0

«تعهد به انقلاب» و «شجاعت» بال هاي پرواز شهيد شيرودي بودند

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

«تعهد به انقلاب» و «شجاعت» بال هاي پرواز شهيد شيرودي بودند

اختصاصي نويد شاهد/

شهيد شيرودي در قامت يك همسر

«تعهد به انقلاب» و «شجاعت» بال هاي پرواز شهيد شيرودي بودند

نويد شاهد: همسر شهيد علي اكبر شيرودي: هميشه مي گويم ايمان و تعهد به انقلاب و شجاعت دو عاملي بود كه از شيرودي، شيرودي ساخت و او را به چهره اي شاخص در دفاع مقدس تبديل شد.

خانم شهناز شاطر آبادي در گفتگو با خبرنگار نويد شاهد با بيان اينكه افراد زيادي عاشق و شيفته همسرم بودند، اظهار داشت: با اينكه فرزند پنجم خانواده بود و برادر بزرگتر داشت، همه اهل خانه حتي پدر و مادر، براي مشورت در مشكلات و مسائل پيش آمده به علي اكبر مراجعه مي كردند. محبوبيت خاص و ويژه اي در ميان خانواده و اقوام داشت. رفتارهايش باعث شده بود اطرافيان علاقه عجيبي به او پيدا كنند تا جايي كه وقتي به زادگاهش مي رفتيم، همه مي خواستند علي اكبر آن شب را در خانه او بگذراند.

همسر خلبان شهيد علي اكبر شيرودي ادامه داد: هميشه مي گويم ايمان و شجاعت دو عاملي بود كه از شيرودي، شيرودي ساخت و او را به چهره اي شاخص در دفاع مقدس تبديل شد. همرزمانش تعريف مي كردند اكبر آنقدر در كارهايش اعتماد به نفس، ابتكار و خلاقيت داشت كه گاهي از او مي پرسيديم اين پرواز را با شگرد خودت انجام مي دهي يا طبق مقررات؟
وي عنوان كرد: دوسال و چند ماه با هم زندگي كرديم. اغلب اوقات در صحنه نبرد بود و در خانه حضور نداشت، اما همان زمان محدودي را هم كنار خانواده بود، خودش را وقف خانواده مي كرد. حتي در كارهاي خانه كمك مي كرد. مي گفتم تازه از جبهه آمدي خسته اي؛ مي گفت الان ديگر خسته نيستم، بعد شروع مي كرد به جارو كردن يا شستن ظروف. به ويژه زماني كه مهمان در منزل داشتيم همپاي من كار مي كرد. يكبار مادر ايشان منزل ما بودند و متوجه شدند علي اكبر در كارها به من كمك مي كند. با لبخند گفت: مادر قدر همسرت را بدان كه تا اين حد در امور منزل با شما همكاري مي كند.

خانم شاطر آبادي يادآور شد: عادله كمتر از دوسال داشت و ابوذر پنج ماهه بود كه پدرشان به شهادت رسيد. هميشه مي گفت تو در قبال بچه ها مسووليت سنگيني را به عهده داري. دائم سفارش بچه ها و تعليم و تربيتشان را گوشزد مي كرد. كم كم مرا براي شهادتش آماده مي كرد. يك روز كه براي مرتب كردن وسايل به سراغ كمدش رفته بودم، ديدم وصيت نامه اش را نوشته و در آنجا گذاشته است. نوشته بود من را كنار مزار شهيد كشوري به خاك بسپاريد. وقتي به مرخصي آمد خيلي گريه كردم گفتم چرا وصيت نامه نوشتي؟ شروع كرد به دلداري دادن من و گفت: هر مسلماني بايد وصيت نامه داشته باشد به ويژه من هم كه نظامي هستم حتما بايد وصيت نامه داشته باشم.

همسر شهيد شيرودي ادامه داد: مدتي گذشت. وصيت نامه ديگري از ايشان در وسايلش پيدا كردم. با متن قبلي يك تفاوت داشت:"پس از شهادت هر جا مقدور بود مرا به خاك بسپاريد." گفتم چرا تغيير نظر دادي؟ گفت با خودم فكر كردم شايد جسم من پودر شود يا در خاك دشمن بيفتد براي همين اين تصميم را گرفتم.
وي به خاطره اي از شهيد نقل كرد: ابوذر بيمار شده بود. تماس گرفتم و براي علي اكبر پيغام گذاشتم كه از جبهه برگردد تا باهم درمان فرزندمان را پيگيري كنيم. او هم پيغام داده بود هر روز چندين جوان مقابل چشمانم پرپر مي شوند، براي من سنگين و ثقيل است كه اينجا را رها كنم و براي مداواي ابوذر جبهه را برگردم. جان فرزند من عزيزتر از اين جوانان نيست.

خانم شاطر آبادي به ماجراي مهمان ناخوانده خانه اش اشاره و بيان داشت: هواپيماي ميگ عراقي در آسمان كرمانشاه پيدايش شده بود. آنطور كه مي گفتند براي بمباران خانه ما آمده بود. پدافند هاي هوانيروز هواپيما را نشانه گرفتند. خانه ما در پادگان نيروي هوايي و در طبقه سوم يكي از بلوك ها بود. اتفاق عجيبي افتاد. هواپيما به داخل خانه ما سقوط كرد. البته هيچ يك از ما در منزل نبوديم. خانه كاملا ويران شد. خبر به گوش علي اكبر كه رسيد گفت: خانه ام فداي سر امام(ره)

همسر شهيد شيرودي در پايان اظهار داشت: يك روز قبل از شهادت تلفني با هم صحبت كرديم. گفت امشب برادرم به كرمانشاه مي آيد. فردا با او به تهران برگرد. گفتم منتظر مي مانم تا بيايي و با هم به تهران بازگرديم. قبول نكرد. اصرار كردم. بازهم نپذيرفت. شب برادر ايشان به خانه ما آمد. به پيشنهاد او فردا صبح بازهم از خانه همسايه تماس گرفتم تا شايد قبول كند. پشت خط مردي با صداي بغض آلود گفت شما؟ گفتم همسرش هستم. گفت ايشان رفته عمليات وقتي برگشت مي گويم تماس بگيرند. نيم ساعت بعد از عقيدتي سياسي با خانه همسايه تماس گرفتند و آنها هم به برادر شوهرم خبر شهادت را دادند. اما او چيزي به من نگفت و به پادگان رفت. فهميدم خبرهايي شده اما اميدوار بودم كه علي اكبر زنده است و فقط مجروح شده. بعد از آن همكارانم از بهداري به خانه مان آمدند و گفتند تسليت مي گوييم. من تازه فهميدم علي اكبر به شهادت رسيده. لحظاتي بعد چشمانم را گشودم و ديدم همه لباس مشكي بر تن دارند...
انتهاي پيام/س/ع
 
 
یک شنبه 10 اردیبهشت 1391  8:16 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها