اشاره
«امير رفيعي» بچه محله ما بود. آخرين نفري بود كه در فلكه فرمانداري جانانه فرمان ميداد و بچهها را عقب ميكشيد. بچهها را گول ميزند و ميگويد شما برويد، من ميآيم. تيربار ژـ3 دستش بود. تيرهايش تمام ميشود. عراقيها هم زخمياش ميكنند، بعد دستگيرش ميكنند. فيلمبرداري هم از اين صحنهها شده و من فيلم آن را ديدم. بعد هم هيچ اثري از امير نيست، مطمئنم كه شهيدش كردند.
بعضي وقتها بچهها ميفرستادنش، ميرفت تو عراقيها شناسايي ميكرد و برميگشت و گرا ميداد. بچهها هم ميزدند به عراقيها.
عراقيها گرفته بودنش، يك كشيده زده بودنش. بهنام گريه كرده بود و گفته بود دنبال ننهام ميگردم.
گفتوگو با سيد صالح موسوي
به كوشش: مرتضي صالحي، علياصغر كاوياني
... يك عده هم بودند كه اين وسط براي خودشان ول بودند. گاهي توي اين دسته، گاهي توي آن يكي. خبر كه ميرسيد فلان جا عراقي هست، بقيه كه نميتوانستند بروند، همينها ميرفتند. بيشتر هم از كساني بودند كه آرپيچي داشتند. مثل سيد صالح موسوي.
□
... تانك همانطور ميزد و ميرفت پشت انبار. بچهها داشتند نگاه ميكردند. بقيه هم توي فلكه راه آهن زمينگير شده بودند. دفعه چندمي بود كه تانك داشت ميآمد بيرون. راه افتاد. آمد كمي نزديكتر كه يكمرتبه يك نفر از پشت ديوار انبار از ده متري شليك كرد. موشك صاف خورد جلوي تانك. فرياد بچهها رفت هوا: اللهاكبر. صالحي بود؛ سيد صالح موسوي.
□
اينها را در كتاب «اشغال؛ تصوير سيزدهم» صفحات 44 و 56 ميخوانم. مجموعه خاطراتي است درباره 45 روز مقاومت در خرمشهر. شايد خوانده باشيد. جداً هم خواندني است. اما هدفم معرفي كتاب نبود. هر چند يك تير و دو نشان كردم. شايد هم سه نشان؛ هم كتاب را معرفي كردم، هم درباره خرمشهر گفتم كه اين روزها بيمناسبت هم نيست و هم ميخواهم از رزمندهاي حرف بزنم كه به قول ابوالحسن محسني (نويسنده كتاب) براي خودش ول بود.
همان جوان 18-17 سالهاي كه آرپيجي روي شانهاش ايستاد روبهروي تانك و فرستادش هوا؛ كسي كه بچههاي جنگ «صالحي» صدايش ميزدند، اما اسمش را حالا شما بهتر ميدانيد.
حرفهاي ما را شنيد. مكث كرد و گاهي دلتنگ شد و شبيه غروب پر از سكوت روز پذيرش قطعنامه، فقط نگاهمان كرد.
حرفهاي صالحي (ميدانم اسمش سيد صالح است و فاميلش موسوي، ولي مطمئن هستم آقا سيد با اين اسمي كه خطابش كردم بيشتر حال ميكند) شنيدني است. چرا كه از دل برميآيد. گفتوگوي ما خيلي خودماني و بيآلايش بود. اينطور راحت بوديم. بچههاي جنگ، بچههاي آن زمان جنگ، همهشان بيريا بودند و خالص و بيآلايش. سخت حرف ميزد. از اينكه حديث نفس كند، ميترسيد و احتياط ميكرد.
«بيشتر وقتا دلم براي رفقاي جنگ تنگ ميشه. ميشينم يه گوشهاي و گريه ميكنم. كار به كسي ندارم. هر جا باشه ميشينم و براشون اشك ميريزم. باهاشون حرف ميزنم. اينجوري آروم ميگيرم».
رفقاي مسجد جامع يادشان به خير!
مسجد جامع، قلب خرمشهر بود، همة خرمشهر بود، شهيد ابوترابي هم ميفرمودند مسجد خرمشهر سنگر تمامي سنگرها بود. قشنگي جنگ و دفاع ما اين بود كه ما بر عكس همه جنگهاي ديگر كه ميرفت توي پادگانها و مراكز نظامي، مركز فرماندهي جنگ ما توي مسجد جامع بود. انقلاب ما انقلاب مذهبي بود، انقلاب اعتقادي بود، انقلابي بود كه از داخل مساجد پا گرفت. ما در بحبوحه انقلاب ميرفتيم داخل يك پادگان؛ آن پادگان، مسجد بود، حسينيه بود. در جريان تجزيهطلبي خلق عرب كه ما خودمان درگير بوديم، باز مركز اداره امور و پشتيباني و سازماندهي، مسجد بود. مركز اجتماع بچههاي انقلابي داخل مسجد بود و مسجد آشناترين محل بود براي حضور بچههايي كه ميخواستيم در مقاومت باشند و ميشود گفت منطقه امني بود براي بچهها و مردم و واقعاً هم منطقه امن ماند. مسجد جامع تا روز آخر پا برجا بود و استوار ايستاده بود.
در دوران مقاومت، مسجد محل تداركات و پشتيباني نيروها، حمايت از مجروحها، جابهجايي مجروحها، رساندن مهمات و غذا به نيروها و فرستادن نيرو به جبهه و پذيرش نيرو بود. يعني در اصل سازماندهي نيروها و مركز اطلاعات و اخبار و ستاد اصلي اداره امور، همين مسجد جامع بود. آن موقع سپاهي در كار نبود، ساختمان سپاه را عراقيها زده بودند. پادگان دژ را زده بودند، نيروي دريايي را زده بودند و هيچ مركزي جز مسجد جامع نميتوانست نيروها را دور هم جمع كند.
بچهها خرد و خسته ميرفتند داخل مسجد ميخوابيدند. داخل حياط، يكي وسايل پانسمان تهيه ميكرد، ديگري داشت زخميها را سر و سامان ميداد، يكي داشت سرم وصل ميكرد، ديگري داشت نانهاي خشك را جمع ميكرد. خلاصه هر نوع كار تداركاتي و پشتيباني كه ميشود تصور كرد، داخل حياط مسجد و داخل مسجد انجام ميشد. داخل مسجد انبار بود، بهداري بود، اسلحهخانه بود و امثال اينها. كارهاي پشتيباني و تداركات هم داخل حياط انجام ميشد. بچهها داخل حياط مسجد آب و چاي و غذا ميخوردند. بچههاي كوچك و نوجوانان هم بالاي مسجد ككتلمولوتوف درست ميكردند. علاوه بر اين، مسجد جامع از لحاظ جغرافيايي، مركز خرمشهر است. همين الآن هم اگر اتفاقي بيفتد، همه در مسجد جامع جمع ميشوند.

آخر كار مسجد را هم زدند و عدهاي شهيد شدند.
نه، دشمن پي در پي شهر را ميزد. يك گلوله خمپاره خورد به گنبد مسجد. عدهاي زخمي شدند. نديدم كسي شهيد شده باشد. بچههاي ديگر هم نگفتند كسي شهيد شده، بلكه ميگفتند آنجايي كه خمپاره خورده چند نفر زخمي شدند. آن زمان به بچهها گفتيم براي مردم غلو نكنيد و جلوي تحريفات را بگيريد. البته بعداً مسجد جامع شهيد هم داد، ولي با آن خمپارهاي كه گنبد را شكافت، نه.
شهيد جهانآرا را چقدر ميديديد؟
جهانآرا را خيلي دوست داشتيم. او هم به من ابراز محبت داشت. او نيروها را از بيرون كنترل ميكرد، بهطوري كه يك لحظه حضور ايشان، براي چند روز ما كافي بود. بسيار انسان بزرگواري بود. يكسري حرفها را به ما نميگفت، بلكه با نگاهش ميفهميديم. وقتي ميديديمش، برايمان كمي صحبت ميكرد، كافي بود؛ چون قبلاً حرفهايش را زده بود، داستانهايش را گفته بود. از طرفي هم بچهها از نظر فكري قوي بودند و حواسشان جمع.
سلاح هم داشتيد يا دست خالي ميجنگيديد؟
چند قبضه خمپاره داشتيم كه از پادگان دژ آورده بوديم كه يكي دست ناصر گليگ و نيروهاش بود، يكي هم دست فتحالله افشار و سيدرسول بحرالعلوم و نيروهاش بود، و يكي هم كه بچههاي تكاور نيرو دريايي داشتند كه يك روز كه با تانكهاي عراقي درگير شديم، يكي از تكاورها (خدايش رحمت كند) به زيبايي شليك كرد. شليك ميكرد و ميپريد جلوي جاده، كنار حاشيه جاده ميخوابيد و دوباره ميآمد و شليك ميكرد و ميپريد كه در اين بين رفت و آمدنهايش، تركشي آمد و سرش را از تنش جدا كرد. يك موشك تاب هم بود فكر ميكنم متعلق به بچههاي نيرو دريايي ارتش بود.
پادگان دژ، يك انبار مهمات داشت كه ارتش مهمات را تحويل مردم نميداد. با شناسنامه و امثال آن شايد ميتوانستي يك برنو و اين جور چيزها را بگيري. عراق كه به پادگان رسيد، ارتش پادگان را خالي كرد. جهانآرا به مردم گفت و ريختند اسلحهها را از آنجا برداشتند. درگيري شدت داشت و آنجا به شدت زير آتش بود.
تعدادي از نيروهاي پادگان دژ مانده بودند، منتهي بدون فرماندهي و داوطلبانه. شرايط به گونهاي بود كه به ارتش فرمان مقاومت داده نشده بود. گفته بودند رها كنيد و برويد، مقاومت نكنيد. فرماندهي كل قوا هم با بنيصدر بود. با اين حال، يك گردان از نيروهاي ارتش، به فرماندهي شخصي به نام شريعتي تا 28 مهر هم بالاي خيابان ايستادند و مقاومت كردند.
از آخرين لحظههاي مقاومت بگوييد. آخرين نفر كي ايستاد؟
آخرين مقاومت خرمشهر 24 آبان بود. «امير رفيعي» بچه محله ما بود. آخرين نفري بود كه در فلكه فرمانداري جانانه فرمان ميداد و بچهها را عقب ميكشيد. بچهها را گول ميزند و ميگويد شما برويد، من ميآيم. تيربار ژـ3 دستش بود. تيرهايش تمام ميشود. عراقيها هم زخمياش ميكنند، بعد دستگيرش ميكنند. فيلمبرداري هم از اين صحنهها شده و من فيلم آن را ديدم. بعد هم هيچ اثري از امير نيست، مطمئنم كه شهيدش كردند.
جنگ شروع شده بود. يك عدهاي بوديم خودموني و شلوغ. با لشكر ميرفتيم، اما خودمان بوديم. مثلا موقع عمليات، فرماندهاي داشتيم به نام عباسي كه جانباز هم بود. يكي از پاهايش قطع بود. (الان كسي ديگه نگاهش نميكنه. استاد دانشگاه بود). ميرفتيم به او ميگفتيم حاجي ميخواهيم برويم عمليات. هرچي ميخواستيم بهمان ميداد. ما كه چيزي بلد نبوديم، ما لري ميجنگيديم. تا آخرش هم بوديم.

توي عكسها ميبينيم زنها هم سلاح به دست گرفتهاند و مبارزه ميكنند.
زنها هم در دوران مقاومت خرمشهر خيلي نقش داشتند. بعضيهاشان حتي اسلحه هم به دست ميگرفتند. بعضي هم در مسجد جامع به زخميها و ديگر كارها ميرسيدند. ننه يوسفعلي و بيبي كوچك، خيلي زحمت كشيدند. خانمهاي ديگر هم بودند كه ديگر اسمي از آنها نيست. ننه شهيد پورحيدريها هم بود كه خيلي زحمت كشيد. هنوز زنده است. اما ديگر با مردهها هيچ فرقي ندارد، افتاده است و رمقي ندارد.
بعد از سقوط ديگر ارتباطتان با خرمشهر قطع شد؟
بعد از 45 روز خرمشهر سقوط كرد و خالي شد. ما فقط براي شناسايي ميرفتيم. آن موقع كه شهر اشغال بود، رفت و آمد به شهر خيلي سخت بود. از راه آب ميرفتيم و ميآمديم. مواضعشان را شناسايي ميكرديم، يكي دو بار هم بچهها درگير شدند. اگر بچهها درگير ميشدند، حتماً كشته داشتيم.
بهروز مرادي را چه قدر ميشناختيد؟
بهروز مرادي يك رزمنده قوي بود، يك بسيجي قوي بود، هم يك خطيب قوي بود، خطاط خوبي بود، عكاس خوبي بود، هم نقاشي ميكرد، هم ماهيگيري ميكرد، هم معلمي ميكرد. خوب اين همهاش هنر است. يك آدم همه اينها رو بايد داشته باشد.
در زمان 45 روز مقاومت، هنرش اين بود كه: وحشتناك ميجنگيد و وحشتناك مقاومت ميكرد. و در شرايط جنگ هنرش اين بود كه آن روح لطيفش را حفظ كرده بود، علاوه بر اينكه به جدّ ميجنگيد و وحشيانه با عراقيها ميجنگيد، خيلي وحشتناك ميجنگيد، اصلاً ملاحظه نداشت، ميزد و ميرفت داخل عراقيها.
از آن طرف هم عصر ميآمد حيواناتي كه بيكس و كار اين طرف و آن طرف افتاده بودند، جمع ميكرد و ميبرد داخل گاري و نان خشك را آب ميزد و به آنها ميداد بخورند. بهروز بعد از قطعنامه در منطقه عمومي شلمچه و در پاتكهاي آخري عراق شهيد شد.
بهنام چطور؟ داستانهاي جالبي از شناساييهايش نقل ميكنند.
بهنام يك پسر زرنگ، تيزهوش و فهيم بود كه توي آن شرايط احساس كرد بايد بمونه با اون سن و سال كمش. به من ميگفت كوكا (برادر). مثل برادر بزرگترش بودم. چهار سال از من كوچكتر بود؛ يعني سيزده ساله بود. او احساس ميكرد خيلي به من نزديك است. از لحاظ سني، خيلي فاصله نميديد، اما حرفم را گوش ميكرد. بچه جسور، فرز و فهيمي بود.
بعضي وقتها بچهها ميفرستادنش، ميرفت تو عراقيها شناسايي ميكرد و برميگشت و گرا ميداد. بچهها هم ميزدند به عراقيها. عراقيها گرفته بودنش، يك كشيده زده بودنش. بهنام گريه كرده بود گفته بود دنبال ننهام ميگردم.
راهيان نور چه تاثيري در خرمشهر و مردم آن ميتواند داشته باشد؟
مردم خرمشهر در فقر زندگي ميكنند. بازارش رونق ندارد. اقتصادش ضعيف است. گرفتاري دارند. كاروانهاي راهيان نور، حداقل كاري كه ميتوانند بكنند اين است كه خريدشان را آنجا انجام دهند. اين هم يك نوع جهاد است. آنجا نقطه صفر مرزي است. آدمهايي كه آنجا هستند بايد حمايت شوند. اين يك نوع حمايت است. دولت هم بايد حمايت كند. هر كسي خودش مواد غذايي سفرش را بر ميدارد و ميآورد. همه چيز ميآورند. خوب يك مقدارش را نياوريد، حتي آب معدني هم ميآورند. فوقش پنجاه تومان اختلاف قيمت باشد. ميتوانيد كمك كنيد. دو سال اين كار را انجام بدهيد، دست و صورت شما را هم ميبوسند.
خرمشهر امروز چه طور است؟
خرمشهر امروز خيلي عوض شده است. من به بچهها ميگويم داريم توي خرمشهر، در دوران جاهليت زندگي ميكنيم. اين مهمترين نقطه كشور را امروز همه رهايش كردهاند و خوش نشين شدهاند. بخاطر اينكه هوايش گرم و آبش بد است. خوب اينجا را اگر از ما بگيرند همه مملكت از دستمان رفته. بايد براي اين شهر فكري كرد.
شهيد آويني ميگفت: «شرف المكان بالمكين». ما روزي كه رفتيم خرمشهر. پرستوها ديوانهوار دور مسجد ميچرخيدند. دور تا دور مسجد لالههاي وحشي بود. عشق ميكرديم كه آنجا زندگي ميكرديم، حال ميكرديم، چون پاك بود، تطهير شده بود با خون شهدا. بعد كه آمدند و شهر را ساختند، اوضاع تغيير كرد. بعضي از بيخانمانهاي مناطق ديگر را آوردند در آنجا ساكن كردند. فرهنگها فرق ميكرد. دزدي و چپاول و حرام زياد شد و ديگر آن روح رفت؛ البته يك جاهايي ميتوانيم پيداش بكنيم. مردم امروزي شهر، يك مشت آدمهاي بدبختاند. اكثر بيسرپرستاند. مال جاهاي ديگر بودند. مال روستاهاي ديگر بودند. بعدش هم آوردنشان خرمشهر. بعضي آدمهاي بزهكار را آوردند خرمشهر.
من امروز وقتي مسجد جامع ميروم، آن حسي را كه بايد داشته باشم، ندارم. خيلي كمتر ميروم. آدمهايي كه وارد يك مجموعهاي ميشوند، همه چيزشان را مشخص ميكنند. زمين كه به خودي خود ارزشمند نيست. كربلا اگر عزيز است به خاطر وجود مقدس امام حسين(ع) است؛ مدينه اگر هست به خاطر وجود مقدس پيامبر(ص) است.
نظرتان دربارة فيلمهايي كه درباره مقاومت خرمشهر و يا كلا جنگ ساخته شده چيست؟
به اعتقاد من خيلي از فيلمهايي كه امروز براي جنگ ميسازند، بيارزش است. توي هر شرايط عشق هست، اما اين طوري كه اينها ساختند، نه. خيلي لوس و مسخره و بيمعناست. عشق و عاشقي هميشه هست. مثال ميزنم: خداي نكرده پدر يا مادرت دارد از دست ميرود. تمام آن لحظههايي كه با او بودي، خرابت ميكند و به هم ميريزدت. اين عشق هست يا نيست؟ آنها ميتوانند اين را بسازند؟ دو تا هنر پيشه خانم ميآورند، هر كي ببيند دلش برود. اين عشق و عاشقي را در اين فيلمها مياندازند، بعد هم كاسبي ميكنند.
از من ميپرسند در فيلم دوئل كه اسم و شخصيت شما هست، قبولش داريد؟ ميگويم نه. ميپرسند چرا؟ ميگويم اين فيلم اصلاً مزخرف بود و چيزي كه مزخرف است، چكارش ميخواهيم بكنيم. حتي براي استفاده از اسم من توي فيلم دوئل سراغ من هم نيامدند. اصلا هيچ در جريان هم نبودم.
بعدش هم كه جايزه ميگيرند، ميدهند باباي شهيد جهانآرا. خوب باباي شهيد جهانآرا پيرمرد سادهاي است. چه ميداند ماجرا چيست. به نظر من بعضي از اين فيلمها با خون شهدا بازي ميكنند. با ارزشهاي انقلاب و جنگ بازي ميكنند.
بعضي از همين كارگردانهاي مدعي، نميخواهند بيايند با حماسهآفرينان آن دوران بنشينند و صحبت كنند. ادعايشان ميشود و ميگويند اينها هنر حاليشان نيست. من ديدم در تلويزيون يكي از همين فيلمسازان جنگ اين را ميگفت. خودشان نميفهمند. تمام هنرشان و نانشان همينها هستند كه امروز سراغشان نميروند و عاقبت هم فيلمها آنچناني درميآيد.
بيا پايين عمو، تو مگر كي هستي؟ ادعاتان ميشود! دارند، با رندي با فرهنگ ما و با شهداي ما بازي ميكنند.
بدترين و بهترين خبر زمان جنگ؟
سقوط خرمشهر، بعدش هم آزادي خرمشهر.
قطعنامه چي؟
قطعنامه كه پدر همهمان را درآورد. چون از طرف امام بود، ما فقط گريه كرديم و پذيرفتيم.
چهلم بابام بود. شهر رضاي اصفهان بوديم. تو حمله آخر عراق، آمده بودم تهران، نيرو جمع كنم ببرم. كه بابام فوت كرد. حاج محمد نوراني به من زنگ زد و گفت نيرو نميخواد بياري، بيا. بعد كه خواستم بيايم، بچهها به من گفتند بابات فوت كرده. ديگه اومدم اهواز و برديمش شهرضا. پذيرش قطعنامه هم شد چهلم بابا. بعد رحلت امام شد سال بابام.
بهترين خبر در طول عمر؟
نميدانم.
بدترين خبر؟
رحلت امام.
بالاترين دغدغه؟
آمدن آقا امام زمان(عج) و زدن به اسرائيل و آمريكا.
مهمترين ناراحتي؟
جماعتي كه حرفت را نميفهمند. ميگويم شش ماه مرزها را دست ما بدهند، مورچه هم نميتواند از مرزها رد شود. ما هنوز هم هستيم.
دلتان براي رفقايتان تنگ ميشود؟
بيشتر وقتهايم را با آنها ميگذرانم، هميشه اين طور بوده، بعد هم كه دلم برايشان تنگ ميشود، گريه ميكنم. بيشتر وقتها مينشينم يك گوشه. كار به كسي ندارم؛ هر كجا كه باشد. فكر ميكنم و بهشان نزديك ميشوم. اشك ميريزم، با آنها صحبت ميكنم. احساس ميكنم حرفهايم را ميشنوند، آرام ميگيرم. هميشه دلم براي آن روزها تنگ ميشود.