امروز میخوام براتون یه قصه بگم. خیلی کوتاه تعریفش میکنم. در حد چند تا جمله.
نمیدونم قصهی من بیشتر مربوط میشه به این خانوم سمت چپی که اسمش هست بتی آنه واترزه یا اون آقای سمت راستی که برادرشه و اسمش هست کنی واترز.
آمریکایی هستن. برادره آدم شرور و شیطونی بوده. توی یه درگیری یه خانومی کشته میشه و برادرش متهم میشه به قتل اون خانوم و محکوم به حبس ابد.
در ۲۹ سالگی، کنی راهی زندان میشه و بعد از یه مدت تصمیم میگیره خودکشی کنه.
خواهرش بهش میگه که تو قول بده خودکشی نکنی، من قول میدم که به هر قیمت نجاتت بدم.
خواهرش که دبیرستان رو رها کرده بوده و کار میکرده، میره درس وکالت میخونه و بعد از مدتها تلاش، نهایتاً هجده سال بعد میتونه در دادگاه ثابت کنه که برادرش بیگناهه.
توی این مدت، همسر بتی، اون رو رها میکنه و میگه تو برادرت رو بیشتر از من دوست داری. بعد از مدتی دو پسر بتی هم ازش جدا میشن و میرن پیش پدرشون.
کنی آزاد میشه و البته شش ماه بعد، وقتی داشته از روی یک دیوار چهار پنج متری رد میشده، سقوط می کنه و در بیمارستان بستری میشه و میمیره.
بعداً یه فیلم هم از زندگیشون ساختن به اسمت محکومیت یا Conviction که البته خیلی جذاب و خوب در نیومد و هرگز به اندازهی داستان واقعی گیرا نبود.
راستی تصورتون در مورد احساس این روزهای بتی آنه واترز چیه؟ باید خوشحال باشه؟ یا ناراحت؟ پیروز یا شکست خورده؟
خودش میگه راضی و خوشحاله. میگه خوشحاله که برادرش آزاد بود و مرد. حتی اگر به جای شش ماه، فقط یک روز بیرون زندان زندگی میکرد.
میگه دیدن ذوق برادرش که هجده سال دنیا رو ندیده بوده، وقتی یه عالمه دکمه روی داشبورد ماشینها میبینه و وقتی میره سوپرمارکت و یه عالمه چیز که نمیشناخته میبینه و وقتی وسایل دیجیتال جدید رو میبینه، فراموش نکردنیه.
میگن داستانها، کمک میکنند که حس همدلی ما تقویت بشه. بتونیم آدمهای دیگهای رو ببینیم که انتخابهاشون، ارزشهاشون، اصولشون، با ما فرق داره. تصمیمهای متفاوتی میگیرن. راضی هم هستن.
میگن داستانها به آدم یاد میدن، که همهی آدمها اولویتهاشون مثل اولویتهای ما نیست.
میگن هر داستانی، بعد از یه مدت، بخشی از خاطرات ما میشه و اثرش در ذهنمون، چندان با خاطرات واقعی خودمون فرقی نداره و آدمهایی که داستانهای زیادی رو دیدن و شنیدن، پختگی بیشتری دارن.
راستی. ما چقدر داستان بلدیم؟
برگرفته از سایت متمم