ناپلئون بناپارت :: Napoleon Bonaparte
ناپلئون یکم یا ناپلئون بناپارت (به فرانسوی: Napoléon Bonaparte) (زاده ۱۵ اوت ۱۷۶۹ میلادی – درگذشته ۵ مه ۱۸۲۲ میلادی)، نخستین امپراتور فرانسه (در سالهای ۱۸۰۴ تا ۱۸۱۵ میلادی) بود. وی، در جزیره کرس در خانوادهای پرجمعیت بدنیا آمد، سه خواهر و چهار برادر داشت. زمانی که کرزیکا توسط جمهوری جنوا (حکومتی ایتالیایی) به فرانسه واگذار شده بود. در آن زمان، این جزیره، جزء حکومت جنوا (واقع در جنوب فرانسه و غرب ایتالیا ایتالیای امروزی) بود. اما بعدها به اشغال فرانسه در آمد. یعنی اگر ناپلئون یک ماه زودتر به دنیا می آمد ملیتش ایتالیایی می شد.
ناپلئون بناپارت در جوانی به دلیل بیکاری و فقر به دانشکده افسری رفت و استادان او دانشمندان و ریاضی دانان بزرگی مانند لاپلاس بودند. نخست در مارسی افسر ارتش بود و هنگامی که انگلیسی ها قلعه تولون را در بندر مارسی اشغال کرده بودند او با شجاعت و دلیرانه به شدت قلعه تولون را سرکوب کرد او در جنگ تولون فرمانده جنگ نبود و فقط فرماندهی یکی از دسته های چند صد نفری ارتش را بهده داشت ولی بدون اجازه گرفتن از فرمانده ارتش و بدون ترس از (اعدام) این حرکت را انجام داد و در ۲۶ سالگی و زمانی که انقلاب فرانسه پیروز شده و حکومت جدیدی بر پایه خواسته های مردم شکل گرفته بود از سوی رهبران انقلاب فرانسه مامور حفظ نظم و ایجاد حکومت نظامی در پاریس شد.
شمال ایتالیا
در سال ۱۷۹۶ اتریش به آلمان و شمال ایتالیا حمله کرد و آنجا را از دست فرانسه خارج نمود که موجب عصبانیت شدید مردم فرانسه شد (اتریش به این دلیل این کار را کرد چون حکومت جدید فرانسه به دلیل تازه تشکیل شدن قوای نظامی قدرتمندی نداشت و اتریش از این موقعیت سو استفاده کرد) در این زمان بود که ژنرال ناپلئون بناپارت با ارتشی حدودا ۲۰۰۰۰ نفر به شمال ایتالیا حمله ور شد و در جنگ های لودی (Lodi) و ارکول (Arcole) به شکل هنرمندانه ای ارتش اتریش را شکست داد که چند برابر او بودند و آنها را تا دروازه های وین (پایتخت اتریش) عقب راند و تاپایان سال ۱۷۹۶ شمال ایتالیا و قسمتی از خاک اتریش را تصرف کرد در این زمان بود که شکوه و عظمت ژنرال فرانسوی را در آغوش گرفت او به چنان قهرمان و الگوی افتخاری برای مردم فرانسه تبدیل شد که حکومت مرکزی مجبور شد او را تام الاختیار کند.
تصرف مصر، بازگشت به فرانسه و حوادث بعد
در سال ۱۷۹۸ به مصر رفت و حکومت مصری ها را که در دست پادشاهان مملوک بود در جنگ اهرام ثلاثه (Pyramids) بیرون آورد. ژنرال تصمیم داشت به سمت هند و خاورمیانه برود اما نیروی دریایی او به دست هوراسیو نلسون فرمانده نیروی دریایی بریتانیای کبیر در دریای نیل نابود شد. علت آمدن نیروی دریایی بریتانیا به نیل این بود که آنها فکر می کردند ناپلئون قصد دارد با نیروی دریایی خود از سمت غرب دریای مدیترانه اروپای مرکزی را دور زده و به بریتانیا حمله کند بدین ترتیب نقشه های ناپلئون در مورد حمله به هند و خاورمیانه هم لغو شد او در سال ۱۸۰۰ به فرانسه بازگشت. در بازگشت به فرانسه با کمک دو برادر خود لوسین و ژوزف مجلس را منحل کرده و خود را امپراتور نامید. او پس از بازگشت دید که اتریش تصمیم گرفته است که دوباره ایتالیا را تصرف کند به همین دلیل در نبرد اتریش (Austuritlz) به اتریش و متحد او یعنی روسیه شکست سختی وارد کرد در همین زمان بود که دوره صلحی در اروپا رقم خورد و تا سال ۱۸۰۵ اروپا در آسایش بود و در این زمان ناپلئون به بازسازی خرابی ها و تعمیر خسارت های جنگ های گذشته پرداخت.
حمله به اروپا و وقایع بعد از آن
در سال ۱۸۰۵ به اروپا اعلان جنگ داد و هلند بلژیک قسمتی ازپروس سوئیس و قسمتی از اتریش را ضمیمه خاک فرانسه کرد و با ۵۰۰۰۰۰ نفر عازم روسیه شد و در جنگ بورودینو (Borodino) روسیه را شکست داد اما وقتی به مسکو رسید دید که روس ها آذوقه ها و شهر را سوزانده و فرار کرده اند. امپراطور نتوانست زیاد در آنجا بماند زیرا آذوقه و وسایل گرمایی کمی وجود داشت او با خفت عقب نشینی کرد و سربازان قدیمی که در جنگ های بسیاری در رکاب او می جنگیدند مردند و از آن ۵۰۰۰۰۰ نفر فقط ۱۳۰۰۰ نفر باقی ماند. در این زمان روسیه و اتریش و پادشاهی ایتالیا که حکومتی مستقل در جنوب ایتالیا بود و پروس و سوئد با هم متحد شده و ارتشی بالغ بر ۱ میلیون نفر را تشکیل داده و ناپلئون را در دشت لایپزیک در نزدیکی شهر برلین پایتخت پروس (آلمان قدیم) شکست دادند و او را به جزیره آلبا واقع در جنوب فرانسه در نزدیکی کرزیکا زادگاه ناپلئون تبعید کردند او پس از ۱۰ ماه در آنجا ماندن فرار کرد و به سوی پاریس حرکت کرد تا حکومت را دوباره پس بگیرد.
در راه آمدن به پاریس یکی از ژنرال های سابقش که به خدمت دولت جدید در آمده بود سد راه او شد تا او را گرفته و به پاریس تحویل دهد یا بکشد. فقط چند دقیقه مانده تا شروع جنگ فریادی به گوش رسید این فریاد بناپارت بود که گفت صبر کنید او جلوی سربازان سابقش آمد و پیراهنش را پاره کرد و گفت من امپراطور شما هستم آیا کسی هست که بخواهد امپراطورش را بکشد در همین زمان بود که خون سربازان به جوش امد و اسلحه هایشان را انداخته و فریاد زنده باد امپراطور سر دادند او سپس حکومت را پس گرفت. در این موقع کشور های اروپایی پیامی دادند که متن آن اعلان جنگ بود شعار آنها این بود ما با فرانسه جنگ نداریم بلکه با ناپلئون جنگ داریم تا او زنده است ما نمی توانیم با آسایش بخوابیم. اما مردم و مقامات فرانسه از ته دل به امپراطور عشق می ورزیدند نه تنها او را تحویل ندادند بلکه از او حمایت کرده و منتظر بودند تا امپراطور به آنها دستور بدهد.
در این موقع بریتانیایی ها ارتشی بالغ بر ۸۰۰۰۰ نفر را به فرماندهی ارتور ولزلی (دوک ولینگتون) که فرماندهی بسیار شجاع بود عازم شمال فرانسه در منطقه واترلو کردند و پروس ها هم به فرماندهی امپراطورشان گبهارد فان بلوشر که تعداد آنها حدودا ۸۷۰۰۰ نفر بود به سمت بلژیک حرکت کردند تا با ارتش ولینگتون ادغام و با اتحاد ناپلئون را شکست بدهند. در این زمان بناپارت ارتش فرانسه را که حدودا ۱۲۰۰۰۰ هزار نفر بودند را به سمت بلژیک راند تا مانع از ادغام دو ارتش بریتانیا و پروس شود او موفق شد این کار را انجام دهد و در لینی (Ligny) ارتش پروس را در هم شکست. از آن ۸۷۰۰۰ هزار نفر فقط ۳۰۰۰۰ نفر باقی ماند (بقیه کشته یا زخمی شده و فرار کردند) ولینگتون که این خبر را شنید با ناامیدی در مناطق مرتفع موسوم به مون سن ژان (mount sainte jean) در کنار زمین های زراعی و خانه کشاورزان آنجا سنگر گرفت و از این رو انتخاب مکان جنگ را بر عهده خود گذاشت.
ناپلئون که پروس را شکست داده بود و از پروس ها فقط ۳۰۰۰۰ نفر باقی مانده بودند گریخته و به طرف شمال رفتند ناپلئون یکی از ژنرال های خود را به نام گروشی (Grouchy) را برای تعقیب آنها فرستاد و تاکید کرد تا نابود کردن آنها از تعقیب دست نکشند و با خیال راحت به سمت واترلو رفت تا ولینگتون را شکست دهد اما شب قبل از جنگ باران شروع به باریدن گرفت و حرکت و شلیک توپ ها را با مشگل بزرگی روبه رو کرد زیرا باروت خیس کار نمی کند و خراب می شود.
۱۸ ژوئن سال ۱۸۱۵ نبرد واترلو
در ساعت ۱۱ ظهر است دو ارتش بریتانیا و فرانسه در مقابل هم قرار گرفته اند سمت چپ میدان جنگ خانه کشاورزان وجود دارد که به ان هوگومونت می گویند (Hougoumont) که موضع مناسبی برای دفاع می باشد و بخشی از قوای انگلیس در آن سنگر گرفته اند. قسمت مرکزی میدان جنگ چند ردیف بوته قرار دارد (lay hay saint) که بخشی از سربازان انگلیسی در پشت تکه چوب های تیزی که در زمین فرو رفته اند و برای مانع شدن از حمله سوارن فرانسوی تعبیه شده است سنگر گرفته اند. سمت راست میدان چند خانه مخصوص کشاورزان وجود دارد (papelotte) که سربازان انگلیسی در آن نیستند و ناپلئون آن را بهترین موضع برای حمله می شمارد. با فریاد امپراطور جنگ شروع می شود مارشال نی دلیرترین فرمانده ناپلئون که فرمانده سواره نظام است شروع به حمله به مرکز سپاه دشمن که از انگلیسی ها و اسکاتلندی های خشن تشکیل شده بود می کند توپخانه جناح چپ ارتش بریتانیا را هدف می گیرد. نیم ساعت از جنگ می گذرد ساعت ۱۱:۳۰ است، ژنرال گروشی که در تعقیب بروشر است صدای غرش توپ ها را از منطقه واترلو می شنود یکی از ژنرال ها به نام ژرار اصرار می کند که دست از تعقیب بروشر برداشته و از میان دشت به سمت ناپلئون رفته و به کمک او بشتابند در همین زمان بروشر ارتش باقی مانده پروس را به چندین قسمت تقسیم کرده و به واترلو می فرستد تا با کمک ولینگتون ناپلئون را شکست دهند.
یکی از این دسته ها در راه با گروشی برخورد کرده گروشی آن ها را شکست داده و به استراحت می پردازد و می گوید فردا به ناپلئون خواهیم پیوست غافل از اینکه ارتش پروس در حال پیوستن به ولینگتون است و او در حال استراحت. از آن سمت مارشال نی با دلیری بی همتایش قسمت مرکزی میدان جنگ که در دست بریتانیا بود را می گیرد و صف های انگلیسی را یکی بعد از دیگردی می شکافد و فراری می دهد. او با کمبود سواره نظام روبه رو شده از ناپلئون درخواست سواره نظام می کند، ناپلئون آخرین دسته های سواره نظام خود ملقب به میلو را به کمک او می فرستد دیگر چیزی به پیروزی نمانده ارتور ولزلی (دوک ولینگتون) سربازان را به زور تهدید در صف ها نگه داشته اکثریت در حال فرارند مارشال نی خیلی به ولینگتون نزدیک شده دیگر چیزی نمانده ناگهان صدای فریاد چندین هزار نفر از سمت غرب منطقه واترلو به گوش رسید.
پروس ها بی مهابا به فرانسویان حمله کردند انگلیسی ها از حالت دفاع به حمله روی آورده بخشی از ارتش پروس به سمت ناپلئون می دوند ۲۵۰۰۰ هزار نفر از گارد محافظ با دیدن این صحنه سریعا دور امپراطورشان آرایش مربعی گرفته و مانع از کشته شدن ناپلئون شدند ارتش فرانسه فلج شده و ترس و وحشت در میان سربازان فرانسوی موج می زند. ارتش فرانسه درهم شکسته و همه می گریزند، می گویند: فقط یک نفر باقی ماند و به جنگیدن ادامه داد و او مارشال نی بود انگلیسی ها او را گرفته و در دادگاه نظامی محاکمه کرده و او در دفاع از خودش فقط یک کلمه گفت هر فردی وظیفه دارد برای کشورش بجنگد و سپس او به اعدام محکوم شد.
ناپلئون نیز با وجود اصرار های زیاد مردم مبنی بر ماندن در مقام امپراطوری و با قول حمایت کردن از او و دوباره جنگیدن این کار را نکرد و خودش را به یک کشتی انگلیسی تسلیم کرد ( شکست و کشته شدن سربازان با وفای او که از ۲۰ سال پیش با افتخار برای او می جنگیدند افسردگی شدیدی در او ایجاد کرد و دائم برای سربازانش اشک می ریخت ) او خود را به انگلیسی ها تسلیم کرد به امید اینکه آنها پیشنهاد او را مبنی بر زندگی کردن در شهر لندن می پذیرند، اما به محض ورود به لندن به کشتی انگلیسی اعلام شد که نباید این موجود جنگ طلب وارد انگلیس شود و پس از تشکیل جلسه ای نتیجه این شد که او را به جزیره ای در دریای اطلس به نام هلن مقدس (saint helena) تبعید شود. او در سنت هلن روز های بسیاری خاطرات و افتخارات خود را همراه با سربازان با وفای خود به یاد می آورد.
او در سن ۵۲ سالگی و در سال ۱۸۲۱ به علت شرایط بد جسمانی و بیماری درگذشت و جسد او پس از چندین دهه بوسیله کشتی ای به فرانسه بازگشت و با استقبال بی نظیر مردم فرانسه روبه رو شد. میلیون ها نفر از مردم فرانسه که قلبشان برای این امپراطور رویایی می تپید برای استقبال آمده بودند که این نشانه محبت و عشق قلبی مردم فرانسه به ناپلئون بناپارت است.
اشتباهات ناپلئون
بنا به گفته مورخین، بزرگترین اشتباهات ناپلئون یکی تسخیر اسپانیا (یار دیرین و متفق ناپلئون که در جنگها وی را یاری مینمود) و یکی لشکرکشی به روسیه بود که موجبات ضعف وی و کشته شدن بسیاری از ارتش وی و نیز نارضایتی فرانسویان را فراهم آورد. ناپلئون همراه با ایرانیان یک معاهده را امضا نمود که از خاک ایران برای تسخیر هند استفاده کند، در مقابل برای برگرداندن قفقاز (دربرگیرنده گرجستان) به ایرانیان کمک کند. او به گفته های خویش عمل نمود و ارتش ایران را آموزش نظامی میداد، و برای آن ها توپهای متحرک و تفنگهای باروتی از فرانسه وارد نمود. اما پس از امضا عهد نامهٔ صلح تلیست با الکساندر اول ملقب به تزار، امپراتور فرانسه از کمک به ایران در جنگ با وی سر باز زد و فتحعلی شاه قاجار بعد از خیانت وی به بریتانیا متوسل شد.
موارد جزئی پایانی
شواهدی نیز وجود دارد که نشان میدهد ناپلئون از سنت هلن نیز فرار کرد و در میان مردم به طور مخفی زندگی کرده و در صدد بود تا پسرش را به قدرت برساند که بر اثر گلوله نگهبانی که او را نمیشناخت کشته شد.