وقتي بالاي سرشان مي رسم مي بينم بيست متري بيشتر با ما فاصله نداشته اند. قمقمه ها و گالن ها سالم هستند. آنها را از پشت به رگبار بسته اند. لب هايشان را نگاه مي كنم. لب هاي هر سه درست مثل لحظه ترك قله ترك خورده باقي مانده است.

اوستا! بيا مردانگي كن. اجازه بده من و حاج محسن و عبدالهي برويم پايين. مي دانم شما رفتن ما را بي فايده مي دانيد. شما مي دانيد ما باز نخواهيم گشت! اما شرمندگي ما را مي كشد. اوستا! الان چهار روزه كه بچه ها نه چيزي خوردند و نه چيزي آشاميدند! نگاه كن. ببين چه جوري ريشه هاي گون و خار و خاشاك را مي خورند. اين جوري همه شان تلف مي شوند به مولا!
جعفر بدجوري پيله كرده است. من!؟ به من مي گويند اوستا عباس. قبل از جنگ معمار بودم. حالا در قله سياه كوه جانشين فرمانده واحد نيروهاي عملياتي هستم. از زمين و هوا در محاصره كامل هستيم. نيروهاي خودي به هيچ وجه نمي توانند آب و آذوقه به ما برسانند.
جعفر حاج محسن و عبدالهي سه يار غار هستند. آنها را كسي تا حال بيكار نديده است. يا جاي ديده بان خسته كشيك داده اند يا به كمين هاي خطرناك رفته اند يا اسحله تميز كرده اند. اگر هيچ كاري هم نبوده آنها قرآن خوانده اند. عبدالهي زيارت عاشورا را خوش مي خواند. حاج محسن هم مناجات اش حرف ندارد. در اين چند روز كه در محاصره هستيم هر كدام از آنها به نوبت به سنگر آمده اند و خواسته اند كه بروند پايين دره تا از چشمه آب بياورند. من نمي توانم به آنها اجازه بدهم. بعثي ها مثل لشكر "عمر سعد " روي چشمه ديد كامل دارند. آنها هر كس را كه نزديك آب ببيند با تير مي زنند. نه، من نمي توانم. اما نگاه جعفر طور ديگري بود. انگار بر سرم داد مي زد.
ـ "مرد! حالا كه ما مي خواهيم مثل "ابوالفضل " علمدار بميريم چرا اجازه شهادت را از ما دريغ مي كني! "
جعفر با چشم هاي به اشك نشسته اش اين جوري مي گفت.
خدايا! چه بايد بكنم؟
ـ "آهاي برادر! نخور از اين علف ها! "
ـ "آب! "
ـ "آب "، يه قمقمه آب مي خوام! "
صداي ناله ها كلافه ام كرده است. "السلام عليك يا بنت ولي الله! "
سه يار غار در تب و تاب هستند. آنها بيشتر از آب براي شهادت بال بال مي زنند. آنها نه تشنه آب كه تشنه شهادت اند.
حالا باز خواهند آمد. باز التماس خواهند كرد. نه، ديگه نمي توانم بيشتر از اين نگه شان دارم!
هر كدام از آنها پانزده قمقمه در كوله پشتي مي گذارند. تفنگ در يك دست و گالن بيست ليتري در دست ديگر از تپه سرازير مي شوند. اگر اين بي سيم از كار نيفتاده بود....
ـ "اوستا! بيا بي سيم داره كار مي كنه! "
خداي بزرگ! ديگه اين چه حكمتي است؟ بي سيم انگار منتظر بود سه يار غار تپه را رها كنند تا به كار بيفتد! فوري با قرارگاه تماس مي گيرم و با رمز وضعيت را گزارش مي كنم. از قرار گاه اطلاع مي دهند كه كار بعثي ها را در آن منطقه ساخته اند و به زودي به قله خواهند رسيد. خبر را به بچه ها مي دهم. با آن قيافه هاي تكيده و با آن لب هاي ترك خورده لبخند مي زنند.
ـ "بچه ها! نيرو داره مي رسه! "
ـ "تا يه ساعت ديگه مي رسن! "
بغض گلويم را مي فشارد. لحظه اي نمي توانم از فكر سه يار غار بيرون بيايم. تلاش مي كنم موقعيت آنها را در ذهنم مجسم كنم.
ـ "آيا به آب رسيده اند؟ "
ـ "خدا كنه دشمن آنها را نبيند....! "
ـ "حالا دارند لابد آيه وجعلنا را مي خوانند! "
ناگهان از ديده باني اطلاع مي دهند كه پرنده هاي عشق با بال و پر گسترده به آشيانه برمي گردند. دلم مي خواهد زار زار گريه كنم. جعفر، حاج محسن و عبدالهي دارند برمي گردند. باور نكردني است.
يك دفعه خبري مثل طوفان نابودم مي كند.
ـ " اوستا! پرنده ها را به آتش كشيدند! "
مي روم. مي دوم. حال خودم را نمي فهمم. وقتي بالاي سرشان مي رسم مي بينم بيست متري بيشتر با ما فاصله نداشته اند. قمقمه ها و گالن ها سالم هستند. آنها را از پشت به رگبار بسته اند. لب هايشان را نگاه مي كنم. لب هاي هر سه درست مثل لحظه ترك قله ترك خورده باقي مانده است.
سه يار غار مانند مولايشان حضرت باب الحوائج، با لبان تشنه جان داده اند.
نيروهاي كمكي سر مي رسند. آنها دشمن را پراكنده كرده و حلقه محاصره را شكسته اند به پشت سنگري مي روم تا يك دل سير گريه كنم.
منبع: خاطرات شهداي آذربايجان شرقي سايت ساجد
چهار راه برای رسیدن به آرامش:
1.نگاه کردن به عقب و تشکر از خدا 2.نگاه کردن به جلو و اعتماد به خدا 3.نگاه کردن به اطراف و خدمت به خدا 4.نگاه کردن به درون و پیدا کردن خدا
پل ارتباطی : samsamdragon@gmail.com
تالارهای تحت مدیریت :
مطالب عمومی کامپیوتراخبار و تکنولوژی های جدیدسیستم های عاملنرم افزارسخت افزارشبکه