برای پالایش ذهن، باید خودتان را از شر آنچه که نمی خواهید خلاص کنید تا برای آنچه می خواهید جا بگشایید.
جوهر( طلایی که از آسمان می بارد و یا همان قدرت ذهن شما) در اوضاع و شرایطی آشفته و در هم و بر هم و شلوغ و بی نظم چگونه باید جریانی سیال داشته باشد. جوهر نمی تواند بر ذهنی پریشان و هیجان زده و سرشار از نفرت و انزجار ببارد.
نخست باید در بیرون و درون خلا ایجاد کنید. نیروهای مغناطیسی در خلا می تواندد به طور کامل انتقال یابند و سرگرم کار شوند.
ایجاد خلا( بیرون ریختن آنچه که دیگر مورد استفاده یا ضروری نمی باشد نیست بلکه در ذهن نیمه هوشیارتان اعتقادی راسخ می آفریند که موجب تجلی توانگری عظیم تر و موهبت های دلخواه تر برای شما می شود.
یکی از بی همتاترین عبارات تاکیدی که می تواند به هنگام خلا تکرار کنید این است:
«اکنون چیزهای پوسیده و اوضاع و شرایط کهنه و روابط فرسوده را رها میکنم.»
« اکنون نظم الهی در من و جهانم استقرار می يابد و پايدار می ماند.»
و اینک داستانی در این مورد:
موسیقیدانی در کالیفرنیای جنوبی درباره قانون خلا و تاثیر آن در آفرینش توانگری شنید پس بی درنگ به تمیز کردن گنجه اش پرداخت. هنوز بیست و چهار ساعت نگذشته بود که سه رویداد پیش آمد:
چون معلم موسیقی مدرسه بود، شغلی برای تابستان نیاز داشت. وقتی سرگرم تمیز کردن گنجه اش بود، به فکر افتاد که در کلاس های تابستانی دانشگاه های شهرش تدریس کند. فوراً به وکیلش در نیویورک تلفن کرد و او نیز در مدت چند ساعت ترتیبی داد که دانشگاه های مهم سراسر آمریکا، با پرداخت دستمزدی بسیار چشمگیر، او را برای تدریس در کلاس های تابستانی خود دعوت کنند.
دومین رویداد این بود که یک معلم موسیقی دیگر به او تلفن کرد و گفت: تعداد شاگردانی که می خواهند عصرها و تعطیل آخر هفته به طور خصوصی به آن ها موسیقی تعلیم بدهم، بیش از آن است که بتوانم از عهده اش برآیم آیا می توانم بعضی از آن ها را نزد تو بفرستم.
این پیشنهاد موجب می شد بتواند بدون بیرون رفتن از خانه، در سراسر سال صاحب شغل دوم و درآمدی مضاعف گردد.
صبح روز بعد پس از تمیز کردن گنجه ها، هنگامی که در شاهراهی اتومبیل می راند تا سر کاش برود، دید اتومبیلی خراب شده و در جاده ایستاده است. معمولاً در این گونه موارد، او با شتاب می راند و به روی خودش نمی آورد اما این بار توقف کرد تا ببیند کمکی از دستش بر می آید یا خیر.
راننده اتومبیل خانمی بود که لباس سفید پوشیده بود، وقتی اتومبیل را امتحان کرد،دید فقط موتورش داغ کرده است و آن وقت پیشنهاد کرد که چند دقیقه منتظر شوند و اگر ماشین روشن نشد، خانم را با اتومبیل خودش به نزدیکترین تعمیرگاه برساند.
آن گاه به لباس سفید خانم نگاه کرد و پرسید: آیا کار شما در امور منزل است؟
پاسخ خانم مثبت بود پس با ترس و لزر پرسید: آیا هیچ روز آزاد هم دارید؟
باز هم پاسخ مثبت بود، پنج شنبه در میان آزاد هستم. پس همان جا آن خانم را برای کمک به همسرش استخدام کرد.
این معلم موسیقی می گفت که ماه ها در جستجوی یافتن کمکی برای همسرش به هر دری زده بود و آنگاه هیجان زده افزود:
اگر تمیز کردن گنجه ها بتواند این قدر معجزه کند، وای از آن روزی که به تمیز کردن پارکینگ بپردازم.