0

طباطبایی؛‌ فیلسوف آزاد اندیش

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

طباطبایی؛‌ فیلسوف آزاد اندیش

طباطبایی؛‌ فیلسوف آزاد اندیش



گفت و گو با دكتر غلامحسین دینانی

من تاكنون كه در سن پیرى‌ام، انسانى را به حریت فكرى علامه طباطبایى رؤیت ‏نكرده‏ام، على‏الاطلاق!


بخش اول ؛ بخش دوم ؛ بخش سوم




اشاره:

علامه طباطبایی از متفكران بزرگ مشرق زمین در سده اخیر به شمار می‌رود. از آن بزرگ با عنوان یكی از بزرگترین فیلسوفان جهان یاد شده است. گفتگویی كه در پی به مناسبت سالگرد ارتحال ایشان می آید، نیمرخی از آن حكیم بزرگ را از دیدگاه یكی از نام آورترین شاگردان وی در حوزه عقل و عقلانیت و حكمت و فلسفه ترسیم می كند كه در خلال آن می توانیم به جمال زیبای فكور مردی آزاد اندیش بنگریم.
با علامه طباطبایى چگونه آشنا شدید و چه آموختید؟

مرحوم علامه طباطبایى استاد بزرگ و عالى‏مقام بنده، كسى است كه من همیشه خود را مدیون آن بزرگ مى‏دانم. همین اندازه باید بگویم كه: آقاى‏طباطبایى شخصیتى است كه اگر به حوزه قم وارد نمى‏شد، نمى‏دانم براى قم و حوزه آن به‏طور كلى و براى شخص من به‏ صورت ‏جزئى، چه اتفاقى مى‏افتاد! علامه طباطبایى امروز در ایران شناخته شده است. همه او را مى‏شناسند؛ شخص گمنامى نیست. شاگردانش در سطوح مختلف مصدر امورند؛ چه امور علمى و چه امور اجرایى. او در این كشور منشأ آثار زیادى است؛ ولى معتقدم آن‌چنان كه باید، هنوز شناخته شده نیست. اهل تفسیر او را با تفسیر كبیر «المیزان» ‏مى‏شناسند كه البته مهم است و یكى از بهترین و مهمترین تفاسیرى است كه تاكنون بر قرآن كریم نوشته شده است؛ عده‏اى او را به‏عنوان عابد و زاهد و عارف مى‏شناسند كه‏ دستورات ذكرى به اشخاص داده است و خود نیز اهل ذكر و عرفان بود و استادانش عارف‏بودند، مثل مرحوم قاضى‏طباطبایى. كسانى كه با علامه ‏آشنایى دارند، مقام عرفانى او را مى‏دانند، هرچند كه در زمینه عرفان، اثر روشن و شایعى‏به ‏صورت مستقیم منتشر نكرد؛ ولى گفتار و كردارش همه عرفانى بود و همه دیده‏اند. زهد وعرفان و ادبش بى‏نظیر بود. او در برخورد با شاگردان و غیر شاگردان و مقوله ادب، نمونه بود.

آقاى‏طباطبایى شخصیتى است كه اگر به حوزه قم وارد نمى‏شد، نمى‏دانم براى قم و حوزه چه اتفاقى مى‏افتاد!


مقام فلسفى او را نیز همه مى‏دانند. بسیارى از رجال كشور در فلسفه شاگردش بوده‏اند. بزرگان و فیلسوفان فعلى، در حوزه و جاهاى دیگر غالباً شاگردان او هستند. كتاب «بدایه‌الحكمه» و «نهایه‌الحكمه» ایشان در دسترس است و همه ‏مى‏خوانند و مقام فلسفى ایشان را نشان مى‏دهد و همچنین تعلیقاتى كه بر «اسفار» ملاصدرا و «بحارالانوار» نوشته است. اینها چیزهایى است كه كسانى كه‏اهل فلسفه هستند، مى‏دانند؛ لازم نیست كه من بگویم. مرحوم علامه طباطبایى فیلسوف، مفسر و فقیه است. البته آثار فقهى ایشان چاپ‏نشده‏است. ایشان در علم فقه و اصول آثار فراوان دارد و در زمان خودش از هیچ فقیه و اصولى كمتر نبود. ما كه شاگردان ایشان بودیم، بارها گفتیم: « اجازه بدهید این‏آثار را چاپ كنیم.» پاسخ ایشان این بود كه: «من به‌الكفایه هست.» منظورشان این بود كه اگر فقه و اصول واجب كفایى هم باشد، آقایان هستند كه این واجب بر زمین نماند. ایشان در ادبیات عرب نیز كم‏نظیر بود. نوشتارشان نشان مى‏دهد كه‏چقدر بر ادبیات عرب تسلط دارد و بیشتر به عربى مى‏نوشت؛ ولى به فارسى هم مى‏نوشت‏و شعرهایشان نشان مى‏دهد كه چقدر ذوق و احاطه به‏فارسى داشت؛ شعرهاى ایشان بسیار خوب بود. من نمى‏خواهم از این مسائل‏صحبت كنم.


آن چیزى كه گفته نشده و من كمتر شنیده‏ام یا اصلاً نشنیده‏ام و خودم‏به‏عنوان یك شاگرد كه بسیار به ایشان نزدیك بودم، شاهدش بوده‏ام، این است كه علامه طباطبایى یكى از آزاد اندیش‏ترین مردانى است كه من در طول عمرم تاكنون‏دیده‏ام و شاید بتوانم بگویم كه: من تاكنون كه در سن پیرى‌ام، انسانى را به حریت فكرى علامه طباطبایى رؤیت ‏نكرده‏ام، على‏الاطلاق!


شاید در كتاب‌ها خوانده باشم كه خیلى‏ها آزاد اندیش بوده‏اند. با خواندن كار ندارم، بحثم دیدن است. من تاكنون با انسانى ملاقات نكرده‏ام كه آزاد فكرتر و در حریّت فكرى آزاد اندیش‏تر از علامه طباطبایى باشد. عظمت علامه طباطبایى براى من‏در همین جمله خلاصه مى‏شود. در اینكه مفسرى كبیر است، شك نیست. همه اذعان دارند، من هم اذعان دارم. به اینكه فیلسوفى بزرگ است، همه اذعان دارند، من هم اذعان دارم. به‏اینكه عارف و زاهد و مؤدب است، همه اذعان دارند، من هم اذعان دارم. علاوه بر ایشان، عارف و فیلسوف و فقیه و مفسر باز هم داریم و فراوان هم داریم؛ اما آزاداندیش و داراى حریّت واقعى فكرى، كم انسان داریم. شاید هم باشد، من ندیده‏ام. من‏كسى را به رتبه ایشان در آزادفكرى ندیده‏ام.



تعریف شما از آزادفكرى و آزاداندیشى چیست؟

آن مرد بزرگ همواره در حال اندیشیدن بود: در شب و روز، در سفر و حضر، در راه رفتن و نشستن، در خواب و بیدارى؛ همیشه مى‏اندیشید؛آن هم به مسائلى كه روزمره نبود و من به‏عنوان شاگردی كه بسیار به او نزدیك بودم‏، می‌دیدم چه در میان طلاب و چه در جلساتى كه با هانرى‏كربن داشت و بسیارى از اساتید دانشگاه‏ در آن حضور داشتند، مسئله‏اى مطرح نمى‏شد، مگر اینكه احساس مى‏كردم ایشان قبلاً درباره‌اش فكر كرده است و برایش تازه نیست.

... این مسائل افكارم را پریشان كرد. ماندم كه چه كنم! در همین اوان بود كه به‏درس اسفار آقاى طباطبایى رفتم. این رفتن همان و مجذوب شدن همان. من مجذوب درس ایشان شدم.


برداشت من این بود كه ایشان قبلاً به آن اندیشیده و آن مسئله هر چه‏باشد، با وى بیگانه نبود و هر اندازه هم كه آن سؤال یا مسئله مخالف نظریاتش بود، روى ترش نمى‏كرد و براى فكر كردن و پاسخ گفتن آماده بود و حاضر بود كه درباره هر مسئله‏اى از نو بیندیشد. هم قبلاً اندیشیده بود و هم آمادگى براى اندیشه درباره ‏آن مسئله را داشت. هرگز نمى‏گفت كه این مسئله‏خلاف مذاق و رشته من است، یا كفر است!



آیا استادان دیگر این‌گونه نبودند؟

هرگز! من استادان دیگری هم داشتم. مخصوصاً در فلسفه استادى داشتم كه اگر سؤالى را مطرح مى‏كردیم كه با مذاقش سازگار نبود و مقدارى بوى اسلامیت نمى‏داد، روى ترش‏مى‏كرد، شاید عصبانى هم مى‏شد و مجال نمى‏داد و اصلاً گوش فرانمى‏داد؛ ولى هیچ سؤالى‏نبود كه از علامه طباطبایى بپرسم ـ هر چه مى‏خواهد باشد و هر اندازه هم كه دور از ذهن ‏و حتى كفرآلود باشدـ‌، و ایشان با روى باز و لبخند با آن روبرو نشود و پاسخ ندهد. من اسم این را حریت فكرى و آزادى در اندیشیدن ‏مى‏گذارم.


از كى به «آزادى فكر» یا «آزادفكرى» پى بردید؟

من از نوجوانى وارد عالم طلبگى شدم؛ اما از همان ماه اول‌ـ دوم پشیمان شدم؛ولی دیگر راه بازگشت به خانه نداشتم، چون با مخالفت خانواده آمده بودم، نمى‏خواستم‏شرمگینانه برگردم؛ بنابراین تحمل كردم. پس از مدتى تأمل كردن، وقتى با علوم معانى و بیان‏آشنا شدم، عشق جدیدی در من پیدا شد. نمى‏دانم چرا عاشق علم معانى و بیان شدم! در این فن، خوشبختانه استاد بزرگى به نام ادیب اصفهانى داشتیم كه متخصص مطول بود و شاید بیست بار آن را تدریس كرده بود و احاطه بى‏نظیرى به معانى داشت و ‏دیدم كه گمشده من، در شاگردى این مرد و خواندن مطول است! از این رو مطول را در نزد مرحوم ادیب خواندم و با خواندن معانى و بیان، شوق جدیدى در من براى علم آخوندى‏پیدا شد و بعد وارد علم اصول و فقه شدم و مقدارى فقه خواندم و از این بابت خیلى خوشحال‏بودم و اوضاع برایم خوب بود، تا به درس خارج رسیدیم.ده سال به درس خارج فقه ‏امام خمینى رفتم. یك دوره هم در محضر ایشان خارج اصول خواندم. خودم هم رسائل و مكاسب و منظومه ملاهادى‏سبزوارى درس مى‏دادم. قبل از تدریس، در نزد استادانى چند فلسفه خوانده بودم و چون منظومه را درس‏دیده بودم، مسلط بودم و خودمم از عهده تدریسش برمى‏آمدم.در این مرحله، به سنی رسیده بودم‏كه داشتم از جوانى عبور مى‏كردم. دومرتبه شكى بر من عارض شد كه براى زندگى چه باید بكنم؟ آخوند بودم، آخوند موفقى هم بودم. منبرهاى خوبى داشتم و امرار معاشم خوب بود، خوب درس مى‏دادم و در مجموع موجه بودم؛ ولى دیدم حالا باید در جایى منبر بروم كه معلوم نیست خوب باشد، خوب نباشد! دیدم از این كار راضى نیستم و از اینكه مایة ارتزاقم سهم امام باشد و بعد تشكیل خانواده بدهم یا اصلاً ازدواج نكنم و مجرد و زاهد بمانم و اگر ازدواج بكنم، به چه پشتوانه‏اى باید این كار را انجام بدهم؟و... این مسائل افكارم را پریشان كرد. ماندم كه چه كنم! در همین اوان بود كه به‏درس اسفار آقاى طباطبایى رفتم. عده زیادى مى‏آمدند، من هم رفتم. درس عمومى بود. این رفتن همان و مجذوب شدن همان. من مجذوب درس ایشان شدم.


ایشان در علم فقه و اصول آثار فراوان دارد و در زمان خودش از هیچ فقیه و اصولى كمتر نبود. ما كه شاگردان ایشان بودیم، بارها گفتیم: « اجازه بدهید این‏آثار را چاپ كنیم.» پاسخ ایشان این بود كه: «من به‌الكفایه هست.»


یكى دو سال به درسشان رفتم. بعد متوجه شدم كه ایشان یك جلسه خصوصى شبانه ‏دارند و فلسفه درس مى‏دهند. تعبیر «خارج فلسفه» مصطلح نیست؛ ولى مى‏توان گفت كه آن درس، درس معمولى نبود، درس خارج بود. آن هم نه ‏در مدرسه، در منزل‏ها و مخفیانه! اعضاى جلسه بیش از هفت/هشت نفر از اصحاب خاص ایشان نبودند و شب‏هاى پنج‏شنبه و جمعه در منزل یكى از دوستان برگزار مى‏شد.


در این جلسه امهات مسائل فلسفه مطرح مى‏شد و همه كس به آن‏ راه نداشت، مگر كسى كه خود آقاى طباطبایى اجازه بدهد. یكى از دوستان،‏ ما را معرفى كرد و ایشان اجازه دادند كه من هم به آن جلسه بروم. با ورود به این جلسه، دومرتبه شوقى دیگر در من ایجاد شد كه عجیب و غریب ‏بود و دیدم كه گمشده من در آن جلسه است و دیگر زندگى برایم مهم نبود كه‏زن بگیرم یا نگیرم و زنده بمانم یا نمانم. دیگر اساساً كارى با جهان نداشتم. براى من آنچه‏بود، آنجا بود و آن جلسه و فكر مى‏كردم این جلسه همه چیز من است و دیگر مردن و زنده‏ ماندن و پول داشتن و نداشتن برایم مهم نبود. راحت بگویم: فكر زندگى از سرم خارج شد و چندین سال این توفیق را داشتم كه در جلسات شبانه علامه طباطبایى با جمع دوستانى كه بودند، حضور پیدا كنم. در آن برهه، همه چیز من آن جلسه و شخصیت علامه طباطبایى بود و ایشان هم هر چیز تازه و بدیعى داشت، در طبق اخلاص مى‏گذاشت. ما هم هر چه از ذهنمان مى‏گذشت، با او در میان‏ مى‏گذاشتیم.



بخش دوم ؛ بخش سوم

گروه دین و اندیشه - حسین عسگری

 
 
دوشنبه 22 خرداد 1391  9:01 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:طباطبایی؛‌ فیلسوف آزاد اندیش

طباطبایى، فیلسوف آزاد اندیش-2



گفت و گو با دكتر غلامحسین ابراهیمی دینانی

علامه طباطبایى فقیه، اصولى، ادیب، مفسر و عارف و زاهد بود. همه اینها بود و همه ‏اینها مهم هم هست؛ اما آن چیزى كه براى من اهمیت داشت، این بود كه علامه طباطبایى ‏فیلسوفی آزاداندیش است.


بخش اول ، بخش دوم ، بخس سوم



اشاره:


پایان بخش نخست این بود كه: در جلسات شبانه علامه طباطبایى، امهات مسائل فلسفه مطرح مى‏شد و همه كس به آن‏ راه نداشت، مگر كسى كه خود آقاى طباطبایى اجازه بدهد. با ورود به این جلسه، دومرتبه شوق عجیبى در من ایجاد شد و دیدم كه گمشده‌ام در آن است. در آن برهه، همه چیز من آن جلسه و شخصیت علامه طباطبایى بود و ایشان هم هر چیز تازه و بدیعى داشت، در طبق اخلاص مى‏گذاشت. ما هم هر چه از ذهنمان مى‏گذشت، با او در میان‏ مى‏گذاشتیم.

هر چیزى؟
هر چیزى! محضر ایشان فضاى‏ویژه‏اى بود كه نظیر نداشت. من از رسیدنم به ایشان همواره و تا زمانى كه درخدمتشان بودم، شادمان بودم. هیچ‏وقت از جلساتشان سیر نمى‏شدم، تا زمانى كه از حوزه به دانشگاه روى آوردم و بعد از دكترى، استاد دانشگاه فردوسى مشهد شدم. تا وقتى كه به مشهد نرفته بودم، در جلسات‏آقاى طباطبایى شركت مى‏كردم. به مشهد كه رفتم، دستم از این جلسات كوتاه شد.

در جلسات تهران كه هانرى كربن هم حضور داشت، شركت‏مى‏كردید؟
بله، در این جلسات نیز شركت مى‏كردم. در واقع ‏تنها كسى بودم كه همراه ایشان از قم به آن جلسه وارد مى‏شدم و كس دیگری با ما نبود. اصحاب جلسه شبانه نیز به تهران نمى‏آمدند. تنها كسى كه هم در قم در آن جلسات شركت‏مى‏كرد و هم در جلسات تهران كه هفته‏اى دو شب بود ـ البته در سال، شش ماه ـ بنده بودم. آقاى كربن هر سال 6 یا 4 ماه از فرانسه به ایران مى‏آمد و این جلسات تشكیل مى‏شد و آقاى طباطبایى از قم به تهران مى‏آمد و بنده همراه ایشان مى‏آمدم. آقاى‏صائنى زنجانى هم گاهى با ما مى‏آمد؛ ولى بنده مرتب همراه حضرت‏علامه مى‏آمدم.

به چه صورتى مى‏آمدید؟
از قم با اتوبوس به شمس‏العماره مى‏آمدیم و این معمولاً در هواى‏گرم تابستان بود. بعد هم تاكسى مى‏گرفتیم و به منزل آقاى ذوالمجد طباطبایى مى‏آمدیم. او مردى متمكن بود و خانه‏اش در واقع آكادمى فلسفه بود و این جلسات در آن تشكیل‏مى‏شد. در این جلسه آقاى هانرى كربن حضور مى‏یافت و بعضى از اساتید دانشگاه نیز شركت‏مى‏كردند. این جلسه نیز براى من از غنایم روزگار بود. چیزها آموختم و سودها بردم. علامه طباطبایى را قبلاً كشف‏كرده بودم؛ ولى كربن را در این جلسه كشف كردم كه او نیز علامه بود. سالكى بود كه ‏از غرب به شرق آمده بود. در غرب بى‏نظیر بود. حرارت فراوانی داشت و نسبت به معنویات تشنگى نشان مى‏داد و تشنگى‏اش براى درك معارف اسلامى و حقایق‏معنوى لایتناها بود. شاید در آن جلسه من جوانترین شخص بودم؛ با این حال مرحوم كربن ‏عنایتى نیز به من داشت و چه استفاده‏هایى كه از این جلسه نبردم.

من نمى‏توانم چرایى این آزاداندیشى را به شما بگویم، مگر اینكه بگویم موهبت الهى‏بود. سبب ظاهرى این موضوع را نمى‏دانم؛


اگر بخواهید علامه طباطبایى را در یك عنوان خلاصه معرفى كنید، چه‏مى‏گویید؟

علامه طباطبایى فقیه، اصولى، ادیب، مفسر و عارف و زاهد بود. همه اینها بود و همه ‏اینها مهم هم هست؛ اما آن چیزى كه براى من اهمیت داشت، این بود كه علامه طباطبایى ‏فیلسوفی آزاداندیش است. اهمیت این موضوع علامه براى من از همه‏ویژگى‏هاى او بیشتر بود. شاید بعضى‏ها فقیه و مفسر بودن ایشان را بیشتر بپسندند و یا عارف‏بودن ایشان را شاخص بدانند؛ ولى آنچه موجب پسند من بود، فیلسوف بودن آزاد‌اندیشانه ‏ایشان بود.



ایشان‏چگونه به این درجه از حریّت دست یافت؟

یكى از سؤالاتى كه جواب متعارف ندارد و من باید به ناچار به «كرامت» تمسك كنم وخودم هم نمى‏دانم، این است! این سؤال را من از خودم هم مى‏پرسم كه مردى كه از تبریز به‏نجف برود و از نجف دوباره به تبریز بازگردد، آن هم در روستاى شادآباد! مدتى در آنجا زندگى كند. بعد هم به قم بیاید: جمع بین تبریز و قم و روستاى شادآباد، نمى‏دانم آیا حاصلش‏آقاى طباطبایى مى‏شود یا نه؟ حاصل این جمع، تفسیر و فقه و اصول و زهد و امثال این مى‏شود؛ ولى آزاداندیشى فلسفى كه در ایشان مى‏دیدم، چیزى است كه شاید نتوانم هیچ فیلسوف‏غربى را به آزاداندیشى ایشان موصوف كنم. من نمى‏توانم چرایى این آزاداندیشى را به شما بگویم، مگر اینكه بگویم موهبت الهى‏بود. سبب ظاهرى این موضوع را نمى‏دانم؛ چون نه در تبریز چنین كسى شناخته شده است، نه‏در نجف و نه در قم؛ بنابراین، این سؤال همچنان مطرح است و من جوابى ندارم، مگر همان چیزى كه گفتم: آزاداندیشى از مواهب پروردگار نسبت به ایشان است.



سؤال‏هاى خصوصى شما از مرحوم طباطبایى معمولاً در چه مسائلى بود؟

سؤال‏هاى فراوانى مى‏كردیم. هرچه مى‏خواستم، مى‏پرسیدم. هرچه عقده در دلم بود، با ایشان در میان مى‏گذاشتم. حتى گاهى مسائل زندگى‌ام را با ایشان درمیان مى‏نهادم. بیشتر دغدغه‏هاى فكرى و مسائل اعتقادى و فلسفى كه برایم ‏پیش مى‏آمد، مطرح مى‏كردم و او با سماحت و بزرگوارى تمام گوش مى‏داد، مى‏اندیشید و جواب مى‏داد. ممكن بود در مواردى از پاسخشان قانع نشوم؛ ولى او با بردبارى ‏و سماحت بى‏نظیر گوش مى‏داد و جواب مى‏داد. من به عمرم مردى به این‏عاطفه ندیده‏ام. او فیلسوفی كامل و متفكری تمام عیار بود؛ در عین حال، عاطفى‏ترین انسان روزگار نیز بود. خیلى عاطفى بود.


نگاهى به من كرد ولبخند زد و گفت: «شنیده‏ام شعر مى‏گویید!» من حیرت كردم، عرض كردم بله. ایشان با بزرگوارى لبخندى زد و فرمود: «حالا نمى‏خواد شعر بگویید...» جواب دادم: «چشم، ولى چرا منع مى‏فرمایید؟» فرمودند: «تو حالا فلسفه مى‏خوانى و من ‏نگرانم كه ذهن شما تخیلى تربیت شود.»


به‏طور مشخص چه چیزى را از ایشان یاد گرفتید؟

ایشان استادم بود و من خیلى چیزها از ایشان یاد گرفتم كه اگر بخواهم‏یك ‏به یك بیان كنم، به‏طول مى‏انجامد؛ اما ایشان در آزاداندیشى برایم الگو بود و من سعى‏كردم بتوانم آزاداندیش باشم. نمى‏دانم توانسته‏ام یا نه! ایشان‏در آزاداندیشى الگوى بى‏نظیری بود. این بود كه سعى مى‏كردم پا جاى پاى او بگذارم.



علامه طباطبایى اگر در غرب به دنیا مى‏آمد، چه اتفاقى مى‏افتاد؟

اگر آقاى طباطبایى در غرب به دنیا مى‏آمد، یك هگل بود، یا هایدگر و بالاتر از آنها. من احتمال مى‏دهم از هر دو اینها بالاتر مى‏شد.



چیزى از خاطرات خصوصى‏تان با مرحوم آقاى طباطبایى را مى‏توانید بیان كنید؟

خاطره زیاد است؛ ولى مواردى مهم است كه چیزى بر آن بار باشد. خاطره مهمى كه‏ تا حدودى مسیر زندگى مرا عوض كرد، خاطره اوایل رفتنم به درس‏ایشان است كه هنوز احساس مى‏كردم كه آقاى طباطبایى مرا نمى‏شناسد. جلسه شعرى داشتیم كه هفته‏اى یك غزل مى‏ساختیم و همدیگر را تصحیح مى‏كردیم و سعى مى‏كردیم طلاب نفهمند. چون اگر مى‏فهمیدند، فكر مى‏كردند درس نخوان هستیم! وقتى بعد از درس، همین‏طور كه مى‏رفتیم، ایشان یكدفعه توقف كرد، نگاهى به من كرد ولبخند زد و گفت: «شنیده‏ام شعر مى‏گویید!» من حیرت كردم، چون این موضوع را هیچ كس نمى‏دانست. هیچ كس! حتى هم‌حجره‌ام نمى‏دانست. عرض كردم بله. ایشان با بزرگوارى لبخندى زد و فرمود: «حالا نمى‏خواد شعر بگویید...» جواب دادم: «چشم، ولى چرا منع مى‏فرمایید؟» فرمودند: «تو حالا فلسفه مى‏خوانى و من ‏نگرانم كه ذهن شما تخیلى تربیت شود.» این عین عبارت است. من اطاعت كردم و دیگر آن‏جلسه را ترك كردم و شعر نگفتم و تا حالا هم شعر نگفته‏ام؛ اما اشعار آن ‏موقع هست. اگرشعر را ادامه مى‏دادم، شاید یك شاعر متوسط مى‏شدم!


از این ماجرا از جهتی خوشحال شدم؛ چون قبلا فكر مى‏كردم ایشان مرا نمى‏شناسد؛ ولى بعد دیدم چقدر دقیق مرا مى‏شناسد و مخفى‏ترین كارم را مى‏داند و به من عنایت دارند. این توجه و عنایت‏شان موجب مسرّتم شد و بسیار خوشحال بودم كه به من توجه ویژه‏دارند.


من به عمرم مردى به این‏عاطفه ندیده‏ام. او فیلسوفی كامل و متفكری تمام عیار بود؛ در عین حال، عاطفى‏ترین انسان روزگار نیز بود. خیلى عاطفى بود.


در آمد و رفت از قم به تهران، مشى ایشان در اجتماع چگونه بود؟

مشى معمولى داشت و با مردم راحت بود. از خانه كه خارج مى‏شدند، مى‏دانستند كجا باید بیایند. من هم قبلاً خبر مى‏دادم كه بلیت گرفته‏ام و بعد در گاراژ كه در نزدیكى صحن بود، سوار اتوبوس مى‏شدیم و به تهران مى‏آمدیم. سه ساعت طول مى‏كشید تا به تهران برسیم. در ماشین كه مى‏نشستیم، من‏مرتب سؤال‏هاى فلسفى مى‏پرسیدم و ایشان افاضه مى‏كرد. در این فرصت‏ها سؤال‏هاى زیادى‏پرسیدم و صحبت‏هاى زیادى كردیم. حتى مسائل زندگى‏ام مطرح مى‏شد، همه چیز مطرح مى‏شد و با هم صحبت مى‏كردیم. مشى او، مشى معمولى بود: در نهایت تواضع‏و خوش برخورد.



آیا از چیزى ناراحت مى‏شدند؟

من ایشان را ناراحت ندیدم. از چیزى ناراحت نمى‏شد. شاید هم من ندیدم؛ اما وقتى ‏درسشان به دستور آقاى بروجردى تعطیل شد، در آن مدت ایشان خیلى ناراحت بود. آقاى‏بروجردى دستور دادند درس اسفار ایشان تعطیل شود و بعد به دلایلى الزام كردند كه شفا بگوید. در این مدت ایشان بسیار اندوهگین بود. در جریان تعلیقه زدن به بحارالانوار نیز كه تا جلد 6 ادامه یافت، علماى نجف اظهار ناراحتى كردند و كسى كه آن را چاپ مى‏كرد، به ایشان گفت: «یا ننویسید و یا ملاحظه كنید!» ایشان مقدارى با تندى گفتند: «من یا نمى‏نویسم و یا همین جور مى‏نویسم.» لحن ‏ایشان را در این جریان تند و ناراحت دیدم. اهل ملاحظه نبود و ننوشت، در واقع ایشان را از تعلیقه نوشتن بر بحار منع كردند.



بخش اول ، بخش سوم

گروه دین و اندیشه - حسین عسگری

 
 
دوشنبه 22 خرداد 1391  9:02 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها