0

این داستان را حتماً بخوانید!

 
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به: این داستان را حتماً بخوانید!

 

داستان واقعی؛ فریبکاری​های شایان

 
 
 
هرچه به روز عروسی‌مان نزدیك‌تر می‌شدیم احساس می‌كردم روزها و شب‌ها به كندی می‌گذرند. شوق و شور فراوانی درمن وجود داشت كه هرچه زودتر زندگی مشترك و دونفره‌مان را شروع كنیم.
 
 
 


 
هرچه به روز عروسی‌مان نزدیك‌تر می‌شدیم احساس می‌كردم روزها و شب‌ها به كندی می‌گذرند. شوق و شور فراوانی درمن وجود داشت كه هرچه زودتر زندگی مشترك و دونفره‌مان را شروع كنیم. احساس كسی را داشتم كه بر پشت پرنده‌ای سفید سوار است و در آسمان پرواز می‌كند و فرشته‌ها با شادی و هلهله، بر سرش گل و ستاره می‌ریزند 


مثل همیشه در پشت میزم نشسته بودم و متمركز به كارم! به‌حدی‌كه متوجه اطرافم نبودم. ناگهان صدایی گیرا من را به خود آورد: «ببخشید! خانم ممكنه مرا راهنمایی كنید؟» سرم را بلند كردم و جوان خوش‌قد و قامت را در برابرم دیدم. رفتارش آنقدر باوقار بود كه ناخودآگاه حس احترام را در من برانگیخت. كمی دستپاچه شدم و در جوابش گفتم: «بله حتما...!» آن روز كارش ناتمام ماند و قرار شد كه فردا برای ادامه انجام كارهایش مراجعه كند. تا فردای آن روز چهره و متانت آن جوان از نظرم دور نمی‌شد. روز بعد دوباره سروقت مراجعه كرد و بیشتر از دیروز با رفتارهای نجیبانه‌اش نظر من را به خود جلب كرد. آن روز گذشت و هفته بعد باز هم آمد و این‌دفعه به بهانه اینكه در انجام كارهایش كمكش كرده بودم یك شاخه گل روی میزم گذاشت. احساس می‌كردم در برابر این جوان، قدرت مقاومت و تصمیم‌گیری را از دست داده و به گونه‌ای تحت‌تاثیر رفتار و حرف‌هایش قرار می‌گیرم. در روزهای بعد این بهانه‌ها تكرار شد.

 عاقبت روزی گفت: «ببخشید اگر جسارت نباشه می‌خواهم شماره تلفن شما را داشته باشم. ضمن اینكه باید بگویم كه قصد مزاحمت ندارم و امر خیری در پیش است البته اگر شما موافق باشید و اجازه دهید می‌خواهم به خواستگاریتان بیایم.» من كه به شدت غافلگیر شده بودم ناباورانه به او نگاه می‌كردم و از فكر اینكه در ابراز علاقه پیشقدم شده در درونم حس خوشایندی داشتم و خشنود از این پیشنهاد شماره‌ام را به «شایان» دادم. او فردی بود كه از هر لحاظ نظر دختران را به خود جلب می‌كرد. علاوه‌بر داشتن محسنات ظاهری و رفتاری، همچنین تحصیلات عالیه و شغل مناسب و مهمی هم داشت. از خوشحالی روی پا بند نبودم در خواب هم نمی‌دیدم كه در آینده بتوانم همسر چنین فردی شوم. شایان به اتفاق خانواده‌اش به خواستگاریم آمد. از همان جلسه اول پدر شایان مجلس را در دست گرفت و همه را تحت‌تاثیر قرار داد و درنهایت خانواده‌ام با ازدواج ما موافقت كردند. مراسم عقدمان به صورت خصوصی برگزار شد و شایان یك ست جواهر ظریف و زیبا به من هدیه داد. وارد روزهای شاد و به‌یادماندنی نامزدی شده بودیم كه هرروزش خاطره‌ای زیبا برایمان بود. 

روزها سپری می‌شد و من و شایان عاشقانه در فكر تدارك مراسم عروسی بودیم. از سوی دیگر، خانواده‌ام مشغول تهیه جهیزیه بودند و بهترین‌ها را انتخاب می‌كردند و سنگ تمام می‌گذاشتند. هرروز احساس خوشبختی بیشتری داشتم و وجود شایان دلیل این حس بود. روز تولدم فرا رسیده بود، شایان مرا به شام دعوت كرد. ضمن صرف شام جعبه‌ای به من داد كه در آن دستبندی زیبا قرار داشت و خودش به دستم كرد و گفت: «این هدیه فقط برازنده دست‌های زیبای همسرم...!»
6ماه از نامزدی من و شایان می‌گذشت و من هرروز شیفته‌تر و عاشق‌تر از پیش می‌شدم. با اشتیاق غیرقابل وصفی در انتظار برگزاری مراسم عروسی بودیم. من و شایان سعی می‌كردیم بهترین سالن‌ را در نظر بگیریم و چند نوع از بهترین غذاها و گل‌ها را سفارش دهیم و خلاصه در همه‌چیز سنگ‌تمام بگذاریم. 

فراموش نمی‌كنم روزی را كه لباس سفید عروسی‌ام را گرفتم؛ شایان وقتی آن را دید بسیار تعریف كرد و از اینكه او لباسم را پسندیده چقدر ذوق‌زده شده بودم. هرچه به روز عروسی‌مان نزدیك‌تر می‌شدیم احساس می‌كردم روزها و شب‌ها به كندی می‌گذرند. شوق و شور فراوانی درمن وجود داشت كه هرچه زودتر زندگی مشترك و دونفره‌مان را شروع كنیم. احساس كسی را داشتم كه بر پشت پرنده‌ای سفید سوار است و در آسمان پرواز می‌كند و فرشته‌ها با شادی و هلهله بر سرش گل و ستاره می‌ریزند واقعا همه‌چیز زیبا و دوست‌داشتنی بود. تنها یك‌هفته به عروسی‌مان مانده بود كه شایان به دنبالم آمد تا به‌اتفاق به منزلشان برویم و آخرین بررسی‌ها را در مورد جشنمان انجام دهیم. وقتی به منزلشان رسیدیم بر سر موضوع بی‌اهمیتی بحثمان شد و ناگهان شایان صدایش را بالا برد و با خشونت شروع به داد و فریاد كرد. من كه اصلا انتظار چنین برخوردی را از جانب او نداشتم به‌شدت متعجب و شوكه شدم. سعی كردم با صبوری و ملاطفت او را آرام كنم ولی فایده‌ای نداشت و نمی‌دانستم چه كنم؟ به طرف پدرومادرش رفتم و از آنها كمك خواستم ولی آنها هم حق را به شایان دادند. نمی‌دانستم چه واكنشی از خود نشان دهم. با ناراحتی و چشمانی گریان گفتم: «شایان این چه برخوردی است كه می‌كنی؟ آن هم برای موضوعی به این كوچكی و بی‌اهمیتی...!خواهش می‌كنم آرام باش یك هفته بیشتر به عروسی‌مان نمانده!» ناگهان شایان با فریاد گفت: «كدام عروسی؟ من غلط می‌كنم كه با تو عروسی كنم.» من كه اصلا انتظار چنین واكنشی را از جانب او نداشتم،گفتم: «عزیزم تو الان عصبانی هستی و من دركت می‌كنم.» دستم را به سویش بردم كه به‌شدت به زیر دستم زد و رویش را از من برگرداند و با خشم گفت: «عروسی بی عروسی...!»

من هاج و واج مانند صاعقه‌زده‌ها بر جا خشكیده بودم، واقعا نمی‌دانستم در آن لحظه باید چه عكس‌العملی داشته باشم به همین دلیل به سرعت به سوی در رفتم و سپس با عصبانیت خود را به منزلمان رساندم. وقتی وارد خانه شدم، رنگم ‌آنچنان پریده بود كه پدرومادرم نگران شدند. هرچه پرسیدند، چه شده؟ چرا تنها برگشتی؟ شایان كجاست؟ من در پاسخ آنها فقط اشك ‌ریختم. در میان اشك و ناله ماجرا را برای خانواده‌ام تعریف كردم. مادرم گفت: «اشكالی نداره مادرجون اون هم خسته شده! بهش حق بده. زحمتش زیاد بوده و از كوره دررفته. همین فردا خودش پشیمون می‌شه و به دنبالت میاد.» ولی فردا كه نیامد هیچ بلكه چندروز هم گذشت و از شایان خبری نشد. همه ما بلاتكلیف و نگران بودیم، چون چندروز بیشتر به عروسی‌مان نمانده بود. عاقبت خواهرم و همسرش برای وساطت به خانه آنها رفتند ولی وقتی بازگشتند بسیار خشمگین و ناراحت بودند. همین كه وارد خانه شدند رو به ما كرده و گفتند: «مردك خجالت نمی‌كشه! بعد از چندماه نامزدی و چندروز مانده به عروسی می‌گوید‌ اصلا من از عروسی منصرف شده و متوجه شده‌ام كه با هم توافق نداریم و از فردا به دنبال انجام مقدمات جدایی خواهم رفت.» 

زمانی كه چشم باز كردم در بیمارستان بودم و سرمی قطره قطره اشك‌هایش را در رگ‌هایم می‌ریخت ولی خیلی بیشتر و درشت‌تر، قطره‌های اشك از چشمانم سرازیر می‌شدند. چندروز در تب‌و‌تاب به سر بردم و بعد از هر بی‌تابی مرا با تزریق مسكنی قوی به دنیای تاریكی و فراموشی می‌فرستادند. درست نمی‌دانم چه مدت در آن حال و هوا بودم، ولی وقتی به خانه برگشتم دیگر آن دختر شاد و سرزنده سابق نبودم و تبدیل به پیرزنی افسرده و رنجور شده بودم. روزها از پی هم می‌گذشت و احضاریه‌ای به دستمان رسید و رفت و آمدهای بی‌ثمر! از آنجایی كه شایان به كارهای حقوقی و قضایی آشنا بود هرروز ما را با یك معضل جدید روبه‌رو می‌كرد. 

برای سرویس طلای 4 میلیونی، كاغذ خرید 22  میلیونی می‌آورد، برای دستبند 800 هزارتومانی، كاغذ خرید 5 میلیونی و درمورد خریدهای دیگر هم به همین گونه عمل می‌كرد. خرج جشن و خلاصه هزار و یك خرج‌تراشی دیگر...!حالا دیگر هرروز به دادگاه فرا خوانده می‌شدیم و از آنجایی كه او هم وارد بود و هم آشنا داشت، چوب لای چرخ می‌گذاشت و ما را محكوم می‌كرد یا جلسات بررسی مسائل به بعد موكول می‌شد. عاقبت پدرم برای اینكه از این آبروریزی خلاص شود، گفت: «هر مبلغی بخواهد می‌پردازم حتی اگر تا خرخره زیربار قرض بروم دیگر تحمل این شرایط را ندارم و نمی‌خواهم كه تو بیشتر از این عذاب بكشی. 

هرچند كه هنوز به علت واقعی این انصراف پی نبرده‌ام!» من دلمرده‌تر و افسرده‌تر از آن بودم كه بدانم در اطرافم چه می‌گذرد. حدود 6 یا 7 ماه، خواهرم در منزلش از من پرستاری كرد. هرروز به امید بهبود من به یك دكتر جدید مراجعه می‌كردیم ولی بی‌فایده بود. پس از مدتی برای خلاصی از این اوهام و ناراحتی‌های روحی به توصیه و اصرار خواهرم به سركارم بازگشتم تا سرگرم باشم. مدتی كه گذشت روزی همكارم گفت: «اگر ناراحت نمی‌شوی، قصد دارم موضوعی را با تو در میان بگذارم.» و من با بی‌تفاوتی گفتم: «دیگر چیزی نیست كه بیشتر از این مرا آزار دهد.» دوستم گفت: «مدتی پیش در شبكه اجتماعی به موردی برخوردم كه شباهت زیادی به مشكل تو داشت. دختری بود كه در یكی از شهرهای شمالی زندگی می‌كرد و به صورت درد‌دل و اطلاع‌رسانی برای آگاهی دختران، سرگذشتش را در آنجا قرار داده بود تا همه مطلع شده و به روز او دچار نشوند. وقتی به آن صفحه مراجعه كردم و آن را خواندم متوجه شدم چقدر شبیه به سرگذشت من است.»

به هر زحمتی بود از طریق ای‌میل با آن دختر رابطه برقرار كردم. وقتی او سرگذشت مرا كه مشابه سرگذشت خودش بود، شنید موافقت كرد كه با هم ملاقاتی داشته باشیم.

به اتفاق خانواده‌ام به آن شهرستان رفتیم پس از مدت كوتاهی متوجه شدیم كه صاحب عكسی كه من با خود داشتم و عكس دیگری كه آن دختر بینوا داشت، یكی است! بله هر دو عكس متعلق به شایان بود و درست همان بلایی كه بر سر او آورده بود بر سر من هم آمده بود. هر دو آنقدر در آغوش یكدیگر گریه كردیم كه از گریه ما خانواده‌هایمان هم به گریه افتاده بودند.

آنجا بود كه از همان دختر شنیدم طی كلاهبرداری‌هایی كه شایان از آنها كرده مبلغ هنگفتی بابت خرج و مخارج، طلا و... از آنها گرفته آن هم با كاغذخریدها و فاكتورهای جعلی و...!

آن دختر در حالی كه به شدت اشك می‌‌ریخت و دست مرا در دستانش گرفته بود، می‌گفت: «تو فرشته نجات من شدی! به دلیل آنكه غیر از ناراحتی‌های روحی و روانی كه شایان برایم به وجود آورده بود بعد از آن ماجرا پدر و مادرم با سرزنش‌ها و سركوفت‌هایشان نمك به زخم من می‌پاشیدند. حرفشان این بود كه مگر امكان دارد كسی یك هفته به عروسی منصرف شود و برود. شاید تو كاری انجام داده ای یا رفتار نامناسبی داشته​ای كه باعث انصراف  شایان از عروسی با تو شده. او از هر لحاظ فردی لایق بود. حالا بعد از این آبروریزی دیگر در این شهر كوچك نمی‌توانیم سرمان را بالا بگیریم.»

اشك‌هایش را پاك كرد و نفس عمیقی كشید و گفت: «دیگر راحت شدم!»

با پیگیری و شكایت هر دو خانواده از شایان، پرونده دوباره به جریان افتاد و با وجود كارشكنی‌هایی كه شایان می‌كرد، عاقبت توانستیم با كمك یك قاضی عادل و خداشناس او را به دام انداخته و محكوم كنیم و به دست قانون بسپاریم. تازه بعد از اعترافات و محكومیتش متوجه شدیم كه این بلا را بر سر چند دختر بی‌گناه در شهرهای مختلف آورده و از طریق همین كلاهبرداری‌ها و باج‌خواهی‌ها صاحب میلیون‌ها تومان ثروت شده است.



نظر مشاور

دخترم شجاعت شما قابل تقدیر است از اینكه سرگذشت تاسف‌بار و غم‌انگیز خود را برای عبرت دیگران در اختیار من قرار دادید. اعتماد شما برایم بسیار ارزشمند است. اگر همراهی پدر و مادرتان از ابتدا تا انتهای مشكل با شما نبود شاید هرگز موفق نمی‌شدید كه پی به راز این فرد بیمار و خطرناك ببرید و مانع از آن شوید كه دختران بی‌گناه دیگری به دام او گرفتار شوند.
علاوه بر آسیب روحی و روانی وارد شده به آن دختری كه از او سخن گفته‌اید مشكلات او با والدینش، ریشه در تعصبات خشك، محیط كوچك، فرهنگ بسته و... دارد.
متاسفانه بیشتر والدین به دلیل سردرگمی از شوك وارد شده و ترس از قضاوت اطرافیان، ناخودآگاه به جای بررسی مشكل و پیگیری در جهت حل آن به دنبال مقصر می‌گردند. تا به این ترتیب اندكی از بار ناراحتی را كم كرده و درد ناشی از آن حادثه را تسكین دهند. با اینگونه پیش داوری‌های نابجا حتی فرزند خود را در بروز چنین مشكلاتی متهم می‌كنند و موجب صدمات جبران‌ناپذیر روحی و روانی در آنها می‌شوند.

در صورت بروز هرگونه مشكل و اتفاق ناگواری كه برای فرزندان پیش می‌آید اگر والدین با آنها همراهی كنند زودتر به علت مشكل می‌رسند و از بروز هرگونه اتفاق ناگوار دیگری پیشگیری می‌كنند.

برخی از افراد  مشابه « شایان» احتمالا به بیماری‌های حاد روانی مبتلا هستند یا از اختلال شخصیتی مانند شخصیت ضداجتماعی رنج می‌برند و همین امر می‌تواند عاملی برای رفتارهای خشونت‌آمیز علیه زنان باشد، قطعا افرادی كه رفتارشان بر پایه خشونت است در خانواده‌ای رشد كرده‌‌اند كه سلامت روانی در آنها وجود نداشته است. علاوه بر نداشتن الگوی مناسب بیشتر این افراد دچار ناكامی‌ها، عقده‌ها و تعارض‌های شدید روانشناختی به خصوص در دوران كودكی بوده‌اند و باید تحت درمان قرار گیرند.

 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

چهارشنبه 5 مهر 1391  12:38 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به: این داستان را حتماً بخوانید!

 

داستـان عبـرت انگیـز یـک ازدواج نامـوفق


زمانی که پدرم به من گفت: وقتش است ازدواج کنم، نمی‌دانستم عاقبتش سر از پشت میله‌های زندان درآوردن باشد. چون آن لحظه انگار داشت افکارم را به زبان می‌آورد. افکاری که مدت‌ها ذهنم را به خود مشغول کرده بود، برای همین کانال تلویزیون را عوض کردم، اما به جای این‌که به تصویر خیره شوم، سرم را پایین انداختم. مادرم که چشم‌هایش از ازدواج قریب‌الوقوع من می‌خندید، سینی چای و شیرینی را زمین گذاشت و گفت: ایشا‌ا… خوشبخت شی مادر! پدرم هم سرتکان داد: بله… اگر آستین بالا نزنیم شاید خیلی دیر شود و مجبور بشیم ترشی بیندازیمت!

و همه از این شوخی خندیدند جز من که مطمئن بودم تا بناگوش سرخ شده‌ام. من هیچ وقت خانم اسعدی؛ مادر مرجان را ندیده بودم یعنی رفت و آمد خانوادگی نداشتیم. اما شده بود که مادرم درباره خانم اسعدی حرف زده باشد. زنی که یک تنه بچه‌هایش را بزرگ کرده و نصف دنیا را هم با پولی که از پدرش ارث رسیده، گشته بود. من بی‌‌تجربه‌تر از این بودم که بخواهم سوالی درباره مرجان بپرسم در ضمن رویم هم نمی‌شد. بی‌علت نبود که دوستان به من لقب فرشید سر به زیر داده بودند. گاهی خودم از خجالت ذاتی‌ام عذاب می‌کشیدم و خودخوری می‌کردم. تازه در شرکت تعمیرات کامپیو‌تر با یکی از دوستانم شریک شده بودم. به گذشته که نگاه می‌کردم می‌‌توانستم با اطمینان بگویم تا آن زمان زندگی خوبی داشته‌ام. خاطرات خوشی از سربازی و دبیرستان برایم به یادگار مانده بود. درسخوان بودم و راحت کنکور قبول شدم و در دانشگاه هم کار دانشجویی داشتم و هم خیلی سریع واحدها را پاس می‌کردم. گاهی آخر هفته با دوستان، شمال می‌رفتیم گروه شش نفره‌ای بودیم که همه با هم جور بودیم انگار همه‌مان را با هم قالب گرفته باشند.

به خودم که آمدم کارشناسی ارشد را هم گرفته بودم و تازه رفته بودم سرکار اما دیگر خبری از مسافرت‌های دسته جمعی با برو بچه‌ها نبود، چون آنها دیگر با خانم و بچه‌هایشان سفر می‌رفتند و من تک مانده بودم وقتی اخبار را از تلویزیون نگاه می‌کردیم، پیشنهاد داد سرو سامانی به وضع زندگی‌ام بدهم، از شما چه پنهان مدت‌ها بود به این قضیه فکر می‌کردم اما رویم نمی‌شد به کسی چیزی بگویم. اما حالا که دوستانم همه ازدواج کرده بودند و پدرو مادرم هم مسئله را مطرح کرده بودند باید تکانی به خودم می‌دادم اما نمی‌دانم چرا اضطراب مبهمی به دلم افتاده بود.

روز خواستگاری نمی‌خواستم لباس نو بپوشم نمی‌خواستم کسی بفهمد دل توی دلم نیست. اما مادرم پایش را کرده بود توی یک کفش که باید کت و شلوار طوسی‌ام را بپوشم. می‌گفت: مادرجون من جلوی خانم اسعدی آبرو دارم …

در چند روز گذشته آن قدر از شخصیت خانم اسعدی گفته بود که یک بار به خودم جرات دادم. گفتم: مگه قراره برم خواستگاری خانم اسعدی؟ که پدرم بر خلاف معمول با صدای بلند خندید اما مادرم با اخم جواب داده بود: دختر می‌‌خواهی مادرش را ببین!

مادرم سبد بزرگی از گل‌های ارکیده گرفت، که پیدا بود باید خیلی گران باشد حتی سر این قضیه میانشان جر و بحثی هم درگرفت. پدرم حرف درستی می‌زد: ما که نباید خودمونو چیزی که نیستیم، نشان بدیم.
فریده؛ خواهرم هم حرفش را تایید کرد.

فریده گفت: مامان وضع ما خیلی هم خوبه اما اصلا معنی نداره که از همین اول… بعد توقعاتشون می‌ره بالا.
مادرم به فریده چشم غره‌ای رفت و تند گفت: مرجان جون تو پر قو بزرگ شده اما چشمش دنبال مال و منال نیست! و تا وقتی به نیاوران برسیم هیچ کدام حرفی نزدیم…

خانه آنها بزرگ‌تر و مجلل‌تر از آن بود که گمان می‌کردم. منزل ویلایی با سقف کج شیروانی و یک حیاط پر از گل رز با تاب و آلاچیق. سبد گل توی دست‌هایم سنگینی می‌کرد همین طور عرق می‌‌ریختم با این‌که هوا اصلا گرم نبود. دم در وقتی خواستیم کفش‌هایمان را دربیاوریم خانم اسعدی که زنی درشت اندام و خوش‌چهره بود، گفت: منزل خودتونه بفرمایین!

در سالن آیینه‌کاری نشستیم و خدمتکار برایمان چای و شیرینی آورد. مادرم با خانم اسعدی مدام حرف می‌زدند، از استعفای فلانی از اضافه‌کارو… و من معذب‌تر از آن بودم که به آینده فکر کنم، نمی‌دانستم دوستانم هم چنین مراحل زجرآوری را پشت سر گذاشته بودند یا… حدود ۱۰ دقیقه بعد مرجان به سالن آمد. خانم اسعدی ما را خیلی رسمی به او معرفی کرد.

من در همان نگاه کوتاهی که به او انداختم، دلم لرزید. نمی‌دانم چه اتفاقی افتاد. تا قبل از او دخترهایی که این طرف و آن طرف می‌دیدم نتوانسته بودند همچین تاثیری روی من بگذارند. شاید با وجود زیبایی حرف مادرم که می‌گفت او علی‌رغم ثروت به پول اهمیتی نمی‌دهد باعث شد که… نمی‌دانم… هرچه که بود من همان پسر خجالت زده و معذب لحظات قبل از آمدن مرجان نبودم و… او دانشجوی تغذیه و پنج سال کوچک‌تر از من بود. متین و موقر به نظر می‌آمد. حتی متوجه نشدم یک بار سرش را بلند کند و به من نگاه کند. برخلاف تصورم نه مادر من و نه مادر او پیشنهاد نکردند که به اتاقی دیگر برویم و صحبت‌های اولیه را بکنیم برخلاف چیزهایی که درباره دوستانم شنیده بودم. در پایان که بعد از یک ساعت نشستن و صحبت از هر چیزی غیر از عروسی بلند شدیم و خداحافظی کردیم یک دفعه متوجه شدم انگار من نیامدم تا کسی را بپسندم، این آنها هستند که باید من را بپسندند. قبلا هیچ وقت در موقعیتی اینچنینی قرار نگرفته بودم. برای همین زانویم به لبه میز گرفت و نزدیک بود فنجان چای به زمین بیفتد.
در ماشین، فریده آرام و شمرده نظرش را اعلام کرد: انگار از دماغ فیل افتاده بودند.

مادرم به او گفت: چیه فریده؟ چرا می‌خوای زندگی داداشتو به هم بریزی؟
فریده هم متقابلا جواب داد: من به هم می‌ریزم یا شما؟… چرا اصلا حرف عروسی رو پیش نکشیدین؟ مگه ما رفته بودیم عید دیدنی؟
- تو اینا رو نمی‌شناسی. خیلی خونواده سطح بالائین… جلسه اول خانم اسعدی بهم گفته بود رسمشون نیست از این حرفا بزنن.
- به حق چیزای ندیده و نشنیده! رسمه یا خودشون ابداع کردن؟
همه ساکت و منتظر شنیدن نظر من بودند و نگاه پدرم که در صندلی جلو کنارم نشسته بود بدجور روی صورتم سنگینی می‌کرد.
آب دهانم را قورت دادم و با جراتی که در خودم سراغ نداشتم، گفتم: من… من موافقم!

یادم می‌آید تا دو روز بعد که مادرم با من صحبت کرد، نه غذای درست و حسابی خوردم و نه خوب خوابیدم. احساس می‌کردم نمی‌توانم جلوی احساسی را که در دلم شکفته بود، بگیرم. به جای تصاویر خوب و امیدوار کننده از ازدواجم با مرجان مدام فکر می‌کردم جواب آنها منفی است. سطح خانوادگی آنها خیلی بالاتر از ما بود مگر درآمدم چقدر بود که او بخواهد با من زیر یک سقف زندگی کند آن هم من که نمی‌خواستم دستم را جلوی پدرم دراز کنم و می‌خواستم روی پای خودم بایستم، اصلا شاید خانم اسعدی به اصرار مادرم از روی دوستی گفته بود خانه‌شان برویم و حالا هم…

اما مادرم که چشم‌هایش از خوشحالی برق می‌زد گفت: پنجشنبه شب خانم اسعدی ما را به منزلشان دعوت کردند تا هم من با مرجان صحبت کنم و هم بیشتر آشنا شویم. آن جا بود که اعتماد به نفس از دست رفته‌ام را دوباره پیدا کردم. آنها از اول من را پسند کرده بودند با این‌ که می‌دانستند وضعیت مالی خوبی ندارم اما تحت تاثیر چیزهایی دیگر قرار گرفته بودند، مثلا نجابت، مردانگی و…

حالا که به آن روزها فکر می‌‌کنم، می‌بینم حسابی به خودم مغرور شده بودم. بله جواب آنها غیر از مثبت چیز دیگری نمی‌توانست باشد.

روز مهمانی که برای شام هم دعوت بودیم، من و مرجان نیم‌ساعت در اتاق او با هم صحبت کردیم. من متوجه شدم او حتی زیباتر از آن است که روز اول به نظرم آمده بود، چشم و ابروی مشکی، مهربان، خانمی و متانت از سرتا پایش می‌ریخت. گفت که خیلی خواستگار دارد (با زیبایی او اصلا بعید نبود) گفت: برایش مردانگی و اخلاق مرد مهم است، نه پول و دارایی‌اش (خوشحال بودم) اما گفت: برایش خیلی اهمیت دارد که مرد زندگی‌اش به خاطر او چه کارها می‌کند. (حاضر بودم هرکاری بکنم) آن شب خاطره‌ انگیزترین شب زندگی‌ام بود. شام عالی بود و همه چیز خوب پیش رفت.

بعد از آن شب، من و مرجان چند بار با هم بیرون رفتیم. برای این‌که نشانش بدهم به خاطرش حاضرم چه کارها بکنم او را به رستورانی گران‌قیمت بردم و حسابی ولخرجی کردم. به خودم می‌گفتم؛ برای او پول مهم نیست اما به هرحال در آسایش و رفاه زندگی کرده است و من باید برای او همه چیز را فراهم کنم که در آینده حسرت زندگی در خانه خودش را نکشد. در صحبت‌هایمان بیشتر با خلق و خوی هم آشنا می‌شدیم اما من فقط متوجه می‌‌شدم با این‌که کار ما دارد کم‌کم به سرانجام می‌رسد اما خیلی دور از دسترس به نظر می‌آید و هر کاری به عقلم می‌‌رسید کردم. با یکی از دوستانم مشورت کردم در هر بار دیدن برایش عطر و گل می‌‌خریدم. که او فقط با یک مرسی خشک و خالی آنها را قبول می‌کرد. تازه داشتم معنی زندگی را می‌فهمیدم، من و او در کنار هم زندگی خوبی پیدا می‌کردیم مثل بقیه دوستانم محصول زندگی‌مان را درو می‌کردیم، اما با این حال معنی واقعی ازدواج هنوز برایم مبهم بود گرچه آن قدر احساس خوشبختی می‌کردم که نمی‌خواستم به چیز دیگری فکر کنم. همه چیز خوب پیش می‌رفت و ما به وصال هم می‌رسیدیم.

چند شب بعد که مادرم مطرح کرد مهریه را هزار سکه طلا در نظر بگیریم. من حتی اعتراضی نکردم آن قدر سرمست موفقیت بودم که حتی گفتم سه هزار تا هم برای مرجان کم است. اما لبخند روی لب‌های من و مادرم با دیدن اخم و چهره بق کرده فریده و پدرم روی لب‌ها خشک شد.

فریده گفت: شما دو نفر اصلا معلوم است چه‌تان شده؟ ‌
پدرم که به ندرت عصبانی می‌‌شد با صورتی برافروخته از اتاق بیرون رفت.

سر همین جریان برای اولین بار دیدم که بین پدرو مادرم دعوا راه افتاد آنها که در تمام این سال‌ها به هم تو نگفته بودند سر هم فریاد کشیدند و پدرم مستقیم مخالفتش را اعلام کرد: گفت: چرا داری دستی دستی این بچه رو بدبخت می‌کنی… خانم اسعدی مگه کیه که این قدر سنگش را به سینه می‌زنی؟

مادرم داد زد: کیه؟ استخون دارن با این همه خواستگار حاضر شده دختر به ما بده، منت سرما گذاشته ما نباید کاری واسش بکنیم؟ که آبروشون حفظشه؟ که سرشکسته نشن… تازه داریم برای حیثیت پسر خودمون می‌کنیم.

انگار هوش و حواسم را از دست داده بودم. دلم می‌خواست هر چی مرجان می‌‌گفت همان می‌شد و این گونه هم شد، او دوست داشت جشن ازدواج مفصلی می‌گرفتیم، یک بار که به خانه‌مان آمده بود، احساس کردم که جور خاصی به اسباب و اثاثیه‌مان نگاه می‌کند، از این رو زیر بار قرض رفتم و خانه پدری را رنگ کردم و مبلمان نو تهیه کردم.

روزها به سرعت گذشتند و من خودم را در محضر دوش به دوش مرجان دیدم. مادرم با رنگی پریده مرا به کناری کشید و گفت که خانم اسعدی گفته چون دایی مرجان از امریکا به خاطر او آمده و آبرو دارند همین طور ظاهری بگوییم هزارو پانصد سکه اما در دفتر همان پانصد تا را بنویسیم. من نمی‌دانم عقلم را از دست داده بودم که وقت نوشتن مهریه با صدای بلند اعلام کردم دو هزارسکه مهر مرجان می‌‌کنم و بی‌توجه به چهره‌های رنگ پریده فریده و پدرم دفتر را امضا کردم.

اما نمی‌دانم چرا از آن روز به بعد رفتار مرجان یک دفعه عوض شد بدون هیچ پرده‌پوشی گفت باید حق طلاق را هم به او بدهم. کمتر سعی می‌کرد مرا ببیند، وقتی می‌دید از رفتار فریده و حتی مادرم ایراد می‌گرفت. به من می‌‌گفت چرا این قدر بلند می‌‌خندم یا چرا توی انتخاب رنگ لباسم دقت نمی‌کنم. چرا کارم جای بهتری نیست چرا پدرم مدام اخم می‌کند و بهتر است بعد از جشن عروسی کاملا با همه قطع رابطه کنیم. دنبال خانه که بودم هر بار، هر جایی را که انتخاب می‌کردم ایراد می‌گرفت یکی آفتاب‌گیر نبود و دیگری طبقه آخر بود… آخر گفت چه طور است اصلا ‌در خانه خودشان با مادرش زندگی کنیم؟ هم مادرش تنها نمی‌ماند هم جای آبرومند می‌‌مانیم.

من برای این‌که او را از دست ندهم با هر چه می‌گفت موافقت می‌‌کردم. اما پنهانی سیگار می‌‌کشیدم. از چند تا از دوستانم پول قرض گرفتم و برایش انگشتر و گوشواره خریدم اما یاد مراسم عروسی که می‌افتادم، پشتم می‌لرزید پول زیادی نداشتیم و آنطور که مرجان برنامه‌ریزی کرده بود کم کم پانزده میلیون خرجمان می‌‌شد مجبور بودم قرض کنم. دیگر یادم ‌نمی‌آید روزها چه طور می‌آمدند و می‌‌رفتند. با شریکم حرفم شد و از محل کار بیرون آمدم. مرجان پیشنهاد کرد همراه دایی‌اش به آمریکا برویم یا توی شرکت عمویش کار کنم. گیج و منگ بودم. فقط احساس می‌‌کنم از آن کسی که بودم خیلی فاصله گرفته‌ام و فریده یک روز ظهر به اتاقم آمد و همین مسئله را خاطرنشان کرد. گفت: فرشید اصلا متوجه شدی چی به روز خودت آوردی؟

لاغرشده بودم و زیر چشم‌هایم گود افتاده بود.
- این چه زندگیه فرشید اون داره مدام تو رو تخریب می‌کنه بعد تو…
کلمه تخریب توی گوشم زنگ زد. فریده راست می‌‌گفت این دقیقا همان اتفاقی بود که داشت برای من می‌افتاد. من از شخصیت اصلی‌ام دور شده بودم، چون همه کارهایم به نظر مرجان غلط بود، او مرا تخریب می‌کرد تا به چیزهایی که می‌خواست برسد و من هم به خاطر علاقه‌ای که به او داشتم قبول می‌‌کردم.

فریده وقتی سکوت مرا دید پدرم را صدا کرد. آنها مدام حرف می‌‌زدند توی صحبت هم می‌پریدند تا مرا متوجه وضعیتم کنند. این طور که آنها می‌‌گفتند من مردی تخریب شده بودم که به جای رشد کردن در این مدت کم، توی مرداب فرو رفته بودم. این معنی واقعی ازدواج بود؟ این بود معنی آسایش و دروی محصول زندگی؟ ‌زندگی که هنوز شروع نشده بود، این بلا را سر من آورده بود اگر شروع می‌شد چه نتیجه‌ای می‌داد؟ مرجان که مدام مرا تخریب می‌‌کرد تا از نو چیزی که می‌خواست از من بسازد اگر من همان چیزی که او می‌خواست نمی‌شدم چه کار می‌کرد؟ رهایم می‌کرد؟

عصر همان روز خجالت را کنار گذاشتم و پای تلفن به توصیه فریده و پدرم به مرجان گفتم که بهتر است با هم صحبت جدی داشته باشیم. من او را دوست داشتم اما دوست داشتن او این بلا را سرمن آورده بود! کاملا متوجه شدم که مرجان از نوع برخورد من جا خورد، اما سعی کرد خودش را از تک و تا نیندازد. حتی گفت فریده مرا پرکرده است؟ بعد هم در عرض پنج دقیقه از این‌ که مطابق میلش رفتار نکرده بودم و به خودم جرات داده بودم در برابرش بایستم آن قدر ناراحت شد که گوشی را گذاشت.

تا چند روز بعد که مدام با خودم کلنجار می‌رفتم چه کار کنم؟ راه درست چیست، با چند تا از دوستانم صحبت کردم به نظرم رسید به اندازه ده سال پیر شده‌ام. مرجان به تلفن‌هایم جواب نمی‌داد. مادرم یک روز عصبی و برافروخته از سرکار آمد که چی شده و من چه کردم و چرا دارم همه چیز را به هم می‌ریزم… شب در خانه ما قیامتی به پا شد که بیا و ببین. من مثل آدم‌های مسخ شده فقط ناظر همه چیز بودم، بدون این‌که بتوانم کاری بکنم. احساسم جریحه‌دار شده بود. یک کلمه حرف من که مطابق میل مرجان نبود زندگی مرا به مرزی باریک کشانده بود. پدر، مادرم و فریده به جان هم افتاده بودند و فریاد می‌‌زدند… خانواده‌ از هم پاشیده شده بود.

و آخر همان هفته اتفاقی افتاد که نباید می‌افتاد فهمیدیم که مرجان مهریه‌اش را اجرا گذاشته است دوهزار سکه طلا. حکم جلب من را گرفته بود، مادرم را همان غروب به خاطر گرفتگی قلب به درمانگاه بردند و به نظرم رسید پدرم بیست سال پیر شد. فریده گریه می‌‌کرد: چه قدر بهتون گفتم گوش نکردین… چرا؟ ‌چرا؟

مرجان در روز دادگاه به قاضی گفت: من اصلا دوستش نداشتم، به اصرار مادرم با‌هاش عقد کردم و می‌خواستم ببینم برای من چی کار می‌‌کند، که نکرد!

این حرفش آخرین ضربه را به شخصیت من وارد کرد. خرد شده و ناامید بودم اما با این حال عصبانی شدم و داد و فریاد کردم. گفتم دوستش دارم و طلاقش نمی‌دهم. مثل آدمی بودم که دارد غرق می‌شود، اما به یک پر می‌آویزد. تا به خودم بیایم پشت میله‌های زندان بودم با آینده‌ای تاریک و مبهم، با خانواده‌ای دردمند و مضطرب با این سوال که این چه طور زندگی بود که دو نفر به جای این‌که با هم همه چیز را بسازند هرچه را که دارند نابود می‌کنند ...

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

یک شنبه 9 مهر 1391  9:18 AM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به: این داستان را حتماً بخوانید!

 

من طــــ ــــ ــــلاق میخواهم ... 

 
 
 
وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می‌کرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب می‌دیدم.
 
یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او می‌گفتم که در ذهنم چه می‌گذرد. من طلاق می‌خواستم. به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمی‌رسید که از حرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی پرسید، چرا؟
 
از جواب دادن به سوالش سر باز زدم. این باعث شد عصبانی شود. ظرف غذایش را به کناری پرت کرد و سرم داد کشید، تو مرد نیستی! آن شب، دیگر اصلاً با هم حرف نزدیم. او گریه می‌کرد. می‌دانم دوست داشت بداند که چه بر سر زندگی‌اش آمده است. اما واقعاً نمی‌توانستم جواب قانع‌کننده‌ای به او بدهم. من دیگر دوستش نداشتم، فقط دلم برایش می‌سوخت.
 
با یک احساس گناه و عذاب وجدان عمیق، برگه طلاق را آماده کردم که در آن قید شده بود می‌تواند خانه، ماشین، و ۳۰% از سهم کارخانه‌ام را بردارد. نگاهی به برگه‌ها انداخت و آن را ریز ریز پاره کرد. زنی که ۱۰ سال زندگیش را با من گذرانده بود برایم به غریبه‌ای تبدیل شده بود. از اینکه وقت و انرژیش را برای من به هدر داده بود متاسف بودم اما واقعاً نمی‌توانستم به آن زندگی برگردم چون عاشق یک نفر دیگر شده بودم. آخر بلند بلند جلوی من گریه سر داد و این دقیقاً همان چیزی بود که انتظار داشتم ببینم. برای من گریه او نوعی رهایی بود. فکر طلاق که هفته‌ها بود ذهن من را به خود مشغول کرده بود، الان محکم‌تر و واضح‌تر شده بود.
 
روز بعد خیلی دیر به خانه برگشتم و دیدم که پشت میز نشسته و چیزی می‌نویسد. شام نخورده بودم اما مستقیم رفتم بخوابم و خیلی زود خوابم برد چون واقعاً بعد از گذراندن یک روز لذت بخش با معشوقه جدیدم خسته بودم. وقتی بیدار شدم، هنوز پشت میز مشغول نوشتن بود. توجهی نکردم و دوباره به خواب رفتم.
صبح روز بعد او شرایط طلاق خود را نوشته بود: هیچ چیزی از من نمی‌خواست و فقط یک ماه فرصت قبل از طلاق خواسته بود. او درخواست کرده بود که در آن یک ماه هر دوی ما تلاش کنیم یک زندگی نرمال داشته باشیم. دلایل او ساده بود: وقت امتحانات پسرمان بود و او نمی‌خواست که فکر او بخاطر مشکلات ما مغشوش شود.
 
برای من قابل قبول بود. اما یک چیز دیگر هم خواسته بود. او از من خواسته بود زمانی که او را در روز عروسی وارد اتاقمان کردم به یاد آورم. از من خواسته بود که در آن یک ماه هر روز او را بغل کرده و از اتاقمان به سمت در ورودی ببرم. فکر می‌کردم که دیوانه شده است. اما برای اینکه روزهای آخر با هم بودنمان قابل‌تحمل‌تر باشد، درخواست عجیبش را قبول کردم. 
 
درمورد شرایط طلاق همسرم با معشوقه‌ام حرف زدم. بلند بلند خندید و گفت که خیلی عجیب است. و بعد با خنده و استهزا گفت که هر حقه‌ای هم که سوار کند باید بالاخره این طلاق را بپذیرد.
 
از زمانیکه طلاق را به طور علنی عنوان کرده بودم من و همسرم هیچ تماس جسمی با هم نداشتیم. وقتی روز اول او را بغل کردم تا از اتاق بیرون بیاورم هر دوی ما احساس خامی و تازه‌کاری داشتیم. پسرم به پشتم زد و گفت اوه بابا رو ببین مامان رو بغل کرده. اول او را از اتاق به نشیمن آورده و بعد از آنجا به سمت در ورودی بردم. حدود ۱۰ متر او را در آغوشم داشتم. کمی ناراحت بودم. او را بیرون در خانه گذاشتم و او رفت که منتظر اتوبوس شود که به سر کار برود. من هم به تنهایی سوار ماشین شده و به سمت شرکت حرکت کردم.
 
در روز دوم هر دوی ما برخورد راحت‌تری داشتیم. به سینه من تکیه داد. می‌توانستم بوی عطری که به پیراهنش زده بود را حس کنم. فهمیدم که خیلی وقت است خوب به همسرم نگاه نکرده‌ام. فهمیدم که دیگر مثل قبل جوان نیست. چروک‌های ریزی روی صورتش افتاده بود و موهایش کمی سفید شده بود. یک دقیقه با خودم فکر کردم که من برای این زن چه کار کرده‌ام.
 
در روز چهارم وقتی او را بغل کرده و بلند کردم، احساس کردم حس صمیمیت بینمان برگشته است. این آن زنی بود که ۱۰ سال زندگی خود را صرف من کرده بود. در روز پنجم و ششم فهمیدم که حس صمیمیت بینمان در حال رشد است. چیزی از این موضوع به معشوقه‌ام نگفتم. هر چه روزها جلوتر می‌رفتند، بغل کردن او برایم راحت‌تر می‌شد. این تمرین روزانه قوی‌ترم کرده بود!
 
یک روز داشت انتخاب می‌کرد چه لباسی تن کند. چند پیراهن را امتحان کرد اما لباس مناسبی پیدا نکرد. آه کشید و گفت که همه لباس‌هایم گشاد شده‌اند. یکدفعه فهمیدم که چقدر لاغر شده است، به همین خاطر بود که می‌توانستم اینقدر راحت‌تر بلندش کنم.
 
یکدفعه ضربه به من وارد شد. بخاطر همه این درد و غصه‌هاست که اینطور شده است. ناخودآگاه به سمتش رفته و سرش را لمس کردم.
 
همان لحظه پسرم وارد اتاق شد و گفت که بابا وقتش است که مامان را بغل کنی و بیرون بیاوری. برای او دیدن اینکه پدرش مادرش را بغل کرده و بیرون ببرد بخش مهمی از زندگیش شده بود. همسرم به پسرمان اشاره کرد که نزدیکتر شود و او را محکم در آغوش گرفت. صورتم را برگرداندم تا نگاه نکنم چون می‌ترسیدم در این لحظه آخر نظرم را تغییر دهم. بعد او را در آغوش گرفته و بلند کردم و از اتاق خواب بیرون آورده و به سمت در بردم. دستانش را خیلی طبیعی و نرم دور گردنم انداخته بود. من هم او را محکم در آغوش داشتم. درست مثل روز عروسیمان.
 
اما وزن سبک‌تر او باعث ناراحتیم شد. در روز آخر، وقتی او را در آغوشم گرفتم به سختی می‌توانستم یک قدم بردارم. پسرم به مدرسه رفته بود. محکم بغلش کردن و گفتم، واقعاً نفهمیده بودم که زندگیمان صمیمیت کم دارد. سریع سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. وقتی رسیدم حتی در ماشین را هم قفل نکردم. می‌ترسیدم هر تاخیری نظرم را تغییر دهد. از پله‌ها بالا رفتم. معشوقه‌ام که منشی‌ام هم بود در را به رویم باز کرد و به او گفتم که متاسفم، دیگر نمی‌خواهم طلاق بگیرم.
 
او نگاهی به من انداخت، تعجب کرده بود، دستش را روی پیشانی‌ام گذاشت و گفت تب داری؟ دستش را از روی صورتم کشیدم. گفتم متاسفم. من نمی‌خواهم طلاق بگیرم. زندگی زناشویی من احتمالاً به این دلیل خسته‌کننده شده بود که من و زنم به جزئیات زندگیمان توجهی نداشتیم نه به این دلیل که من دیگر دوستش نداشتم. حالا می‌فهمم دیگر باید تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روی او را در آغوش گرفته و از اتاق خوابمان بیرون بیاورم. معشوقه‌ام احساس می‌کرد که تازه از خواب بیدار شده است. یک سیلی محکم به گوشم زد و بعد در را کوبید و زیر گریه زد. از پله‌ها پایین رفتم و سوار ماشین شدم. سر راه جلوی یک مغازه گل‌فروشی ایستادم و یک سبد گل برای همسرم سفارش دادم. فروشنده پرسید که دوست دارم روی کارت چه بنویسم. لبخند زدم و نوشتم، تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز صبح بغلت می‌کنم و از اتاق بیروم می‌آورمت.
 
شب که به خانه رسیدم، با گلها دست‌هایم و لبخندی روی لبهایم پله‌ها را تند تند بالا رفتم و وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم روی تخت افتاده و مرده است! او ماه‌ها بود که با سرطان می‌جنگید و من اینقدر مشغول معشوقه‌ام بودم که این را نفهمیده بودم. او می‌دانست که خیلی زود خواهد مرد و می‌خواست من را از واکنش‌های منفی پسرمان بخاطر طلاق حفظ کند. حالا حداقل در نظر پسرمان من شوهری مهربان بودم.
 
جزئیات ریز زندگی مهمترین چیزها در روابط ما هستند. خانه، ماشین، دارایی‌ها و سرمایه مهم نیست. اینها فقط محیطی برای خوشبختی فراهم می‌آورد اما خودشان خوشبختی نمی‌آورند.
 
سعی کنید دوست همسرتان باشید و هر کاری از دستتان برمی‌آید برای تقویت صمیمیت بین خود انجام دهید.

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

شنبه 22 مهر 1391  1:16 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها