0

رد خون بابا روی برف

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

رد خون بابا روی برف

نسخه چاپيارسال به دوستان
آقا معلم-2
رد خون بابا روی برف

در آن همهمه نمی‌شد فهمید چه اتفاقی افتاده. به زور از میان مردم گذشت و به یکباره از دیدن آن صحنه خشکش زد! پدرش را دید که خون از سر و صورتش روی برف‌ جاری شده است.

خبرگزاری فارس: رد خون بابا روی برف

به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، خیالات آشفته به مغز خان فشار آورد. انگار که ناگهان او را در حوضی از آب یخ انداخته باشند نشاط کاذب مستی از سرش پرید و ترس و وحشت شدیدی جای آنرا گرفت. سرش گیج رفت. لیوان شرابش را با عصبانیت به زمین زد و در حالی که چشمانش سیاهی می‌رفت به نظر آمد که پاسدارها در حالی که ماموستا و دیگر مردم روستا پشت سرشان حرکت می‌کنند، تکبیر گویان وارد منزلش شده و او را که با شنیدن این شعار اعصابش خرد شده بود بیرون کشیده و با ریسمانی بر گردنش در کوچه‌های روستا بر روی زمین می‌کشند.

 

این افکار و تصورات خان را بشدت زجر می‌داد. در حالی که رگ‌های گردنش متورم شده و چشمانش از حدقه بیرون زده بود ناگهان نعره وحشیانه و ترسناکی زد و در حالی که نفسش به شماره افتاده بود از جا برخاست و به روی بالکن خانه دوید. مباشر هم با دیدن این صحنه به دنبال خان حرکت کرد. خان نگاهش را به خانه‌های روستا که از گرما دم کرده بود دوخت. تک تک خانه‌ها را با چشم کنترل کرد. چشمش بر روی خانه ماموستا متوقف ماند و گفت: حیف که اون پیرمرد ریش بزی زنده از دستمون در رفت!!

 

مباشر که منظور خان را فهمیده بود گفت: زیاد فرق نکرده حالا ارباب درسته که خودش رفت ولی پسرش را به جای خودش فرستاد.

 

خان چشمانش را تیز کرد و مشغول نگاه کردن تپه‌های اطراف شد. در حیاط مدرسه تعداد کمی گوسفند سرهایشان را زیر شکم هم چون کلافی سردرگم فرو برده و دایره‌ای از پشم های رنگارنگ به وجود آورده بودند.

 

مباشر که انگار کشف مهمی کرده باشد با حالت شیطنت و تحریک آمیز، رو به خان کرد و گفت:

ارباب! می‌دونید گوسفند مال کیه؟

 

خان که حواسش جای دیگری بود گفت:

می‌خواد مال هر کی باشه! چه فرقی می‌کنه؟

 

- ولی ارباب آنها مال ماموستا است.

 

با شنیدن نام ماموستا چشمان خان برقی زد و گفت:

اون که خیلی وقته گورشو گم کرده.

 

- درسته ولی پسرشو از درس بیرون کشید و فرستاد دنبال چوپونی.

 

خان‌ دهانش را کج کرد و گفت: بفرسته، این جوجه چه غلطی می‌خواهد بکنه؟

 

مباشر با نگرانی گفت: ولی ارباب خودتون همیشه می‌فرمودین فلفل نبین چه ریزه ... من بهتون عرض می‌کنم که اون از پدرش خطرناک‌تر خیلی موذیه، هوش و حواسش هم بد نیست.

 

- چیز مهمی نیست. این دفعه که پیش مرگ‌ها بیان می‌گم این چند تا گوسفند را هم با خودشان ببرند تا شر این خانواده از سرمون کنده بشه.

 

لبخند رضایت در صورت مباشر ظاهر شد.

 

خان برای چندمین بار خانه‌های روستا را کنترل کرد. جز دو خانواده که اکنون آواره شده بودند بقیه را بنده‌هایی وفادار! تشخیص می‌داد.

 

ناگهان خان نعره‌یی کشید و گفت: یعنی ممکنه یک روز این گوسفندهای رام به صاحبشون شاخ نشون بدن؟

 

مباشر گفت: اصلا فکرش را هم نکنید ارباب.

 

خان سرش را به سمت تپه سنگلاخی چرخاند بر بالای تپه دو نفر پشت سنگ‌ها نشسته بودند، خان و مباشر هر دو به آنها خیره شدند.

این دو نفر کسی جز پسر خان و دوست دمکراتش نبود. در حالی که آنها مسلح بودند، موقعیت روستا را بررسی می‌کردند تا به طریقی به روستا وارد شوند.

 

پسر خان در حالی که دست به سبیل بلندش می‌کشید گفت: اصلا به این مردم نمیشه اعتماد کرد. همین ها که سرشان را می‌اندازن پایین و خودشونو آرام نشون می‌دن. بیشترشون مخفیانه جاسوسی می‌کنن. تا به یک پاسدار می‌رسن می‌رن دنبال فضولی کردن.

 

رفیق دمکراتش به سیگارش پوکی زد و گفت: بهترین کار کشتن این جاش هاست.

 

پسر خان که چشمش را به روستا دوخته بود، گفت:

من هم با تو هم عقیده‌ام ولی تا الان که نتیجه نداده. ما هر چه از این جاش‌ها می‌کشیم تعدادشان بیشتر می‌شود. چقدر تا حالا ماموستا کشتیم؟ به جای اینکه بقیه بترسند می‌بینیم اینها روز به روز همکاری با دولت را بیشتر می‌کنند.

 

مدتی سکوت بین آنها برقرار شد. پسر خان با خود اندیشید: همین چند روز قبل که در عراق بودیم، بعثی‌ها از فعالیت اینها خیلی ناراحت بودند و انتظار داشتند که ما بیشتر تلاش کنیم، اما فعلا که اوضاع روز به روز بدتر می‌شود.

 

رفیق دموکرات او در حالی که اسلحه کلاشینکوف را از دوشش بر می‌داشت و روی زانویش می‌گذاشت با ناامیدی پرسید: بالاخره باید چه کنیم؟

 

- چکار؟ خوب معلومه! باید آنقدر بکشیم تا تمام بشن. خلاصه نباید بذاریم اسلام خودشو نشون بده و گرنه کار همه ما، زاره.

 

پسر خان در حالی که پدرش را که روی بالکن در کنار مرد دیگری ایستاده بود به دوستش نشان داد گفت:

ببین بابام منتظره باید یک جوری وارد روستا بشیم.

ولی نباید کسی متوجه ما بشه.

 

درست در همین لحظه که خان و مباشر از روی بالکن به روستا خیره شده بودند و پسر خان هم منتظر فرصتی بود تا خود را به منزل برساند، در حیاط مدرسه، عطا پسر ماموستا آبادی در حالی که گوسفندانش سرهایشان را زیر شکم هم فرو برده و هل هل می‌زدند ایستاده بود. (عطا، که نسبت به هم سن و سال‌های خود، درشت‌تر می‌نمود نوجوانی بسیار باهوش بود. آن وقت که درس می‌خواند، همیشه بین شاگردان ممتاز بود. ولی از وقتی که گروه‌های کومله و دموکرات به فکر کشتن پدرش افتاده بودند و پدرش از روستا رفته بود، او ناچار شد ترک تحصیل کند و برای اداره زندگی به روستا برگردد.)

 

هوا دم کرده بود. عطا در حالی که بر چوبدستی تکیه داده و به بالکن منزل خان خیره شده بود. از اینکه خان در این وقت روز به اطراف نگاه می‌کرد تعجب کرد. در دلش گفت: این گرگ پیر اینجا گوش خوابانده و منتظر فرصت است تا اوضاع کمی تغییر کند و آن وقت دندان نشان دهد. حس کرد چقدر از او منتفر است. به اطراف نگاه کرد.

بر بالای تپه سنگلاخی، سیاهی‌ای که شبیه اندام دو نفر بود را مشاهده نمود اما به این مسئله توجهی نکرد. حوصله‌اش سر آمده بود. برای چندمین بار در اطراف مدرسه پرسه زد و به داخل کلاس‌های نگاهی انداخت، از پشت شیشه‌های شکسته کلاس پنجم به داخل آن سرک کشید. به محلی که قبلا روی آن می نشست خیره گردید و غرق در خاطرات گذشته شد.

به یاد آن روز برفی و سرد افتاد که روی آن نیمکت نشسته بود و کفش لاستیکی پاره‌ای به پا داشت، برف و یخ از پارگی کفشش داخل شده و پایش از سرما سیاه گردیده بود. در آن موقع که از شدت سرما می‌لرزید ناگهان سر و صدایی بلند شد، هیچکس نمی‌دانست این سر و صدا از کجاست! به همراه دیگر بچه‌ها از کلاس بیرون پرید و به سمت روستا دوید، وقتی نزدیک منزل خان رسید جمعیت زیادی بیرون خانه‌اش دور هم حلقه زده بودند و هر کس چیزی می‌گفت در آن همهمه نمی‌شد فهمید چه اتفاقی افتاده. به زور از میان مردم گذشت و به یکباره از دیدن آن صحنه خشکش زد!

پدرش را دید که خون از سر و صورتش به روی برف‌ها جاری گردید و پسر خان که حالا دموکرات شده با چند نفر دیگر اطراف پدرش را گرفته و با قنداق تفنگ و ضربه‌های لگد به سر و صورتش می‌کوبیدند. و مردم هم با عجز و ناله از آنها می‌خواستند که از تنبیه پدرش صرف نظر کنند.

از مدت‌ها قبل پدرش چند نفر را مخفیانه به منزل آورده بود و به آنها قرآن درس می‌داد و حالا دموکرات ها او را به جرم این کار کتک می‌زدند.

به هر وضعی بود عطا خودش را روی پدرش انداخت و تا خواست صورتش را ببوسد ناگهان ضربه محکمی بر پشتش خورد، فریادی کشید و دیگر چیزی نفهمید وقتی به خود آمد در کنار پدرش در میان بستری خوابیده بود.

اگر آنروز مردم نبودند حتما او یتیم شده بود. به همین علت‌ها بود که پدرش ناچار شد از آنجا هجرت کند.

عطا حس کرد که پاهایش خسته شده چشم از پنجره برداشت چند بار گردنش را حرکت داد و بعد تصمیم گرفت گوسفندان را به سمت بالای تپه حرکت دهد. به سختی کلاف سر درگم گوسفندان را گشود.

وسط‌های دامنه‌ که رسید پاهایش کاملا عرق کرده بود و صدای بدی از جابجا شدن پاهایش در کفش‌های لاستیکی‌اش شنیده می‌شد. وقتی بالای تپه رسید به جاده خیره شد، هیچ کس در آن دیده نمی‌شد. جاده خاک گرفته و سفید، شبیه رودی بود که از کنار مدرسه سرچشمه گرفته، و پس از عبور از حاشیه روستا در داخل کوه‌ها ناپدید می‌شد و تا شهر امتداد پیدا می‌کرد.

همه جا آرام بود. هاله‌ای از ناامیدی چشمان نگران و منتظر عطا را پوشانده بود. تصمیم گرفت بیشتر از این منتظر نماند و فردا گوسفندانش را به صحرا ببرد. از کجا معلوم آقا معلم فراموشش نکرده باشد؟!

آرام زیر سایه تک درخت و در کنار گوسفندان که باز چون کلافی سر در گم در هم فرو رفته بودند دراز کشید، غرق خاطرات ‌اش شد. به نظرش آمد وقتی برای اولین بار به شهر رفت تا در کلاس اول راهنمایی تحصیل کند همه چیز برایش تازگی داشت، خیابان‌ها کوچه‌ها، مردم، مدرسه و به خصوص معلم‌ها، او برای اولین بار معلمانی را دیده بود که کرد نبودند و به زبان فارس صحبت می‌کردند.

یکی از آنها معلم پرورشی آنها بود وقتی برای اولین بار صحبت‌های گرم آقا معلم را شنید، از حرف‌هایش خیلی لذت برد و بعدها بیشتر و بیشتر هر چه که بیشتر به حرف‌های آقا معلم گوش می‌داد، علاقه‌اش نسبت به او افزون تر می‌شد. آقا معلم اهل تهران بود.

عطا اگر چه هنوز تهران را ندیده بود، اما شنیده بود که آنجا خیلی بزرگتر از روستاها و آبادی‌های آن اطراف است. احساس می‌کرد تهران را خیلی دوست دارد، و پیش خود فکر می‌کرد: مگر می‌شود آقا معلم که خودش اینقدر خوب و دوست داشتنی است شهرش بد باشد؟!

ادامه دارد...

انتهای پیام/

 
 
دوشنبه 25 اردیبهشت 1391  8:41 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها