نويسنده :مسعود لعلي
روزي سقراط (حکيم معروف يوناني ) ، مردي را ديد که خيلي ناراحت و متاثر بود . علت ناراحتي اش را که پرسيد ، پاسخ داد : « در راه که مي آمدم ، يکي از آشنايان را ديدم ، سلام کردم ، جواب نداد و با بي اعتنايي و خودخواهي گذشت و رفت و من از اين طرز رفتار او خيلي رنجيدم » .
سقراط گفت : «چرا رنجيدي ؟ مرد با تعجب گفت : « خوب معلوم است که چنين رفتاري ، ناراحت کننده است » سقراط پرسيد : «اگر در راه کسي را مي ديدي که به زمين افتاده و از درد و بيماري به خود مي پيچيد ، آيا از دست او دلخور و رنجيده مي شدي ؟ »
مرد گفت : « مسلم است که هرگز دلخور نمي شدم . آدم که از بيمار بودن کسي دلخور نمي شود » سقراط پرسيد : « به جاي دلخوري ، چه احساسي مي يافتي و چه مي کردي ؟ » مرد جواب داد : « احساس دلسوزي و شفقت و سعي مي کردم طبيب يا دارويي به او برسانم » .
سقراط گفت : « همه ي اين کارها را به خاطر آن مي کردي که او را بيمار مي دانستي ، آيا انسان تنها جسمش بيمار مي شود ؟ و آيا کسي که رفتارش نادرست است ، روانش بيمار نيست ؟ اگر کسي فکر و روانش سالم باشد ، هرگز رفتار بدي از او ديده نمي شود ؟ بيماري فکري و روان ، نامش « غفلت » است و بايد به جاي دلخوري و رنجش ، نسبت به کسي که بدي مي کند و غافل است ، دل سوزاند و کمکش کرد و به او طبيب روح و داروي جان رساند .
پس از دست هيچ کس دلخور مشو و کينه به دل مگير و آرامش خود را هرگز از دست مده و بدان که هر وقت کسي بدي مي کند ، در آن لحظه ، بيمار
است ».
منبع :مجله ي شادکامي و موفقيت شماره ي 66 .