «اسلام» هم بمباران را يادش بود. مي‌گفت در صدمتري محل حمله، هندوانه مي‌خورده و چيزي از بمباران نمي‌دانسته. اسلام آن موقع 4 سال بيشتر نداشته است.

با اسلام به محل يادمان بمب‌هاي شيميايي رفتيم که بچه‌هاي بازيگوش محل تابلواش را کنده بودند. محل يادمان کنار مزارع کشاورزي بود. بعد به گلزار روستا رفتيم. بيشتر مردم، شهداي خود را به شهرهاي بزرگتر برده بودند ولي تعدادي از شهدا در آنجا بودند. مردم روستا هر کدام که ما را مي‌ديدند از مشکلاتشان مي‌گفتند. از اينکه فراموش شده‌اند؛ از اينکه در روستايشان که همه شيميايي هستند يک مرکز درماني مخصوص وجود ندارد؛ از اينکه براي درمان بايد هربار به بيمارستان ساسان تهران بيايند و هزينه هنگفتي پرداخت کنند؛ از اينکه نمي‌دانند چرا بنياد بيشتر آن‌ها را جانباز و شهيد محسوب نمي‌کند! و...

در روز بمباران همه‌ي 900 نفر جمعيت روستا شيميايي شده بودند. عواقب آن حملات تا امروز ادامه يافته و مردم مشکلات مختلفي پيدا کرده‌اند که از همه برايشان سخت‌تر معضل بيکاري است. جوانان مي‌خوابند و صبح بي‌دليل مي‌ميرند.

وقت رفتن يکي از اهالي را ديديم که برادرش به خاطر شيميايي بودن شهيد شده و خودش پيگير مشکلات مردم روستا بود. مي‌گفت اين روزها همه دنبال يافتن شهداي گمنام هستند ولي اينجا مردمي هستند که گمنام شهيد مي‌شوند.


پل ارتباطی :  daniz_0443@yahoo.com

دوشنبه 22 خرداد 1391  12:31 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها