فعلا وقت دارم و میتونم اون ماجرارو براتون شرح بدم .
یکی میگفت که از حجت الاسلام دانشمند چیزی رو شنیده بود که باعث یه عهد و پیمونی بین خودشو خداش شده , که البته خوشبختانه یا متاسفانه فقط 4 سال و 6 ماه سر پیمونش موند و توبه شکست .
حالا بریم سراغ ماجرا : یه روزی یه گل پسری ( من نیستمااا ؛ ولی کاش من بودم ؛ خدا شانس بده به خدا ) وقتی داشته تو خیابون قدم میزده چشمش به دختری میفته و خاطرخواش میشه ؛ کمر همت میبنده که بره دنبال دختره تا با هم باشن ؛ اما یهو یاد این میفته که ارتباط با نامحرم چقدر و چقدر گناه داره و از طرفی میبینه اگه نره دنبالش مرغ از قفس میپره ................
در همین تفکرات تصمیم میگیره که رضای خدارو به رضای خودش ترجیح بده و دنبال گناه نره .
میگذره و میگذره تا یه روز این پسر میره امام رضا ؛ میگه امام رضا هرکسی خونه بخواد ؛ زن بخواد ؛ کار بخواد ؛ مکه بخواد ازتو میخواد ؛ منم از شما هم زن میخوام ؛ هم خونه ؛ هم کارو مکه .
میگذره و میگذره تا یه روز صبح زود زنگ خونه ی این پسر به صدا درمیاد ؛ میره درو باز میکنه و میبینه که زن و مردی پشت در هستند و هردوشون زار زار گریه میکنند و بهش گفتن که تو فلانی هستی گفت : آ ره ؛
زن و مرد شروع کردن به صحبت که امام رضا (ع) دیشب به خواب هردو و همچنین دخترشون رفته و هر3 تای اینا یه خواب مشترک دیدندو خواب هر سه تاشون از این قراره که امام رضا بهشون گفته برید فلان آدرس دنبال فلان پسر و دخترتونو به عقدش در بیارید .
پدر مادر به پسر گفتند که ما این خواب رو دیدیم و اومدیم دنبال شما حالا شما اگه میخواید بیاید خواستگاری ؛ ما حاضریم دخترمونو بدیم ؛ اگرم نه که خودتون نخواستید .
پسر با خونوادش میره خواستگاری و قتی که خونه ی دختر خانم بود پدر مادرش میگن دخترمون تو اتاقشه میتونی بری ببینیش .
فکر میکنید چه اتفاقی میافته ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
وقتی پسر داخل اتاق میره میبینه دختره همونی هستش که اون روز تو خیابون دیده بودش
خلاصه اینکه این دو با هم ازدواج میکنند و پدر زن هم بسیار بسیار پولدار بوده ؛ کارخونش رو در اختیار این پسر قرار میده ؛ بهشون خونه و ماشین هم میده ؛ به جای عروسی هم میفرستتشون حج
به همین زیبایی