0

پدر شهيدان موحد دانش: نان نداشتيم اما اعتقاد داشتيم

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پدر شهيدان موحد دانش: نان نداشتيم اما اعتقاد داشتيم

 
1391/03/13   

اختصاصي نويد شاهد به مناسبت روز پدر:

پدر شهيدان موحد دانش: نان نداشتيم اما اعتقاد داشتيم

نويد شاهد: حاج غلامرضا موحد دانش مي گويد: روز پدر كه مي شد قبل از هديه دادن كلي كشتي مي گرفتيم و بعد هم شروع مي كردن بناي كادو ندادن. مي گفتم من را دق داديد با اين هديه دادنتان! بعد از سرو كول من بالا مي رفتند و كادوهايشان را مي آوردند.

به مناسبت فرارسيدن روز پدر، ميهمان صحبت هاي پدري مي شويم كه سي سال است كه دو فرزندش ديگر نتوانستند روز پدر را به او تبريك بگويند و تنها يادي از خود برايش به يادگار گذاشتند؛ حاج غلامرضا موحد دانش پدر شهيدان عليرضا و محمد رضا، در گفتگو با خبرنگار نويد شاهد به راز و رمزهاي تربيت موفق در لا به لاي حرف هايش اشاره مي كند.


اين هاديان كوچك!

مي گفتم اگر راه من اشتباه است، راهنمايي ام كنيد؛ حتي به انجام وظايف شرعي هم مجبورشان نمي كردم. اجازه مي دادم خود تصميم بگيرند، آنها هم از من جلو مي زدند و راه را از چاه بهتر تشخيص مي دادند.

نان نداشتيم اما اعتقاد راسخ داشتيم

كسب نان حلال برايم اهميت زيادي داشت. خانواده مرفهي نبوديم؛ شايد بعضي از شب ها نان در سفره نداشتيم، اما اعتقاد راسخ داشتيم. فرزندانم خود راه حق را انتخاب نمودند و عامل اصلي رسيدن به مقام شهادت خودشان بودند. من فقط راه را نشان آنها دادم اما گزينش و طي طريق و مسير با خودشان بود. آنقدر خود ساخته بودند كه گرايش هاي منفي و باطل در آنها رسوخ نمي كرد.

خلاف انساني عليرضا!

يك روز محمدرضا گفت پدر نمي خواهي جلوي عليرضا را بگيري؟ ترسيدم گمان كردم عليرضا مرتكب خلافي شده. گفتم مگر چكار كرده؟ گفت پول هايي كه شما به او مي دهي به جاي اينكه براي خودش خرج كند، دفتر و قلم مي خرد و به بچه هاي نيازمند مي دهد. گفتم محمد جان مگر برادرت كار اشتباهي مي كند؟ اتفاقا اين عمل بسيار پسنديده و انساني است.

يك قدم جلوتر از پدر

زمان حكومت شاه برپايي هيئت ها با محدوديت مواجه بود و اين كار به صورت مخفيانه انجام مي شد با اين حال سعي مي كرديم در اين محافل حضور هميشگي داشته باشيم. هر بار كه مي خواستم به مجالس مذهبي بروم عليرضا و محمد رضا جلوتر از من آماده بودند. علاقه زيادي به شركت در مراسم روحاني داشتند. من هم استقبال مي كردم و آنها را همراه خود مي بردم.

يك جرعه آرامش

شايد آزاد گذاشتن فرزندان در انتخاب راه، يكي از مهمترين عواملي بود كه آنها با ميل و رغبت و آگاهي و شناخت راه حق و ائمه معصومين را درپيش گيرند. حاكم بودن پيوند صميمانه و رابطه نزديك و دوستانه ميان ما باعث شده بود ذهن و دل من از مسيري كه فرزندانم در آن قدم گذاشته بودند، آرامش داشته باشد و خيلي از نگراني هايي كه بسياري از والدين دارند، نداشته باشم.

پدري كه جا ماند!

گاهي كه به خانه برمي گشتم به همسرم مي گفتم بچه ها را صدا كن تا اگر مي خواهند با هم به مسجد برويم. خانم مي گفت : حاج آقا بچه ها از مدرسه كه آمدند كيف و كتاب را گذاشتند و رفتند مسجد. مي رفتم و مي ديدم مشغول فعاليت هاي فرهنگي يا نظافت مسجد هستند. اين موضوع من را خرسند مي كرد.

از نامهرباني هاي اقوام تا تبليغ اسلام

به دليل اعتقادات مذهبي و عضويت در سپاه، اقوام رابطه خوبي با عليرضا و محمد رضا نداشتند و فضاي ناراحت كننده اي را براي آنها ايجاد مي كردند. اما اين دو با تحمل سختي ها شده بودند يك مُبلّغ براي اسلام. فقط گاهي با من درددل مي كردند و از نامهرباني فاميل گله داشتند من هم مي گفتم نمي توان صله رحم را به جا نياورد، بايد تحمل كرد.

هديه پُر دردرسر روز پدر!

با فرزندانم خيلي شوخي مي كردم. آنها هم متقابلا همين رفتار را داشتند. روز پدر كه مي شد قبل از هديه دادن كلي كشتي مي گرفتيم و بعد هم شروع مي كردن بناي كادو ندادن. مي گفتم من را دق داديد با اين هديه دادنتان! بعد از سرو كول من بالا مي رفتند و كادوهايشان را مي آوردند.


انتخابي از سر مِهر يا قهر...
اگر فرزندانم به مقامي رسيدند، انتخاب صحيح خودشان بود نه دخالت من. بهترين راه براي كمك به فرزندان اين است كه مسير صواب و خطا را به آنها نشان داده و اگر اشتباهي از آنها سرزد، به جاي موضع گيري، شيوه دوستانه و لحن نرم و ليّن را در پيش گرفته و آنها را متوجه نماييم؛ و اگر راه حق را پيشه خود كردند، با تشويق هاي مكرر آنها را ياري كنيم.
انتهاي گزارش/ س ع
 
 
شنبه 13 خرداد 1391  10:53 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها